سلمان و تقاضای معجزه
سلمان گفت: ما همراه امیرالمؤمنین(ع) بودیم که به آن حضرت عرض کردم: ای سرور من، دوست دارم چیزی از معجزات شما را ببینم.
فرمود: چه میخواهی؟
سلمان گفت: میخواهم ناقه ثمود و معجزات دیگری را به من نشان دهید.
فرمود: چنین خواهم کرد. سپس به سرعت برخاسته، داخل منزل شد و در حالی که بر اسب سیاهی سوار و بر دوشش قبایی سفید و بر سرش کلاه سفیدی بود و به جانب من بیرون آمد و بانگ زد: ای قنبر، آن اسب را برای من بیاور. قنبر اسب سیاه دیگری را بیرون آورد. پس فرمود: ای اباعبدالله سوار شو. سلمان گفت: بر آن سوار شدم؛ دو بال به پهلویش چسبیده بود. پس امام (ع) بر آن فریاد زد و در هوا اوج گرفت. به خدا سوگند، من صدای بالهای ملایک و تسبیحشان را از زیر عرش میشنیدم. سپس از ساحل دریایی خروشان و مواج عبور کردیم. امام (ع) با گوشه چشم، نگاه غضب آلودی به آن کرد و دریا آرام شد.
گفتم: ای سرور من، دریا با نظر شما از غلیان افتاد.
فرمود: ای سلمان ترسید که در مورد آن فرمانی صادر نمایم. سپس دست مرا گرفت و بر روی آب حرکت کرد و هر دو اسب به دنبال ما میآمدند، بدون آنکه کسی زمام آنها را گرفته باشد. به خدا قسم قدمهای ما و سم اسبهاتر نشد. پس، از آن دریا گذشتیم و به جزیرهای رسیدیم که دارای درختها و میوهها و پرندگان و رودخانههای فراوانی بود. در آن جا درخت بزرگی را دیدم که میوه و گل و شکوفه نداشت. حضرت علی(ع) آن را با چوبی که در دست داشت لرزاند. درخت شکافته شد و از آن ناقهای بیرون آمد که طولش هشتاد ذراع بود و به دنبالش بچه شتری بود. به من فرمود: به آن نزدیک شو و از شیر آن بنوش.
سلمان گفت: نزدیک رفتم و از شیرش نوشیدم به اندازهای که سیراب شدم. شیرینتر از شهد و نرمتر از کره بود و من (به همان مقدار) کفایت کردم. فرمود: این خوب است؟ گفتم: ای سرور من خوب است. فرمود: از این بهتر را میخواهی به تو نشان دهم؟ گفتم: بلی ای سرور. فرمود: فریاد کن ای حسناء بیرون بیا. پس بانک زدم؛ ناقهای بیرون آمد که طولش صد و بیست و عرضش شصت ذراع بود، سرش از یاقوت سرخ و سینهاش از عنبر معطر و پاهایش از زمرد سبز و زمامش از یاقوت زرد و پهلوی راستش از طلا و پهلوی چپش از نقره و پستانش از مروارید تازه بود. فرمود: ای سلمان از شیرش بنوش. پستانش را به دهان نهادم؛ ناگاه دیدم عسل دوشیده میشود، عسلی صاف و خالص. گفتم: ای سرور من، این برای کیست؟ فرمود: این برای تو و برای سایر مؤمنین از دوستان من است. سپس امام (ع) به آن شتر فرمود: به سوی همان درخت بازگرد. فوراً بازگشت و حضرت مرا در آن جزیره سیر داد تا این که به درختی بزرگ رسیدیم که در زیر آن درخت، سفرهای گسترده شده و غذایی در میان آن بود که بوی مشک میداد. ناگاه پرندهای مانند کرکس بزرگ دیدم. سلمان گفت: آن پرنده جهید و بر حضرت سلام کرد و به جای خودش برگشت. گفتم: ای سرور من، این مائده چیست؟
فرمود: این برای شیعیان و دوستان من تا روز قیامت در این جا بر پا شده است. گفتم: این پرنده چیست؟ فرمود: ملک موکل بر آن است تا روز قیامت. گفتم: ای سرور من به تنهائی؟ فرمود: خضر (ع) هر روز یک بار از کنار آن میگذرد.
سپس دست مرا گرفته و به دریای دیگری برد. ما از آن عبور کردیم و من جزیره بزرگی را دیدم که در آن قصری بود که یک خشت آن از طلا و یکی از نقره سفید و کنگرههای آن از عقیق زردرنگ بود و بر هر رکنی از قصر، هفتاد صف از ملایکه بودند. پس امام (ع) بر یکی از ارکان نشست و ملایکه به آن حضرت روی آوردند و سلام کردند. سپس به آنها اجازه داد و به جای خودشان برگشتند. سلمان گفت: علی(ع) داخل قصر شد که در آن، درختان و میوهها و نهرها و پرندگان و گیاهان رنگارنگ بود. امام (ع) شروع به راه رفتن در آن قصر کرد تا این که به آخر آن رسید و بر کنار برکهای که در بستان بود ایستاد سپس بر بالای قصر آمد. در آن جا تختی از طلای سرخ بود که بر آن نشست و از آن جا بر قصر اشراف پیدا کردیم.
ناگاه دریای سیاهی که موجهای بلندی مانند کوههای مرتفع داشت (هویدا گشت) و امام (ع) با گوشه چشم، نگاهی غضب آلود به آن انداخت؛ و دریا از غلیان ایستاد گویی همانند کسی بود که گناه کرده است، گفتم: ای سرور من، وقتی به دریا نگاه کردی، از غلیان باز ایستاد. فرمود: ترسید مبادا در مورد آن فرمانی صادر نمایم. ای سلمان، آیا میدانی این کدام دریا است؟ گفتم: نه ای سرور من. فرمود: این دریایی است که فرعون و قومش در آن غرق شدند. همان شهری که (مورد عذاب الهی واقع شد) بر بال جبرییل حمل شد سپس جبرییل آن را به دریا انداخت و به قعر آن فرو رفت که تا روز قیامت به انتهای آن نخواهد رسید. گفتم: ای سرور من، آیا ما دو فرسخ سیر کردهایم؟ فرمود: ای سلمان، همانا من پنجاه هزار فرسخ سیر کردهام و دور دنیا را بیست مرتبه گشتهام.
گفتم: ای سرور من، چگونه چنین (چیزی ممکن) است؟
فرمود: ای سلمان، وقتی که ذوالقرنین شرق و غرب عالم را گردید و به سد یأجوج و مأجوج رسید، پس چگونه این کار را بر من سخت و دشوار است، در حالی که من امیرالمؤمنین و خلیفه رسول خدا هستم. ای سلمان آیا قول خدای عزوجل را نخواندهای آن جا که میفرماید:دانای بر پنهانی که بر غیبش احدی را آگاه نمیکند، مگر آن کس را که از فرستاده خود برگزیده باشد.
گفتم: بله ای سرور من. فرمود: من مرتضای از رسولم که خداوند عزوجل او (محمد (ص)) را بر غیبش آگاه ساخت، من عالم ربانی هستم، من کسی هستم که خداوند، شداید را برایم آسان ساخت و فاصلههای دور را برایم در هم پیچید (نزدیک ساخت).
سلمان گفت: شنیدم صیحه زنندهای در آسمان فریاد میکرد - در حالی که صدا را میشنیدم ولی شخص صدا کننده را نمیدیدم - و میگفت: درود خدا بر تو؛ راست گفتی، راست گفتی، تو راستگوی تصدیق شدهای. سپس (علی(ع)) به سرعت برخاست و بر اسبش سوار شد و من نیز همراه او سوار شدم و حضرت بر آن دو اسب صیحهای زد که در هوا اوج گرفتند و بیدرنگ به دروازه کوفه رسیدیم در حالی که از شب حدود سه ساعت گذشته بود. حضرت به من فرمود: ای سلمان، وای و تمام وای بر کسی که آن طور که حق معرفت ما است، ما را نشناسد، و ولایت ما را انکار نماید.
ای سلمان، کدام یکی افضلند، محمد(ص) یا سلیمان بن داوود؟ گفتم: البته محمد(ص). فرمود: ای سلمان، آصف بن برخیا توانست تخت بلقیس را در یک چشم به هم زدن (از یمن به بیت المقدس) نزد سلیمان بیاورد و حال آنکه در نزد او پارهای از علم کتاب بود؛ پس چگونه من نتوانم! در حالی که نزد من علم صد و بیست و چهار هزار کتاب است و خداوند بر شیث بن آدم(ع) پنجاه صحیفه نازل کرد، و بر ادریس سی صحیفه، بر ابراهیم بیست صحیفه و تورات و انجیل و زبور (را نازل فرمود)؟
گفتم راست میگویی ای سرور من؛ امام این گونه است.
حضرت (ع) فرمود: ای سلمان، بدان همانا شک کننده در امور و علوم ما، همانند شک کننده در معرفت و حقوق ما است و همانا خداوند عزوجل ولایت ما را در جای جای کتابش واجب فرموده و در آن (قرآن) عمل به آن چه واجب است را بیان کرده ولی این امر بر مردم مکشوف نیست.(91)
ادامه ندارد
نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394
نظرات
، 0
از جابر روایت کرده است که گفت: با امیرالمؤمنین(ع) در کنار فرات میرفتیم که ناگاه موج عظیمی برخاست و آن جناب را پوشاند به طوری که از نظر من پنهان شد، سپس از اطراف او عقب رفت و هیچ رطوبتی بر آن جناب نبود، و من از این جریان ترسناک و متعجب شده، جریان را از حضرت پرسیدم، فرمود: آن را دیدی؟ نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
از حضرت باقر (ع) نقل است که چون جویریه عازم حرکت از کوفه شد علی(ع) باو فرمود آگاه باش در راه برخورد میکنی به شیری. عرض کرد: چه بایست کرد؟ آن حضرت فرمود: به او بگو مرا امیرالمؤمنین امان داده است از تو. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
دستهای مرغابی بالای سر علی(ع) در هوا پرواز میکردند و صدا میکردند، حضرت فرمود: به ما سلام میکنند، منافقان به هم چشمک زدند، فرمود: قنبر! برو به این پرندگان بگو: نزد امیرالمؤمنین بیایید، پس در صحن مسجد پایین آمدند، و حضرت به لغتی که ما نمیفهمیدیم به آنها سخنی فرمود، مرغها گردن به سوی او دراز کرده صدا کردند، فرمود: به ما سلام کردند.(50) نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
روزی امیرالمؤمنین(ع) از محمد بن ابیبکر پرسیدند: آیا پدرت قبل از مردن این آیه را قرائت نکرد:و جاءت سکرة الموت بالحق ذلک ما کنت منه تحید،سکرات مرگ به حق آمد، این همان چیزی بود که از آن روی گردان بودی. عمر در آن حال به تو گفت:بپرهیز پسرم که علی بن ابیطالب این خبر را از تو نشنود و ما را ملامت نکند! هنگاهی که امیرالمؤمنین(ع) این خبر را به محمد بن ابی بکر داد و از او سؤال کرد، تبسمی فرمود. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
جناب آقای شیخ محمد انصاری دارابی، نقل کرد: که پیش از سفر کربلا در عالم رؤیا حضرت امیر(ع) فرمود: بیا به زیارت، عرض کردم وسایل سفر ندارم. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
علامه شیخ عبدالحسین حلی در النقدالنزیه (جلد1، صفحه 100) از فخر الذاکرین، عالم بزرگوار، شیخ میرزا هادی خراسانی نجفی، نقل میکند که گوید: امیرالمؤمنین(ع) حضرت عباس(ع) را فرا خواند و به سینه چسبانید و چشمانش را بوسید و از او عهد گرفت که چون در کربلا بر آب دست یافت، تا برادرش حسین تشنه است، قطرهای از آن ننوشد، و این که ارباب مقاتل گویند حضرت عباس(ع) در شریعه فرات آب را نخورد و آن را ریخت به سبب اطاعت از سفارش پدرش علی مرتضی(ع) بوده است.(124) نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
جابر بن عبدالله انصاری میگوید: امام علی(ع) برای ما که جمعیت بسیاری بودیم، سخنرانی کرد، پس از حمد و ثنا فرمود: در پیشاپیش جمعیت چهار نفر از اصحاب محمد (ص) در این جا هستند که عبارتند از: 1- انس ابن مالک 2- براء بن عازب انصاری 3- اشعث بن قیس 4- خالد بن یزید بجلّی. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
اعمش گفت: روزی در مسجد الحرام به مردی که نماز میخواند نگاه کردم. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
پس از آن که پیامبر(ص) در صحرای غدیر در برابر صدها هزار نفر مسلمان، امام علی(ع) را به عنوان خلیفه بعد از خود نصب کرد، و فرمود: من کنت مولاه فهذا علی مولاه: هر کس که من رهبر او هستم، این علی، رهبر اوست. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
اسماء بنت عمیس گوید: فاطمه زهرا(س) فرمود: یکی از شبها که علی(ع) بر من وارد شد مرا به هراس انداخت. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
غلام سید میر شجاعت علی الموسوی النجفی معروف به هندی که در عصر سید بحرالعلوم و شیخ جعفر کبیر بوده، میگوید: من خدمت سید بودم هنگامی که از هند به نجف اشرف میآمد، گاهی اوقات میان کشتی عقدی (جواهرات) از جیبش بیرون میآورد که در او انواع جواهرات بود مدتی به آنها نظر میکرد و دو مرتبه به جیبش میگذاشت، هیچ یک از مسافرها متوجه نشدند، مگر ناخدا از بالای کشتی متوجه آن جواهرات شده و آنها را نشان کرده بود سید نفهمید که او متوجه شده، پس ناخدا خواست حیلهای بنماید و آن عقد را از سید بگیرد، پس میان کشتی فریاد زد: با من عقدی بود، از جواهر علامت و نشانیاش این است، دیشب از من سرقت شده باید من لباسها و اسبابهای شما رابگردم، سپس مشغول جستجو کردن شد. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
حارث روایت کرده که گفت: با امیرالمؤمنین(ع) رفتیم تا به عاقول (نام زمینی است) رسید، و تنه درختی دید که پوستش ریخته بود و چوبش مانده بود، پس دستش را به آن زد و فرمود: به اذن خدا سرسبز و میوهدار (به حال اول) برگرد، ناگاه درخت را دیدم که با شاخههایش به جنبش آمد و میوهاش گلابی بود، و چیدیم، و خوردیم، و با خود برداشتیم، چون فردا صبح شد و صبح کردیم باز دیدیم سبز است، و گلابی دارد.(87) نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
حارث اعور میگوید: با علی(ع) از شهر خارج شدیم و به سرازیری رودی رسیدیم و در آنجا درخت خشکیدهای را دیدیم که پوست آن کنده و شاخه هایش خشک شده بود. حضرت با دست مبارکش به آن زد و فرمود: به اذن خدا سبز و میوهدار شو. ناگهان شاخههای درخت سبز و میوههایش انبوه شد، و از آن میوهها چیدیم، خوردیم، برداشتیم و آوردیم. فردای آن روز نیز رفتم دیدم همانطور سبز و دارای میوه میباشد.(92) نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
ابن بابویه در کتاب علل از حنان روایت کرده که گفت: به حضرت صادق(ع) گفتم: به چه علت امیرالمؤمنین نماز عصر را (در وقت ظهر) ترک کرد؟ و با این که برای او واجب بود که نماز ظهر و عصر را باهم بخواند (چون میدانست که وقت نماز عصر موفق به ادای آن نمیشود، شاید هم جهت دیگری در نظر داشته) که به تأخیر انداخت؟ نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 سلام کردن ملک موکل آب
گفتم: آری.
فرمود: ملک موکل بر آب بیرون آمد و بر من سلام کرد و مرا در آغوش گرفت.(34)
ادامه ندارد
سلام شیر به علی
پس جویریه خارج شد از کوفه در بین راه ناگاه مشاهده کرد شیری به سمت او میآید جویریه گفت: ای شیر بدرستی که امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب(ع) مرا امان داده است از تو. جویریه گفت: چون کلام امیر(ع) را رساندم آن حیوان برگشت در حالی که سرش را به زیر انداخته بود و همهمه میکرد تا آنکه در نیزار غایب شد.
و جویریه به دنبال حاجت خود رفت چون برگشت به محضر علی(ع) و قضیه را نقل کرد حضرت فرمود: چه گفتی با آن شیر و چه گفت به تو.
جویریه عرض کرد: هر چه دستور داده بودی به او گفتم و به برکت فرمایش شما از من منصرف شد و اما آن چیزی که آن حیوان گفت، پس خدا و رسول و وصی او به آن داناترند. امیر(ع) فرمود: پشت کرد آن حیوان از تو در حالتی که همهمه میکرد. جویریه عرض کرد: درست فرمودی یا امیرالمؤمنین(ع) جریان همین است که فرمودی. پس علی(ع) فرمود: آن حیوان به تو گفت: وصی محمد(ص) را از من برسان.(155)
ادامه ندارد
سلام پرندگان
ادامه ندارد
سکرات مرگ به حق آمد
محمد گفت: یا علی، درست فرمودی، و من شنیدم که پدرم عمر را لعنت کرد و گفت: تو مرا به مهلکهها انداختهای.
حضرت فرمود: درست است.(194)(195)
ادامه ندارد
سفر نجف و شفای فرزند
فرمود: بر عهده من، پس طولی نکشید که مخارج سفر به مقدار رسیدن به نجف فراهم شد و در نجف هم به مقدار توقف و مراجعت به من رسید و نیز پسرم مصروع بود و به قصد استشفا همراهش بردم و در نجف، خدا به او شفا داد.(272)
ادامه ندارد
سفارش علی به عباس در واقعه کربلا
ادامه ندارد
سزای کتمان کنندگان حق
سپس رو به یکیک این چهار نفر کرد، نخست از انس بن مالک پرسید:
ای انس! اگر تو شنیدهای که رسول خدا(ص) در حق من فرمود: من کنت مولاه فهذا علی مولاه (کسی که من مولا و رهبر او هستم، بداند که علی(ع) مولا و رهبر او است) ولی امروز گواهی به رهبری من ندهی، خداوند تو را به بیماری برص (پیسی) مبتلا میکند که لکههای سفید آن، سر و صورت را فرا میگیرد و عمامهات آن را نمیپوشاند.
سپس به اشعث رو کرد و فرمود: اما تو ای اشعث! اگر شنیدهای که پیامبر(ص) در حق من چنین گفت، ولی اکنون گواهی ندهی آخر عمر، از هر دو چشم کور میشوی و اما تو ای خالد بن یزید!، اگر در حق من چنین شنیدهای و امروز کتمان کنی و گواهی ندهی، خداوند تو را به مرگ جاهلیت بمیراند. و اما تو ای براء بن عازب! اگر شنیدهای که پیامبر(ص) در حق من چنین فرمود: و اینک گواهی به ولایت من ندهی، در همان جا میمیری که از آن جا به سوی مدینه) هجرت کردی.
(این چهار نفر، آن چه در روز غدیر از پیامبر (ص) شنیده بودند که آن حضرت، علی(ع) را رهبر بعد از خود قرار داد، کتمان کردند) جابر بن عبدالله انصاری میگوید: سوگند به خدا بعد از مدتی من انس بن مالک را دیدم که بیماری برص گرفته به طوری که عمامهاش نمیتواند لکههای سفید این بیماری را از سر و رویش بپوشاند.
و اشعث را دیدم که از هر دو چشم کور شد، و میگفت: سپاس خداوندی را که نفرین علی(ع) در مورد کوری دو چشم در دنیا بود، و مرا به عذاب آخرت نفرین نکرد که در این صورت برای همیشه در آخرت، عذاب میشدم.
خالد بن یزید را دیدم که در منزلش مرد، خانوادهاش خواستند او را در منزل دفن کنند، قبیله کِنده با خبر شدند، و هجوم آوردند و او را به رسم جاهلیت کنار در خانه، دفن کردند، و به مرگ جاهلیت مرد.
و اما براء بن عازب، معاویه او را حاکم یمن کرد، و او در یمن از دنیا رفت، همان جا که از آن جا هجرت کرده بود (آن هم در حالی که حاکم از ناحیه ظالم بود).(244)
ادامه ندارد
سزای دشمنی با علی
پس نمازش را طولانی کرد سپس نشست و به دعا مشغول شد تا آنجا که گفت: ای پروردگار من گناه من بزرگ است و نمیآمرزد گناه عظیم را مگر تو ای خدای بزرگ.
بعد خودش را انداخت بر زمین استغفار و گریه میکرد به صدای بلند منتظر شدم تا سجودش را تمام کند تا با او صحبت کنم و از او بپرسم که گناه بزرگش چسیت. وقتی سر برداشت، به صورت او نگاه کردم، ناگاه متوجه شدم که صورت او مانند صورت سگ پشم آلود است و بدن او بدن انسان بود به او گفتم: ای بنده خدا گناه تو چه چیز است که خدا خلقت تو را تغییر داده؟ جواب داد: گناه من بزرگ است و دوست ندارم کسی به آن اطلاع یابد. من اصرار کردم تا آن که گفت: من مردی ناصبی بودم و دشمن علی بن ابیطالب(ع) و این عداوت را اظهار میکردم و کتمان نمیکردم.
روزی شخصی از کنار من عبور نمود در حالی که علی(ع) را دشنام میدادم. آن شخص به من گفت: چه میشود تو را؟ خدا بیرون نبرد تو را از دنیا تا آن که خلقت تو را برگرداند. و مشهور باشی به آن در دنیا قبل از آخرت. پس شب را خوابیدم سلامت، چون صبح شد صورت من تبدیل به صورت سگ شد و پشیمان شدم بر گناه گذشته خود و توبه نمودم نزد خدا از حالتی که در آن بودم و خدای را میخوانم که مرا بیامرزد. راوی گفت از کلام او مات و حیرت زده شدم.(320)
ادامه ندارد
سزای دشمن علی
شخصی (پرکینه) به نام حارث بن نعمان فِهری نزد رسول خدا(ص) آمد و در جمع اصحاب، به آن حضرت گفت: ای محمد! تو به ما امر کردی که گواهی به یکتایی خدا بدهیم و پیامبری تو را تصدیق کنیم، پذیرفتیم، به ما دستور دادی، نمازهای پنج گانه را به جای آوردیم، دستور حج به ما دادی، قبول کردیم، به این امور اکتفا نکردی تا این که بازوی پسر عمویت را گرفتی و بلند کردی و او را بر ما برتری دادی و گفتی: هر کسی که من رهبر او هستم، پس این علی(ع) رهبر او است، آیا این کار را از پیش خود کردی یا از طرف خدا انجام دادی؟
پیامبر (ص) فرمود: و الله الذی لا اله الا هو ان هذا من الله: سوگند به خداوندی که معبودی جز او نیست این کار را به دستور خدا انجام دادم.
حارث (از شدت ناراحتی) روی خود را از پیامبر (ص) برگردانید، در حالی که میگفت: خدایا اگر آن چه محمد (ص) میگوید، حق است سنگی از آسمان بر ما فرو فرست، یا عذاب دردناکی بر ما نازل کن، هنوز به مرکب سورای خود نرسیده بود که سنگی از آسمان آمد و بر وسط سرش رسید و از محل مدفوعش خارج گردید، و همان دم کشته شد.
آیات اول سوره معارج در این مورد بر پیامبر(ص) نازل گردید که در آیه اول و دوم آن میخوانیم: سأل سائل بعذاب واقع - للکافرین لیس له دافع: تقاضا کنندهای تقاضای عذابی کرد که واقع شد - این عذاب مخصوص کافران است و هیچ کس نمیتواند آن را دفع کند.(237)
ادامه ندارد
سخن گفتن زمین با امام
عرض کردم: چگونه تو را به هراس انداخت ای سرور زنان عالمین.
فرمود: شنیدم که زمین با او حرف میزد و او نیز با او سخن میگفت.(38)
ادامه ندارد
سپردن امامت به علی
جناب سید فهمید که اگر این عقد را از جیب او بیرون بیاورند، اهل کشتی ناخدا راتصدیق میکند و میگویند: سید دزدی کرده، در این بین سید عقد را میان دریا انداخت و عرض کرد:
یا امیرالمؤمنین این امانت من است نزد شما. احدی متوجه نشد که سید چه کاری انجام داد.
ناخدا همه را تفتیش کرد و نوبت به سید که رسید، مشغول بازرسی او شد، چیزی نیافت پس مأیوسانه مراجعت کرد.
وقتی کشتی به جزیره رسید، اهل کشتی پایین آمدند، سید به خادمش گفت: من خیلی به ماهی علاقه دارم، میگوید: من رفتم یک ماهی بزرگ را که در دست کسی دیده بودم بخرم، به سید عرض کردم: چنین ماهی در دریا هست بخرم.
فرمود: همان را بخر. پس او را خریدم و چون شکمش را چاک زدم دیدم آن عقد به همان علامتها از شکم ماهی خارج شد آن را نزد سید آوردم، او نیز شکر و سپاس خدا را به جای آورد.(359)
ادامه ندارد
سبز شدن درخت گلابی
ادامه ندارد
سبز شدن درخت خشکیده
ادامه ندارد
سبب تأخیر نماز عصر
فرمود: وقتی که آن جناب، نماز ظهر را خواند، متوجه جمجمهای شد که روی زمین افتاده بود، با او تکلم کرده فرمود: ای جمجمه تو از کیستی؟
عرض کرد: من فلان بن فلان پادشاه آل فلانم، امیرالمؤمنین(ع) به او فرمود: حکایت خود، و هویت و زمانت را برای من بیان کن که چه بوده؟
پس جمجمه شروع کرد به بیان خبر خود، و آنچه از خیر و شر در زمانش اتفاق افتاده و مشغول صحبت با او شد تا آفتاب غروب کرد، و به سه حرف از انجیل با او سخن گفت که عرب کلام او را نفهمید، و چون از حکایت جمجمه فارغ شد به خورشید فرمود: برگرد، خورشید گفت: بعد از آنکه غروب کردم برنمیگردم، حضرت خداوند عزوجل را خواند، و خدا هفتاد هزار ملک که هفتاد هزار زنجیر آهنین با آنها بود را به سوی خورشید فرستاد، و زنجیرها را به گردنش گذاشته آن را به رو کشیدند تا سفید و روشن برگشت، و امیرالمؤمنین(ع) نماز خواند، آن گاه مانند ستاره سقوط کرد (و پایین افتاد). و علت تأخیر در نماز عصر این بود.(29)
ادامه ندارد
سلامـ .... ... ..

موضوعات وبلاگ
آمار وبلاگ
جستوجگر وبلاگ
(( طراح قالب آوازک ، وبلاگدهي راسخون ، نويسنده newsvaolds ))
