پیش بینی از بین رفتن خوارج
یکی از سپاهیان علی(ع) نزد امام آمد و گفت:
زید بن حصین را کشتم امام پرسید:
بدو چه گفتی و او به تو چه گفت. پاسخ داد، بدو گفتم:
دشمن خدا! مژده باد تو را به آتش دوزخ.
او به تو چه گفت؟
گفت: ستعلم اینا أولی بها صلیا.(143)
پس از پایان جنگ از علی(ع) پرسیدند: همه آنها کشته شدند؟ فرمود:
نه به خدا که نطفههایند در پشتهای مردان و زهدانهای مادران. هرگاه مهتری از آنان سر برآورد او را براندازند چندانکه آخر کار، مال مردم ربایند و دست به دزدی یازند.(144)(145)
ادامه ندارد
نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394
نظرات
، 0
روزی مقداد حضرت علی(ع) را دید و گفت: سه روز است که چیزی نخوردهام. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
عضدالدولة دیلمی از پادشاهان سلسله دیالمه است که با عنوان شاه ایران زمین خوانده میشد، و معاصر شیخ مفید بود و در ترویج مذهب تشیع سعی وافر داشت، از آثار او تجدید بنای بارگاه مرقد شریف علی(ع) است. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
جابر انصاری گفت: در صحرا با علی(ع) بودم، ناگاه آن حضرت به بالای سر آن حضرت نگاه کرد. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
از یکی از سادات و علمای نجف نقل شده که اجاره خانهاش مدتی تأخیر افتاده بود. صاحب خانه هر روز فشار میآورد که اگر تا فردا وجهالأجاره تأخیر افتاده را پرداخت نکنی، اثاثیهات را به کوچه خواهم ریخت. این مرد عالم با حالت افسرده به حرم امیرالمؤمنین(ع) مشرف شده و به آن حضرت متوسل میشود و در آن حال به خواب میرود. در عالم خواب حضرت علی(ع) را میبیند که از او سؤال میکند: چرا ناراحتی؟ سید جریان خود را به حضرت میگوید. امام میفرماید: ما الآن تو را میبینیم. عرض میکند: آقا من هر شب دو ساعت سعادت تشریف در حرم شریف را دارم. میفرماید: نه، ما الآن شما را میبینیم. با این حال مسئلهای نیست مطلب را حواله دادیم! نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
سوید بن غفله گفت: مردی حضور امیرالمؤمنین(ع) شرفیاب شده عرض کرد: از وادی القری گذشتم و دیدم خالد بن عرفطه در گذشته اینک برای آمرزش گناهان او برای وی استغفار کن. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
مرد کوری مدتی بر سر قبر حضرت علی(ع) معتکف شد، خداوند چشمانش را مانند بهترین حالات سابق به او عطا فرمود.(271) نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
زنی که پدرش در جنگ صفین در رکاب علی(ع) کشته شده بود نقل کرد که علی(ع) وقتی از صفین برگشت بر مادرم وارد شد و فرمود: ای مادر یتیمان چگونه صبح کردی؟ گفت: به خیر و خوبی، و مرا با خواهرم خدمت او برد و من به آبله مبتلا شده بودم به طوری که چشمانم از بین رفته بود، و زمانی که حضرت نگاهش به من افتاد آهی کشید، سپس دست مبارکش را به صورت من کشید و همان وقت چشمهایم باز شد و به خدا من در شب تاریک شتر فراری را میبینم.(236) نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
مردی به امیرالمؤمنین(ع) گفت: چشم راست من از دست رفته، فرمود: خدا آن را به تو برمیگرداند، و دست مبارکش را بر آن کشید و فرمود: آن که اولین مرتبه آنها را ایجاد کرد زندهاش میکند و به اذن خدا چشم به حال اول برگشت و مردم آن را دیدند.(235) نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
امیر مؤمنان علی(ع) با سپاه خود، از مدینه برای پیکار با سپاه معاویه، خارج شده و با خبر شدند که عدهای از بیعت شکنان به سرکردگی طلحه و زبیر، به بصره رفته و آن جا را اشغال کردهاند، و اعلام جنگ نمودهاند، آن حضرت فرمان داد که نخست متوجه بصره شوند، و جلو آشوب فتنه انگیزان داخلی را بگیرند. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
جناب مولوی نقل کردند در قندهار شخصی از نیکان به نام محب علی مشهور بود و محبت حضرت امیرالمؤمنین(ع) تمام دل او را احاطه کرده و به درجه عشق به آن بزرگوار رسیده بود به طوری که هرگاه به او میگفتند محب علی بیدار علی باش از حال طبیعی خارج میشد و بیاختیار اشکش جاری میگردید و چون از دنیا رفت، از غسال خانه غسلش میدادند رفقایش گریه میکردند، رفیقی در آن حال او را صدا زد و گفت: محب علی بیدار علی باش ناگاه دست راستش بلند شد و آرام، آرام بر سینه خود گذاشت چون این موضوع فاش شد شیعیان قندهار دسته، دسته، برای تماشا آمدند و چون آن منظره را میدیدند همه از روی شوق گریان میشدند و تا آخر غسل دادن همینطور دستش روی سینهاش بود. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
معلی بن زیاد گفته پسر ملجم حضور امیرالمؤمنین رسیده عرض کرد: به مرکب سواری محتاجم. حضرت به او نگاهی کرده فرمود: تو عبدالرحمن بن ملجم مرادی هستی؟ نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
پس از ولایت حضرت قمر بنیهاشم(ع)، امالبنین(س) قنداقه او را به دست امیرالمؤمنین علی(ع) داد که با خواندن اذان و اقامه در گوش وی، از همان آغاز حق ببیند و حق بشنود. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
از شخصی به نام معاویة بن وهب حکایت شده که گفت در سفر حج بودیم و با ما پیرمردی بود که اهل عبادت بود ولی اهل ولایت علی(ع) نبود و اهل مسئله نیز نبود نمازش را با این که در سفر بود تمام میخواند. در این حال مریض شد (مثل اینکه مشرف به مرگ تشخیص داده شد) من به پسر برادرش گفتم: چه خوب بود تذکر میدادی به او این امر را شاید خداوند تبارک و تعالی او را نجات دهد. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
هنگامی که دختر یزدگرد بر عمر وارد شد، دوشیزگان مدینه (برای دیدنش) از بامها سر برآوردند، و چون داخل مسجد شد، مسجد به نور جمالش روشن شد، تا آن جا که فرمود: پس امیرالمؤمنین(ع) به عمر فرمود: او را مخیر کن تا مردی از مسلمانان را اختیار کند و به جای غنیمت آن مرد حسابش کن (یعن بابت سهم او از غنایم جنگ حساب کن) پس (عمر وی را مخیر کرد و) او خدمت امام حسین(ع) آمد و دست بر سر او گذاشت، امیرالمؤمنین(ع) فرمود: نامت چیست؟ عرض کرد: جهان شاه، فرمود: بلکه شهربانو است و سپس به حسین(ع) فرمود: ای اباعبدالله فرزندی که بهترین اهل زمین است از این زن نصیب تو خواهد شد، و علی بن الحسین(ع) از او متولد شد، و به آن جناب میگفتند پسر دو انتخاب شده، چون که از میان عرب بنی هاشم انتخاب شده و از میان غیر عرب فارس.(131) نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 پنجاه درهم سود در برابر پنج درهم
حضرت امیرالمؤمنین علی(ع) رفت و زرهاش را به پانصد درهم فروخت و مقداری از آن پول را به مقداد داد و برگشت، در راه شخصی را دید که شتری به دستش گرفته و از حضرت خواست تا آن را به صد درهم از او بخرد. علی(ع) شتر را خرید و در بین راه شخصی آمد و از حضرت خواست تا آن شتر را به صد و پنجاه درهم به او بفروشد.
علی(ع) شتر را فروخت و در آن حال، حسن و حسین را صدا زد تا به دنبال آن شخص بروند.
رسول خدا(ص) صحنه را دید و فرمود:
ای علی! کسی که شتر را به تو فروخت، جبرئیل و شخصی که شتر را از تو خرید میکاییل بود. پنجاه درهمی که از خرید و فروش شتر سود کردی، در مقابل پنج درهمی بود که به مقداد دادی. من یتق الله یجعل له من امره یسراً..(10)(11)
ادامه ندارد
پناهنده به قبر علی
او به سال 324 هق در اصفهان متولد شد و به سال 372 در بغداد از دنیا رفت، و طبق وصیتش، در نجف اشرف در جوار قبر مقدس امیرمؤمنان(ع) دفن گردید.(333)
عمران بن شاهین از افراد سرشناس عراق بود و در امر حکومت و سلطنت با عضدالدوله مخالفت میکرد، و مورد خشم او واقع شد، عضدالدوله دستور شدید دستگیری او را صادر کرد، او با پای برهنه به نجف اشرف فرار کرد و مخفیانه به قبر شریف امام علی(ع) پناهنده گردید. مدتی که در آن جا بود در عالم خواب، علی(ع) را دید که به او فرمود: فردا فنا خسرو (عضدالدوله) به این جا میآید و از این مکان (اشاره به مکانی مخصوص) بیرون میرود، تو در فلان زاویه حرم باش، کسی تو را نخواهد دید، عضدالدوله میآید و نماز میخواند و زیارت میکند و با گریه و زاری دعا مینماید، و خدا را قسم به محمد و آلش میدهد که بر تو دست یابد، تو در این وقت نزد او برو و بگو ای شاه! این کیست که آن همه اصرار در دستیابی بر او داری، حتی خدا را به محمد و آلش قسم میدهی که تو را بر او مسلط سازد.
او در جواب تو میگوید: مردی است که تفرقه ایجاد کرده و با من در مورد حکومت و سلطنت، نزاع و کشمکش میکند.
به او بگو: اگر کسی تو را به عمران شاهین راهنمایی کند و بر او دستیابی، چه جایزهای به آن کس میدهی؟
او (عضدالدوله) در پاسخ گوید:اگر آن کس طلب عفو عمران شاهین کند، من حتماً او را میبخشم، آن گاه خود را به او (عضدالدوله) معرفی کن و آن چه را بخواهی، برآورده خواهد کرد.
عمران شاهین، از خواب بیدار شد و منتظر فردا شد، فردای آن روز فرا رسید، همان گونه که امیرمؤمنان علی(ع) در عالم خواب به او فرموده بود، بی کم و کاست، واقع گردید، عضدالدوله وارد حرم شد و به نماز و زیارت پرداخت، و خدا را به محمد و آلش قسم داد که او را بر عمران شاهین، مسلط کند و...
عمران نزد او رفت و گفت: اگر کسی عمران را به تو معرفی کند، چه جایزهای به او خواهی داد؟
عضدالدوله گفت: اگر او از من بخواهد که عمران را عفو کنم، حتماً عفو میکنم.
عمران شاهین (که تا آن وقت ناشناس بود) خود را معرفی نمود و گفت: من عمران شاهین هستم.
عضدالدوله گفت: چه کسی تو را واداشت که خودت را (با این که فراری بودی) به من معرفی نمایی؟
عمران گفت: این مولای ما (امیرمؤمنان علی علیه السلام) در عالم خواب به من فرمود: فردا فنا خسرو به این جا میآید...
عضدالدوله به عمران گفت: تو را به حق علی(ع) سوگند، به تو فرمود: فنا خسرو به این جا میآید؟
عمران گفت: آری به حق علی(ع) سوگند.
عضدالدوله در حالی که در تعجب فرو رفته بود گفت: هیچ کس جز مادرم و خودم و قابلهام نمیدانست که نام اصلی من فنا خسرو است.
سپس به عمران محبت کرد و خلعت وزارت به او پوشاند، همراه او به کوفه رفت، و بدین ترتیب هر دو از نگرانی بیرون آمدند و دوست صمیمی همدیگر شدند.
باید توجه داشت که عمران شاهین از مردان نیک بود و علاقه خاصی به ائمه و اهل بیت(ع) داشت، و در کنار مرقد شریف امام علی(ع) و امام حسین(ع) رواقی بنا کرد که هنوز به رواق عمران معروف است.(334)
به این ترتیب امام علی(ع) به پناهندهاش، لطف کرد، و او را علاوه بر آزادی، به مکنت رساند.
ادامه ندارد
پرندگان علی را می شناختند
تبسم فرمود و خندید و گفت: آفرین ای پرنده.
گفتم: ای مولای من با کدام پرنده صحبت میکنید؟
فرمود: مرغی که در هواست آیا خوش داری آن را ببینی و کلامش را بشنوی؟
عرض کردم: بلی ای مولای من.
در این هنگام آن حضرت کلماتی به صورت پنهانی فرمود، ناگاه پرندهای به سوی زمین پایین آمد و بر دست علی(ع) نشست. آن حضرت دست مبارکش را بر پشت او کشید و فرمود: سخن بگو به اذن خدا منم علی بن ابیطالب. آنگاه خداوند قوه نطقی به او عطا فرمود تا آن که به زبان عربی آشکارا گفت: السلام علیک یا امیرالمؤمنین و رحمة الله و برکاته.
حضرت جواب سلام او را داد و فرمود: بگو که از کجا آب و دانه میخوری در این صحرای خشک که هیچ سبزی نمیروید و آبی نیست؟
گفت: ای مولای من زمانی که گرسنه شوم ولایت شما اهل بیت را به خاطر میآورم. پس سیر میگردم و زمانی که تشنه شوم از دشمنان شما، بیزاری میجویم پس سیراب میشوم. علی(ع) فرمود: بارک الله فیک پس آن مرغ پرواز کرد.(51)
ادامه ندارد
پرداخت اجاره خانه
سید از خواب بیدار میشود و با تعجب از خود میپرسد این چه حوالهای بود و حضرت مرا به که حواله دادند. به منزل باز میگردد. سحرگاه درب خانهاش به صدا درمیآید. پس در را باز میکند و خود را در مقابل آیة الله ابوالحسن اصفهانی میبیند. چون انتظار وی را نداشت، و دست و پای خود را گم کرده و شتابزده میگوید: آقا بفرمایید. آیة الله اصفهانی میفرمایند: مأموریت ما تا همین جا بود و پاکتب بدست او داده و دور میشوند. وقتی پاکت را باز میکند، با کمال تعجب میبیند داخل پاکت درست همان مبلغی که وی به صاحب خانه بدهکار بود، پول قرار داده شده است.(302)
ادامه ندارد
پرچم داری حبیب بن جماز
علی(ع) فرمود: از این سخن دست بردار زیرا او نمرده و نخواهد مرد مگر هنگامی که پیش آهنگ لشکر گمراهی شود که پرچم دار آن، حبیب بن جماز باشد، مردی از پایین منبر عرضه داشت سوگند به خدا من شیعه و دوست توأم، علی(ع) پرسید: تو کیستی؟
گفت: من حبیب بن جمازم.
علی(ع) فرمود: ای پسر جماز از چنان پرچمی خودداری کن با این که میدانم آن را به دوش خواهی کشید و از باب الفیل وارد خواهی شد.
پس از آن که علی و حسن علیهماالسلام شربت شهادت نوشیدند و نوبت امامت به به امام حسین (ع) رسید و پیشامد کربلای او اتفاق افتاد ابن زیاد، عمر بن سعد را ریاست لشکر داد و خالد نامبرده را پیش آهنگ و حبیب را پرچم دار آن قرار داد. او با همان پرچم از باب الفیل وارد مسجد کوفه شد و این قضیه از جمله اخباری است که دانشمندان و ناقلین آثار به صحت پذیرفتهاند و در میان کوفیها مشهور و مخالفی ندارد و از معجزات است.(118)
ادامه ندارد
بینایی مرد کور
ادامه ندارد
بینایی چشم
ادامه ندارد
بینا کردن کور
ادامه ندارد
بیعت اویس با علی
از سوی دیگر برای مردم کوفه پیام فرستاد که برای کمک به سپاه علی(ع) بپیوندند.
امام علی(ع) و سپاهیانش به ذی قار (محلی نزدیک بصره) رسیدند، و در آن جا توقف کردند و منتظر پیوستن مردم کوفه به سپاه شدند.
ابن عباس میگوید: امام علی(ع) در ذی قار برای گرفتن بیعت (و پیمان از مردم) توقف کرده بود، و فرمود: هم اکنون از کوفه، هزار نفر نه یک نفر کمتر و نه یک نفر زیادتر به سوی ما حرکت کردهاند، و به این جا میآیند و با من تا سر حد شهادت بیعت مینمایند.
ابن عباس میگوید: پس از این پیشبینی، من نگران شدم که مبادا از این تعداد (هزار نفر) یک عدد کم و زیاد شود، و همین موضوع دستاویز دشمنان گردد، و به علی(ع) و ما که پیروانش هستیم، خرده بگیرند، همچنان در اضطراب و دلهره به سر میبردم که جمعیت کوفه، فرا رسیدند، آنها را شمردیم،999 نفر بودند، و دیگر کسی نیامد.
پریشان شدم و غرق در فکر گشتم، و گفتم: انا لله و انا الیه راجعون پس چرا هزار نفر نشدند، امام علی(ع) که فرمود: هزار نفر میآیند؟!
در این بحران فکری، ناگهان دیدم شخصی از راه با پای پیاده میآید، و لباس زبر بر تن دارد، و شمشیر در سپری نیز به همراه خود آورده است، به حضور علی(ع) آمد و عرض کرد:دستت را به سوی من دراز کن تا با تو بیعت کنم.
علی(ع) فرمود: بیعت بر چه؟
او عرض کرد:پیمان فرمانبری و اطاعت از تو، و پیکار در رکاب تو تا سر حد مرگ یا پیروزی.
علی(ع) فرمود: نام تو چیست؟
او عرض کرد: من اویس هستم.
حضرت فرمود: تو اویس قرنی هستی؟.
او عرض کرد: آری.
امام علی(ع) فرمود: الله اکبر، حبیب من رسول خدا(ص) به من خبر داد که من مردی از اهالی قرن (یمن) را که از امت اوست، و به او اویس قرنی، میگویند، ملاقات میکنم، که او از حزب خدا و از حزب رسول خدا(ص) است، او به شهادت میرسد، و در روز قیامت به اندازه تعداد دو طایفه (پر جمعیت) ربیعه و مضر، زیر پوشش شفاعت او قرار میگیرند.(109)
به این ترتیب، با آمدن اویس قرنی، 999 نفر، به هزار نفر که علی(ع) فرموده بود، تکمیل شدند اویس از زهاد ثمانیه (پارسایان هشتگانه) است، و در جنگ صفین در رکاب علی(ع) به شهادت رسید.(110)
ادامه ندارد
بیدار علی باش
گر نام تو بر سر بگویند ----- فریاد برآید از روانم(258)
ادامه ندارد
بیچارگی ابن ملجم
گفت: آری. باز هم همین پرسش را کرد و همان پاسخ را شنید، آن گاه به غزوان فرمود: اسب اشقری را به او بده. چون ابن ملجم سوار بر آن شد و دهانهاش را به دست گرفت، حضرت این شعر را خواند... یعنی من میخواهم که به او عطا و بخشش کنم و او عزم کشتن مرا دارد، با این تفاوت در مرام و مسلک هیچ کس او را معذور و بی گناه نخواهد شناخت.
او گفت: زمانی که ابن ملجم با شمشیر بر فرق علی(ع) زد، او را دستگیر نموده حضور حضرت امیر(ع) آوردند حضرت به او توجه کرده فرمود: سوگند به خدا آن همه احسانهایی را که نسبت به تو انجام میدادم با توجه به این بود که میدانستم کشنده منی و با تو این گونه معامله میکردم تا موقعیت خود و بیچارگی تو را در پیشگاه خدا ثابت نمایم.(198)
ادامه ندارد
بوسیدن دست های عباس
حضرت دستهای او را بوسید و قطرات اشک به صورت نازنینش جاری شد و فرمود: گویا میبینم این دستها یومالطف در کنار شریعه فرات در راه یاری برادرش حسین(ع) از بدن جدا خواهد شد.
و از این جاست که گفتهاند: میتوان دست فرزند را، از سر عطوفت و شفقت، بوسید. چنان که وارد است رسول خدا(ص) دست دخترش، حضرت فاطمه زهرا(س) را میبوسید و وی را به جای خود مینشانید. و از این جا کثرت عطوفت شاه ولایت، امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب(ع) مظلوم تاریخ، نسبت به این مولود بزرگوار معلوم میشود.
ادامه ندارد
بهشتی شدن به برکت نام علی
چون ایمان با محبت آن دو نفر (عمر و ابوبکر) کامل نیست همه رفقا گفتند: واگذارید پیرمرد را به حال خود.
پس پسر برادرش گفت: ای عمو به درستی که مردم مرتد شدند بعد از رسول الله(ص) مگر چند نفری قلیل و خلیفه بعد از آن حضرت علی بن ابیطالب(ع) است که اطاعت او را واجب است مانند اطاعت پیغمبر(ص).
پیرمرد نفسی کشید و ناله کرد و گفت: بر همان عقیده هستم و جان تسلیم کرد. چون به خدمت حضرت صادق(ع) رسیدیم جریان پیرمرد را به عرض رساندیم آن حضرت فرمود: اهل بهشت است. بعضی از رفقا گفتند: آن پیرمرد چیزی از امر ولایت نمیدانست مگر ساعت آخر. حضرت فرمود: از او چه میخواهید به خدا قسم او داخل بهشت شد.(276)
ادامه ندارد
بشارت تولد زین العابدین
ادامه ندارد
سلامـ .... ... ..

موضوعات وبلاگ
آمار وبلاگ
جستوجگر وبلاگ
(( طراح قالب آوازک ، وبلاگدهي راسخون ، نويسنده newsvaolds ))
