پیش بینی از بین رفتن خوارج

یکی از سپاهیان علی(ع) نزد امام آمد و گفت:
زید بن حصین را کشتم امام پرسید:
بدو چه گفتی و او به تو چه گفت. پاسخ داد، بدو گفتم:
دشمن خدا! مژده باد تو را به آتش دوزخ.
او به تو چه گفت؟
گفت: ستعلم اینا أولی بها صلیا.(143)
پس از پایان جنگ از علی(ع) پرسیدند: همه آنها کشته شدند؟ فرمود:
نه به خدا که نطفه‏هایند در پشت‏های مردان و زهدان‏های مادران. هرگاه مهتری از آنان سر برآورد او را براندازند چندانکه آخر کار، مال مردم ربایند و دست به دزدی یازند.(144)(145)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

پنجاه درهم سود در برابر پنج درهم

روزی مقداد حضرت علی(ع) را دید و گفت: سه روز است که چیزی نخورده‏ام.
حضرت امیرالمؤمنین علی(ع) رفت و زره‏اش را به پانصد درهم فروخت و مقداری از آن پول را به مقداد داد و برگشت، در راه شخصی را دید که شتری به دستش گرفته و از حضرت خواست تا آن را به صد درهم از او بخرد. علی(ع) شتر را خرید و در بین راه شخصی آمد و از حضرت خواست تا آن شتر را به صد و پنجاه درهم به او بفروشد.
علی(ع) شتر را فروخت و در آن حال، حسن و حسین را صدا زد تا به دنبال آن شخص بروند.
رسول خدا(ص) صحنه را دید و فرمود:
ای علی! کسی که شتر را به تو فروخت، جبرئیل و شخصی که شتر را از تو خرید میکاییل بود. پنجاه درهمی که از خرید و فروش شتر سود کردی، در مقابل پنج درهمی بود که به مقداد دادی. من یتق الله یجعل له من امره یسراً..(10)(11)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

پناهنده به قبر علی

عضدالدولة دیلمی از پادشاهان سلسله دیالمه است که با عنوان شاه ایران زمین خوانده می‏شد، و معاصر شیخ مفید بود و در ترویج مذهب تشیع سعی وافر داشت، از آثار او تجدید بنای بارگاه مرقد شریف علی(ع) است.
او به سال 324 هق در اصفهان متولد شد و به سال 372 در بغداد از دنیا رفت، و طبق وصیتش، در نجف اشرف در جوار قبر مقدس امیرمؤمنان(ع) دفن گردید.(333)
عمران بن شاهین از افراد سرشناس عراق بود و در امر حکومت و سلطنت با عضدالدوله مخالفت می‏کرد، و مورد خشم او واقع شد، عضدالدوله دستور شدید دستگیری او را صادر کرد، او با پای برهنه به نجف اشرف فرار کرد و مخفیانه به قبر شریف امام علی(ع) پناهنده گردید. مدتی که در آن جا بود در عالم خواب، علی(ع) را دید که به او فرمود: فردا فنا خسرو (عضدالدوله) به این جا می‏آید و از این مکان (اشاره به مکانی مخصوص) بیرون می‏رود، تو در فلان زاویه حرم باش، کسی تو را نخواهد دید، عضدالدوله می‏آید و نماز می‏خواند و زیارت می‏کند و با گریه و زاری دعا می‏نماید، و خدا را قسم به محمد و آلش می‏دهد که بر تو دست یابد، تو در این وقت نزد او برو و بگو ای شاه! این کیست که آن همه اصرار در دست‏یابی بر او داری، حتی خدا را به محمد و آلش قسم می‏دهی که تو را بر او مسلط سازد.
او در جواب تو می‏گوید: مردی است که تفرقه ایجاد کرده و با من در مورد حکومت و سلطنت، نزاع و کشمکش می‏کند.
به او بگو: اگر کسی تو را به عمران شاهین راهنمایی کند و بر او دست‏یابی، چه جایزه‏ای به آن کس می‏دهی؟
او (عضدالدوله) در پاسخ گوید:اگر آن کس طلب عفو عمران شاهین کند، من حتماً او را می‏بخشم، آن گاه خود را به او (عضدالدوله) معرفی کن و آن چه را بخواهی، برآورده خواهد کرد.
عمران شاهین، از خواب بیدار شد و منتظر فردا شد، فردای آن روز فرا رسید، همان گونه که امیرمؤمنان علی(ع) در عالم خواب به او فرموده بود، بی کم و کاست، واقع گردید، عضدالدوله وارد حرم شد و به نماز و زیارت پرداخت، و خدا را به محمد و آلش قسم داد که او را بر عمران شاهین، مسلط کند و...
عمران نزد او رفت و گفت: اگر کسی عمران را به تو معرفی کند، چه جایزه‏ای به او خواهی داد؟
عضدالدوله گفت: اگر او از من بخواهد که عمران را عفو کنم، حتماً عفو می‏کنم.
عمران شاهین (که تا آن وقت ناشناس بود) خود را معرفی نمود و گفت: من عمران شاهین هستم.
عضدالدوله گفت: چه کسی تو را واداشت که خودت را (با این که فراری بودی) به من معرفی نمایی؟
عمران گفت: این مولای ما (امیرمؤمنان علی علیه السلام) در عالم خواب به من فرمود: فردا فنا خسرو به این جا می‏آید...
عضدالدوله به عمران گفت: تو را به حق علی(ع) سوگند، به تو فرمود: فنا خسرو به این جا می‏آید؟
عمران گفت: آری به حق علی(ع) سوگند.
عضدالدوله در حالی که در تعجب فرو رفته بود گفت: هیچ کس جز مادرم و خودم و قابله‏ام نمی‏دانست که نام اصلی من فنا خسرو است.
سپس به عمران محبت کرد و خلعت وزارت به او پوشاند، همراه او به کوفه رفت، و بدین ترتیب هر دو از نگرانی بیرون آمدند و دوست صمیمی همدیگر شدند.
باید توجه داشت که عمران شاهین از مردان نیک بود و علاقه خاصی به ائمه و اهل بیت(ع) داشت، و در کنار مرقد شریف امام علی(ع) و امام حسین(ع) رواقی بنا کرد که هنوز به رواق عمران معروف است.(334)
به این ترتیب امام علی(ع) به پناهنده‏اش، لطف کرد، و او را علاوه بر آزادی، به مکنت رساند.


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

پرندگان علی را می شناختند

جابر انصاری گفت: در صحرا با علی(ع) بودم، ناگاه آن حضرت به بالای سر آن حضرت نگاه کرد.
تبسم فرمود و خندید و گفت: آفرین ای پرنده.
گفتم: ای مولای من با کدام پرنده صحبت می‏کنید؟
فرمود: مرغی که در هواست آیا خوش داری آن را ببینی و کلامش را بشنوی؟
عرض کردم: بلی ای مولای من.
در این هنگام آن حضرت کلماتی به صورت پنهانی فرمود، ناگاه پرنده‏ای به سوی زمین پایین آمد و بر دست علی(ع) نشست. آن حضرت دست مبارکش را بر پشت او کشید و فرمود: سخن بگو به اذن خدا منم علی بن ابیطالب. آنگاه خداوند قوه نطقی به او عطا فرمود تا آن که به زبان عربی آشکارا گفت: السلام علیک یا امیرالمؤمنین و رحمة الله و برکاته.
حضرت جواب سلام او را داد و فرمود: بگو که از کجا آب و دانه می‏خوری در این صحرای خشک که هیچ سبزی نمی‏روید و آبی نیست؟
گفت: ای مولای من زمانی که گرسنه شوم ولایت شما اهل بیت را به خاطر می‏آورم. پس سیر می‏گردم و زمانی که تشنه شوم از دشمنان شما، بیزاری می‏جویم پس سیراب می‏شوم. علی(ع) فرمود: بارک الله فیک پس آن مرغ پرواز کرد.(51)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

پرداخت اجاره خانه

از یکی از سادات و علمای نجف نقل شده که اجاره خانه‏اش مدتی تأخیر افتاده بود. صاحب خانه هر روز فشار می‏آورد که اگر تا فردا وجه‏الأجاره تأخیر افتاده را پرداخت نکنی، اثاثیه‏ات را به کوچه خواهم ریخت. این مرد عالم با حالت افسرده به حرم امیرالمؤمنین(ع) مشرف شده و به آن حضرت متوسل می‏شود و در آن حال به خواب می‏رود. در عالم خواب حضرت علی(ع) را می‏بیند که از او سؤال می‏کند: چرا ناراحتی؟ سید جریان خود را به حضرت می‏گوید. امام می‏فرماید: ما الآن تو را می‏بینیم. عرض می‏کند: آقا من هر شب دو ساعت سعادت تشریف در حرم شریف را دارم. می‏فرماید: نه، ما الآن شما را می‏بینیم. با این حال مسئله‏ای نیست مطلب را حواله دادیم!
سید از خواب بیدار می‏شود و با تعجب از خود می‏پرسد این چه حواله‏ای بود و حضرت مرا به که حواله دادند. به منزل باز می‏گردد. سحرگاه درب خانه‏اش به صدا درمی‏آید. پس در را باز می‏کند و خود را در مقابل آیة الله ابوالحسن اصفهانی می‏بیند. چون انتظار وی را نداشت، و دست و پای خود را گم کرده و شتاب‏زده می‏گوید: آقا بفرمایید. آیة الله اصفهانی می‏فرمایند: مأموریت ما تا همین جا بود و پاکتب بدست او داده و دور می‏شوند. وقتی پاکت را باز می‏کند، با کمال تعجب می‏بیند داخل پاکت درست همان مبلغی که وی به صاحب خانه بدهکار بود، پول قرار داده شده است.(302)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

پرچم داری حبیب بن جماز

سوید بن غفله گفت: مردی حضور امیرالمؤمنین(ع) شرفیاب شده عرض کرد: از وادی القری گذشتم و دیدم خالد بن عرفطه در گذشته اینک برای آمرزش گناهان او برای وی استغفار کن.
علی(ع) فرمود: از این سخن دست بردار زیرا او نمرده و نخواهد مرد مگر هنگامی که پیش آهنگ لشکر گمراهی شود که پرچم دار آن، حبیب بن جماز باشد، مردی از پایین منبر عرضه داشت سوگند به خدا من شیعه و دوست توأم، علی(ع) پرسید: تو کیستی؟
گفت: من حبیب بن جمازم.
علی(ع) فرمود: ای پسر جماز از چنان پرچمی خودداری کن با این که می‏دانم آن را به دوش خواهی کشید و از باب الفیل وارد خواهی شد.
پس از آن که علی و حسن علیهماالسلام شربت شهادت نوشیدند و نوبت امامت به به امام حسین (ع) رسید و پیشامد کربلای او اتفاق افتاد ابن زیاد، عمر بن سعد را ریاست لشکر داد و خالد نامبرده را پیش آهنگ و حبیب را پرچم دار آن قرار داد. او با همان پرچم از باب الفیل وارد مسجد کوفه شد و این قضیه از جمله اخباری است که دانشمندان و ناقلین آثار به صحت پذیرفته‏اند و در میان کوفی‏ها مشهور و مخالفی ندارد و از معجزات است.(118)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

بینایی مرد کور

مرد کوری مدتی بر سر قبر حضرت علی(ع) معتکف شد، خداوند چشمانش را مانند بهترین حالات سابق به او عطا فرمود.(271)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

بینایی چشم

زنی که پدرش در جنگ صفین در رکاب علی(ع) کشته شده بود نقل کرد که علی(ع) وقتی از صفین برگشت بر مادرم وارد شد و فرمود: ای مادر یتیمان چگونه صبح کردی؟ گفت: به خیر و خوبی، و مرا با خواهرم خدمت او برد و من به آبله مبتلا شده بودم به طوری که چشمانم از بین رفته بود، و زمانی که حضرت نگاهش به من افتاد آهی کشید، سپس دست مبارکش را به صورت من کشید و همان وقت چشمهایم باز شد و به خدا من در شب تاریک شتر فراری را می‏بینم.(236)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

بینا کردن کور

مردی به امیرالمؤمنین(ع) گفت: چشم راست من از دست رفته، فرمود: خدا آن را به تو برمی‏گرداند، و دست مبارکش را بر آن کشید و فرمود: آن که اولین مرتبه آنها را ایجاد کرد زنده‏اش می‏کند و به اذن خدا چشم به حال اول برگشت و مردم آن را دیدند.(235)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

بیعت اویس با علی

امیر مؤمنان علی(ع) با سپاه خود، از مدینه برای پیکار با سپاه معاویه، خارج شده و با خبر شدند که عده‏ای از بیعت شکنان به سرکردگی طلحه و زبیر، به بصره رفته و آن جا را اشغال کرده‏اند، و اعلام جنگ نموده‏اند، آن حضرت فرمان داد که نخست متوجه بصره شوند، و جلو آشوب فتنه انگیزان داخلی را بگیرند.
از سوی دیگر برای مردم کوفه پیام فرستاد که برای کمک به سپاه علی(ع) بپیوندند.
امام علی(ع) و سپاهیانش به ذی قار (محلی نزدیک بصره) رسیدند، و در آن جا توقف کردند و منتظر پیوستن مردم کوفه به سپاه شدند.
ابن عباس می‏گوید: امام علی(ع) در ذی قار برای گرفتن بیعت (و پیمان از مردم) توقف کرده بود، و فرمود: هم اکنون از کوفه، هزار نفر نه یک نفر کمتر و نه یک نفر زیادتر به سوی ما حرکت کرده‏اند، و به این جا می‏آیند و با من تا سر حد شهادت بیعت می‏نمایند.
ابن عباس می‏گوید: پس از این پیش‏بینی، من نگران شدم که مبادا از این تعداد (هزار نفر) یک عدد کم و زیاد شود، و همین موضوع دستاویز دشمنان گردد، و به علی(ع) و ما که پیروانش هستیم، خرده بگیرند، همچنان در اضطراب و دلهره به سر می‏بردم که جمعیت کوفه، فرا رسیدند، آنها را شمردیم،999 نفر بودند، و دیگر کسی نیامد.
پریشان شدم و غرق در فکر گشتم، و گفتم: انا لله و انا الیه راجعون پس چرا هزار نفر نشدند، امام علی(ع) که فرمود: هزار نفر می‏آیند؟!
در این بحران فکری، ناگهان دیدم شخصی از راه با پای پیاده می‏آید، و لباس زبر بر تن دارد، و شمشیر در سپری نیز به همراه خود آورده است، به حضور علی(ع) آمد و عرض کرد:دستت را به سوی من دراز کن تا با تو بیعت کنم.
علی(ع) فرمود: بیعت بر چه؟
او عرض کرد:پیمان فرمانبری و اطاعت از تو، و پیکار در رکاب تو تا سر حد مرگ یا پیروزی.
علی(ع) فرمود: نام تو چیست؟
او عرض کرد: من اویس هستم.
حضرت فرمود: تو اویس قرنی هستی؟.
او عرض کرد: آری.
امام علی(ع) فرمود: الله اکبر، حبیب من رسول خدا(ص) به من خبر داد که من مردی از اهالی قرن (یمن) را که از امت اوست، و به او اویس قرنی، می‏گویند، ملاقات می‏کنم، که او از حزب خدا و از حزب رسول خدا(ص) است، او به شهادت می‏رسد، و در روز قیامت به اندازه تعداد دو طایفه (پر جمعیت) ربیعه و مضر، زیر پوشش شفاعت او قرار می‏گیرند.(109)
به این ترتیب، با آمدن اویس قرنی، 999 نفر، به هزار نفر که علی(ع) فرموده بود، تکمیل شدند اویس از زهاد ثمانیه (پارسایان هشتگانه) است، و در جنگ صفین در رکاب علی(ع) به شهادت رسید.(110)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

بیدار علی باش

جناب مولوی نقل کردند در قندهار شخصی از نیکان به نام محب علی مشهور بود و محبت حضرت امیرالمؤمنین(ع) تمام دل او را احاطه کرده و به درجه عشق به آن بزرگوار رسیده بود به طوری که هرگاه به او می‏گفتند محب علی بیدار علی باش از حال طبیعی خارج می‏شد و بی‏اختیار اشکش جاری می‏گردید و چون از دنیا رفت، از غسال خانه غسلش می‏دادند رفقایش گریه می‏کردند، رفیقی در آن حال او را صدا زد و گفت: محب علی بیدار علی باش ناگاه دست راستش بلند شد و آرام، آرام بر سینه خود گذاشت چون این موضوع فاش شد شیعیان قندهار دسته، دسته، برای تماشا آمدند و چون آن منظره را می‏دیدند همه از روی شوق گریان می‏شدند و تا آخر غسل دادن همین‏طور دستش روی سینه‏اش بود.
گر نام تو بر سر بگویند ----- فریاد برآید از روانم(258)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

بیچارگی ابن ملجم

معلی بن زیاد گفته پسر ملجم حضور امیرالمؤمنین رسیده عرض کرد: به مرکب سواری محتاجم. حضرت به او نگاهی کرده فرمود: تو عبدالرحمن بن ملجم مرادی هستی؟
گفت: آری. باز هم همین پرسش را کرد و همان پاسخ را شنید، آن گاه به غزوان فرمود: اسب اشقری را به او بده. چون ابن ملجم سوار بر آن شد و دهانه‏اش را به دست گرفت، حضرت این شعر را خواند... یعنی من می‏خواهم که به او عطا و بخشش کنم و او عزم کشتن مرا دارد، با این تفاوت در مرام و مسلک هیچ کس او را معذور و بی گناه نخواهد شناخت.
او گفت: زمانی که ابن ملجم با شمشیر بر فرق علی(ع) زد، او را دستگیر نموده حضور حضرت امیر(ع) آوردند حضرت به او توجه کرده فرمود: سوگند به خدا آن همه احسان‏هایی را که نسبت به تو انجام می‏دادم با توجه به این بود که می‏دانستم کشنده منی و با تو این گونه معامله می‏کردم تا موقعیت خود و بیچارگی تو را در پیشگاه خدا ثابت نمایم.(198)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

بوسیدن دست های عباس

پس از ولایت حضرت قمر بنی‏هاشم(ع)، ام‏البنین(س) قنداقه او را به دست امیرالمؤمنین علی(ع) داد که با خواندن اذان و اقامه در گوش وی، از همان آغاز حق ببیند و حق بشنود.
حضرت دست‏های او را بوسید و قطرات اشک به صورت نازنینش جاری شد و فرمود: گویا می‏بینم این دست‏ها یوم‏الطف در کنار شریعه فرات در راه یاری برادرش حسین(ع) از بدن جدا خواهد شد.
و از این جاست که گفته‏اند: می‏توان دست فرزند را، از سر عطوفت و شفقت، بوسید. چنان که وارد است رسول خدا(ص) دست دخترش، حضرت فاطمه زهرا(س) را می‏بوسید و وی را به جای خود می‏نشانید. و از این جا کثرت عطوفت شاه ولایت، امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب(ع) مظلوم تاریخ، نسبت به این مولود بزرگوار معلوم می‏شود.


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

بهشتی شدن به برکت نام علی

از شخصی به نام معاویة بن وهب حکایت شده که گفت در سفر حج بودیم و با ما پیرمردی بود که اهل عبادت بود ولی اهل ولایت علی(ع) نبود و اهل مسئله نیز نبود نمازش را با این که در سفر بود تمام می‏خواند. در این حال مریض شد (مثل اینکه مشرف به مرگ تشخیص داده شد) من به پسر برادرش گفتم: چه خوب بود تذکر می‏دادی به او این امر را شاید خداوند تبارک و تعالی او را نجات دهد.
چون ایمان با محبت آن دو نفر (عمر و ابوبکر) کامل نیست همه رفقا گفتند: واگذارید پیرمرد را به حال خود.
پس پسر برادرش گفت: ای عمو به درستی که مردم مرتد شدند بعد از رسول الله(ص) مگر چند نفری قلیل و خلیفه بعد از آن حضرت علی بن ابیطالب(ع) است که اطاعت او را واجب است مانند اطاعت پیغمبر(ص).
پیرمرد نفسی کشید و ناله کرد و گفت: بر همان عقیده هستم و جان تسلیم کرد. چون به خدمت حضرت صادق(ع) رسیدیم جریان پیرمرد را به عرض رساندیم آن حضرت فرمود: اهل بهشت است. بعضی از رفقا گفتند: آن پیرمرد چیزی از امر ولایت نمی‏دانست مگر ساعت آخر. حضرت فرمود: از او چه می‏خواهید به خدا قسم او داخل بهشت شد.(276)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

بشارت تولد زین العابدین

هنگامی که دختر یزدگرد بر عمر وارد شد، دوشیزگان مدینه (برای دیدنش) از بامها سر برآوردند، و چون داخل مسجد شد، مسجد به نور جمالش روشن شد، تا آن جا که فرمود: پس امیرالمؤمنین(ع) به عمر فرمود: او را مخیر کن تا مردی از مسلمانان را اختیار کند و به جای غنیمت آن مرد حسابش کن (یعن بابت سهم او از غنایم جنگ حساب کن) پس (عمر وی را مخیر کرد و) او خدمت امام حسین(ع) آمد و دست بر سر او گذاشت، امیرالمؤمنین(ع) فرمود: نامت چیست؟ عرض کرد: جهان شاه، فرمود: بلکه شهربانو است و سپس به حسین(ع) فرمود: ای اباعبدالله فرزندی که بهترین اهل زمین است از این زن نصیب تو خواهد شد، و علی بن الحسین(ع) از او متولد شد، و به آن جناب می‏گفتند پسر دو انتخاب شده، چون که از میان عرب بنی هاشم انتخاب شده و از میان غیر عرب فارس.(131)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0