سب علی
روایت شده که ببغای شاعر بر پادشاهی وارد شد، او را در منزلی جا داد، و نگهبانی هر شب بیرون میآمد و میگفت: ای بیخبران! خدا را یاد بکنید لعنت خدا بر دشمن معاویه، اتفاقاً شبی شاعر در خواب دید که: پیغمبر(ص) و علی(ع) به جانب آن دری که آن نگهبان بود رفتند و او را گرفتند، پیغمبر(ص) به علی(ع) فرمود: او را با دست بزن که تو را دشنام میدهد، امیرالمؤمنین ضربتی میان دو شانه او زد، شاعر بیدار شد، صدای شیون از خانه نگهبان شنید، ماجرا را پرسید، گفتند: میان شانههای نگهبان به مقدار کف دست جای ضربتی پیدا شده و پیوسته شکافته میشود و آرامش را از او میبرد، و قبل از صبح جان سپرد، و چهل نفر او را به این حال دیدند.(317)
ادامه ندارد
نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394
نظرات
، 0
فاضل گرامی سید نورالدین جزایری در کتاب خود خصایص الزینبیه چنین نقل میکند: نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
از علی(ع) نقل شده که فرمود: گویا میبینم قصرها را که اطراف قبر حسینبن علی(ع) بالا رفته، و گویا میبینم محملها را که از کوفه به جانب قبر حسین(ع) روان است، و روزها و شبها نمیگذرد که از اطراف به جانب او حرکت میکنند، و این در وقت روال سلطنت بنیمروان است.(129) نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
امام صادق (ع) فرمود: فلانی و فلانی و عبدالرحمان بن عوف آمدند تا پیامبر (ص) را اذیت کنند. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
سلمان به امر او، طاووس و باز و کلاغی را سر برید، و پرهایشان را کند، و قطعه قطعه کرد و گوشتهای آنها را مخلوط کرد، پس به دعای آن جناب زنده شدند و پرواز کردند.(69) نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
از سلمان فارسی روایت شده، که: زنی از انصار به نام امفروة، سخن درشتی به ابوبکر در مذمت او و مدح علی(ع) گفت: ابوبکر گفت: او را بکشید که مرتد شده او را کشتند، علی(ع) در مزرعه خود بود، وقتی خبر قتل امفروه را شنید بر سر قبر او ایستاد و دستهای خود را به آسمان دراز کرد و گفت: ای زنده کننده نفوس بعد از مرگ، و ای درست کننده استخوانهای پوسیده! امفروه را برای ما زنده کن، و او را سبب عبرت گنهکاران قرار بده، پس امفروه در حالی که حلهای از دیبای سبز به خود پیچیده بود بیرون آمد، خبر به ابوبکر و عمر رسیده تعجب کردند، و امیرالمؤمنین(ع) او را به شوهرش برگرداند، و دو پسر آورد، و شش ماه بعد از علی(ع) زنده بود.(67) نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
نقل کردهاند: شبی کلیددار روضه مطهر حضرت علی(ع)، آن حضرت را در عالم رؤیا دید که خطاب به وی فرمودند: جنازهای را میآورند که بر استری قرار گرفته است، یک چشم مرکب و جسد کور است، اجازه ندهید جنازهای با این مشخصات در کنار مرقد من دفن شود. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
طلحه و زبیر مردمی را که از قبیله عبدالقیس بود به نام خدّاش، نزد امیرالمؤمنین(ع) فرستادند و به او گفتند: تو را به سوی کسی میفرستیم که مدتهاست او و خاندانش را به سحر میشناسیم، وقتی نزدش رفتی از خوردنی و آشامیدنی او مخور، و از وسایل شستشو و عطر او استفاده مکن و با او خلوت نکن، هنگامی که او را دیدی آیه سحر را بخوان و از خدعه او به خدا پناه ببر، و بعد پیغام خویش را ذکر کردند. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
از امام باقر (ع) روایت شده: علی(ع) روزی از میان کوچههای کوفه عبور میکرد تا این که به مردی رسید که مارماهی حمل میکرد. حضرت فرمود: به این مرد نگاه کنید که یک اسراییلی را حمل میکند. آن مرد انکار کرد و گفت: از کی تا به حال مارماهی اسراییلی شده؟! نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
در یکی از روزها که حضرت علی(ع) بر بالای منبر کوفه بود، یکی از حاضران پرسید: آیه رجال صدقوا... درباره چه کسانی و در فضیلت کدام یک از مسلمانان نازل شده است؟ نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
در جریان جنگ صفین، هنگامی که امیر مؤمنان علی(ع) در یکی از روزهای جنگ همراه یاران در بیابان عبور میکردند، تشنگی آنها را فرا گرفت، و آبشان تمام شده بود، و یاران در آن بیابان برای جستجوی آب، به هر سو میرفتند، آب نیافتند، و لحظه به لحظه بر شدت تشنگی آنها افزوده میشد. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
در زمان عمر شترداری بود که شترانش چموش شده بودند، و از رنج هایی که از آنها میکشید به عمر شکایت کرد، و گفت: معاشم از آنها تأمین میشود، عمر نامهای به این مضمون نوشت: از امیرالمؤمنین به گردن کشان جن و شیاطین، (شما را امر میکنم) که این حیوانات رابرای مردم رام کنید، و مرد نامه را گرفت و رفت، ابن عباس گفت: من غمگین شدم و علی را ملاقات کردم و قصه را به او خبر دادم. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
علامه مجلسی(ره) از جماعتی نقل میکند که آنها از عالم بزرگوار امیر علام که از شاگردان برجسته محقق اردبیلی بود نقل کردند که گفت: در یکی از حجرههای صحن مطهر علی(ع) بودم، نیمههای شب شخصی را دیدم که به طرف مرقد مطهر علی(ع) میآمد، نزدیک رفتم تا ببینم کیست. دیدم استاد مولا احمد اردبیلی است، خود را مخفی نمودم، دیدم او کنار در حرم رفت، در بسته با رسیدن او باز شد، او وارد حرم گردید، شنیدم او با کسی سخن میگفت، سپس از حرم بیرون آمد و در حرم بسته گردید، او از حرم خارج گردید و من به دنبال او حرکت کردم، بیآنکه او از حرکت من آگاه باشد، او به سوی کوفه رفت و به مسجد کوفه وارد گردید و کنار محراب رفت، و در آن جا مدتی توقف نمود و سپس بازگشت و از مسجد بیرون آمد و به سوی نجف اشرف روانه شد، من در تاریکی به دنبال او حرکت میکردم، وقتی که نزدیک ستون حنانه رسید، سرفه مرا گرفت، نتوانستم سرفهام را کنترل کنم، او به من متوجه شد و مرا شناخت و فرمود: تو امیر علام هستی؟ نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
صاحب مقام یقین و مخلص در ولایت اهل بیت طاهرین(ع) مرحوم حاج شیخ محمد شفیع جمی فرمود: سالی عید غدیر به نجف اشرف مشرف بودم و پس از زیارت به سمت بلد خود (جم) مراحعت کردم و ایام عاشورا در حسینیه اقامه مجلس تعزیه داری حضرت سیدالشهداء(ع) نمودم و روز عاشورا سخت مشتاق زیارت آن بزرگوار شدم و از آن حضرت در رسیدن به این آرزو استمداد نمودم و از حیث اسباب، عادتاً محال به نظر میآمد نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
سید جلیل القدر و علامه ذوفنون بهاءالدین علی نیلی نجفی نسابه، جلالت شأنش بسیار و مناقبش بیشمار میباشد، از جمله تألیفات وی کتابی است به نام انوار المضیئه فی حکمة الشرعیه در پنج جلد که در آن به فضایل حضرت امیرالمؤمنین(ع) اشاره کرده و حکایتی را از مرحوم پدرش به این شرح نقل کرده است: نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 زینب ، مفسر قرآن
روزگاری امیرالمؤمنین(ع) در کوفه بود، زینب(س) در خانهاش مجلسی داشت که برای زنها قرآن تفسیر و معنی آن را آشکار میکرد. روزی کهیعص را تفسیر مینمود که ناگاه امیرالمؤمنین(ع) به خانه او آمد و فرمود: ای نور و روشنی دو چشمانم! شنیدم برای زنها کهیعص را تفسیر مینمایی؟
زینب(س) گفت: آری. امیرالمؤمنین(ع) فرمود: این رمز و نشانهای است برای مصیبت و اندوهی که به شما عترت و فرزندان رسول خدا (ص) روی میآورد. پس از آن مصایب و اندوهها را شرح داد و آشکار ساخت. پس از آن زینب گریه کرد، گریه با صدا - صلوات الله علیها.(122)
ادامه ندارد
زوّار امام حسین
ادامه ندارد
زنده کردن مردگان
اولی گفت: خدا ابراهیم (ع) را خلیل و دوست خود قرار داد با تو چه کار کرد؟!
دومی گفت: خدا موسی را کلیم خود قرار داد با تو چه کار کرد؟!
عبدالرحمان بن عوف گفت: عیسی بن مریم، مرده را به اذن خدا زنده میکرد تو چه کار میتوانی انجام بدهی؟!
حضرت به اولی گفت: خدا ابراهیم را خلیل خود قرار داد و مرا حبیب خود.
به دومی گفت: خدا با موسی از پشت پرده سخن میگفت و من عرش خدا را دیدم و با او سخن گفتم.
به سومی گفت: عیسی بن مریم مرده را به اذن خدا زنده میکرد و اگر بخواهید من مردگان شما را زنده میکنم.
گفتند: آری، میخواهیم. و به این خاطر هم در آنجا جمع شده بودند.
پیامبر (ص) علی(ع) را طلب کرد، و به او فرمود: اینها را به قبرستان ببر سپس به آنها گفت: دنبال علی(ع) بروید. وقتی به وسط قبرستان رسیدند، حضرت سخنانی گفت که زمین لرزید و دگرگون شد. قلبهای آنها را وحشت گرفت و ترسیدند و نتوانستند آن را تحمل کنند.
گفتند: یا علی! خدا از تقصیرات تو بگذرد از تقصیر ما بگذر.
حضرت فرمود: پس به سوی خدا برگشتید.
پیامبر اکرم (ص) کسی را فرستاد و علی(ع) را برگرداند.(73)
ادامه ندارد
زنده کردن پرندگان
ادامه ندارد
زنده شدن ام فروه
ادامه ندارد
زنجیر برگردن جنازه
صبح که شد کلیددار رؤیای خویش را برای خادمین حرم امام اول نقل نمود، همه بیرون رفتند و در انتظار ورود جنازهای با آن اوصاف گشتند، ناگاه جسدی با همان علایم را مشاهده کردند و مانع از دخول آن به حرم شدند.
کلیددار بار دیگر حضرت علی(ع) را در خواب دید که فرمودند: مگر مانع نکردم تو را از این برنامه! پس چرا خلاف آن عمل شد؟ و فرمودند: فلان شخص چندین درهم رشوه گرفت و به دفن جنازه مزبور مبادرت نمود.
گویند: صبح آن روز وقتی قبر وی را شکافتند دیدند در گردنش زنجیر محکمی است.(328)
ادامه ندارد
رهنمود امام به خدّاش
خداش خدمت امام آمد و سفارشهای آنان را عمل کرد، امام دید او آیه سحر میخواند، خندید و فرمود: ای عبدالقیس! اینجا بیا.
عرض کرد: جا وسیع است میخواهم پیغامی به شما برسانم.
امام فرمود: اکنون غذا بخور و آب بیاشام و لباست را بیرون بیاور و عطر استعمال نما، سپس پیغامت را برسان، قنبر! برخیز و از او پذیرایی کن.
خداش گفت: به آنچه گفتی احتیاجی ندارم.
فرمود: با تو خلوت کنم؟
عرض کرد: سر من آشکار است.
فرمود: تو را به آن خدایی که بین تو قلبت حایل است و به هم زدن چشمها و راز سینهها را میداند، قسم میدهم آنچه زبیر به تو پیشنهاد کرد همین مطالبی نبود که من گفتم؟
گفت: آری خدا میداند.
فرمود: اگر کتمان میکردی همان دم، جان میسپردی، تو را به خدا قسم میدهم آیا به تو نگفت که هنگام ملاقات با من، آیه سحر را بخوان؟
گفت: آری.
فرمود: آن را بخوان، او میخواند و حضرت آیه را تکرار میکرد و از سرمیگرفت و هر جا او اشتباه میکرد تعلیمش میداد.
خداش عرض کرد: یا امیرالمؤمنین(ع)! در امر به تکرار آیه، چه منظوری داری؟
فرمود: برای این که قلبت مطمئن شود.
گفت: درست است.
فرمود: آن دو نفر به تو چه گفتند؟ او پیغام آنان را نقل کرد، و حضرت فرمود: جواب پیغام را برسان و بعد فرمود: خداوند! زبیر را به بدترین وضع بکش و خونش را در حال گمراهی بریز و طلحه را خوار و ذلیل فرما و در آخرت، بدتر از این برای آنان ذخیره کن که مرا ستم کردند و افتراء بر من بستند و شهادت خود را کتمان کردند و درباره من و تو و پیامبرت نافرمانی کردند، بگو آمین!
خداش گفت: آمین! و از آنان بیزاری میجویم و به خدا پناه میبرم.
فرمود: برگرد به سوی آنها و به آنچه گفتم خبر ده.
عرض کرد: نه به خدا قسم، از خدا بخواه مرا به زودی به سوی تو برگرداند و توفیقم دهد و خوشنودی او را درباره تو فراهم کند.
حضرت دعا کرد، و طولی نکشید که خداش برگشت و در جنگ جمل شهید شد.(192)
ادامه ندارد
رد کننده علی مانند رد کننده خدا
علی(ع) فرمود: آگاه باشید که چون روز پنجم شود، از بینی و چشم و گوش این مرد، دودی بلند میشود و در همان جا از دنیا خواهد رفت. آن مرد در روز پنجم به آن بلا مبتلا شد و فوت کرد. او را نزد قبرش آوردند و دفن کردند. هنگامی که دفن شد، امیرالمؤمنین(ع) با جماعتی به سوی آن قبر تشریف آوردند و حضرت خدا را خواند و سپس با پا به قبر او زد. بلافاصله آن مرد در مقابل آن جناب ایستاد در حالی که میگفت: رد کننده علی(ع)، مانند رد کننده خدا و رسول اوست.
حضرت به او فرمود: به قبرت برگرد و او به درون قبر رفت و دهانه قبر به رویش بسته شد.(68)
ادامه ندارد
رجال صدقوا کیانند
حضرت علی(ع) در پاسخ او، فرمود: این آیه در شأن من و عمویم (حمزه) و پسر عمویم (عبیده بن حارث بن عبدالمطلب) نازل شده است، (عبیده) و (حمزه) به ترتیب در جنگ بدر و احد به شهادت نایل آمدند و به حضور حق تعالی رسیدند و من که اکنون باقی هستم در انتظار آن هنگامی میباشم که بدبختترین مردم از جای برخیزد و محاسن مرا به خون سرم رنگین کند! و اضافه کرد: این پیش آمد موافق با پیمانی است که حبیب من، ابوالقاسم(ص) آن را از من تعهد گرفته است.(217)
ادامه ندارد
راهب شهید
امیر مؤمنان علی(ع) از جاده کنار رفت و اندکی در بیابان حرکت کرده، ناگهان، چشمش به دیری (عبادت گاه) افتاد، که یکی از راهبان مسیحی، در آن جا عبادت میکرد.
علی(ع) به یاران فرمود: ندا کنند تا راهب، از ورود ما به آن سرزمین آگاه شود، آنها ندا زدند، راهب متوجه آنها شد، حضرت علی(ع) نزد آن راهب آمد و پرسید: آیا در این جا که سکونت داری، آب وجود دارد؟
راهب گفت: نه، در این نزدیکی آب نیست، در دو فرسخی این جا آب پیدا میشود.
علی(ع) که سوار استر بود، استرش را به طرف قبله برگرداند و محلی را که نزدیک آن عبادتگاه بود نشان داد و به یاران خود فرمود: این مکان را بشکافید، آنها همان مکان را با وسایلی که داشتند، حفر کردند، ناگهان سنگ بزرگی پیدا شد و عرض کردند: ای امیرمؤمنان در این جا سنگی پیدا شده که کلنگ در آن اثر نمیکند، همه یاران جمع شدند، هرچه نیرو مصرف کردند، نتوانستند کاری از پیش ببرند، و آن سنگ همچنان استوار، در زمین برقرار بود.
امیر مؤمنان علی(ع) خود وارد کار شد، انگشتانش را زیر سنگ برد، و آن را حرکت داد و سپس از جا کند و به چند متری انداخت، ناگهان دیدند در زیر آن سنگ، آب سفیدی پیدا شد، کنار آن آمدند و از آن آشامیدند، که بسیار گوارا و خنک و زلال بود، سپس علی(ع) آن سنگ بزرگ را برداشت و به جای خود نهاد، و دستور داد، با خاک آن را بپوشانند و اثری از آن دیده نشود.
راهب در عبادتگاه خود، همه این جریان را دید، فریاد زد: ای مسافران بفرمایید و نزد من بیایید.
علی(ع) همراه یارانش نزد راهب رفتند، حضرت علی(ع) در پیشاپیش یاران نزدیک راهب شد.
راهب به حضرت علی(ع) رو کرد و گفت: آیا تو پیامبر مرسل هستی؟
فرمود: نه.
پرسید: آیا فرشته مقرب هستی؟
فرمود: نه.
عرض کرد: پس تو کیستی؟.
علی(ع) فرمود: من وصی رسول خدا محمد بن عبدالله (ص) خاتم پیامبران هستم.
راهب گفت: دستت را بگشا، تا برای خدا به دست تو، اسلام را قبول کنم، علی(ع) دستش را گشود و فرمود: گواهی بده به یکتایی خدا و رسالت پیامبر اسلام (ص).
راهب گواهی به یکتایی خدا و رسالت پیامبر (ص) داد و بعد عرض کرد: گواهی میدهم که تو وصی رسول خدا (ص) هستی، و شایسته مردم بعد از رسول خدا (ص) به امر وصایت او میباشی.
سپس عرض کرد: این عبادتگاهی را که من در آن هستم فقط به منظور شناختن مردی بنا شده است که این سنگ بزرگ را از جا میکند، و آب از زیر آن در میآورد، قبل از من، راهبهای بسیار در این جا بودند، و آن شخص را نیافتند ولی خداوند این موهبت را نصیب من کرد، که شما را یافتم، ما در یکی از کتابهای خود، و از آثار علمای خویش، یافتهایم که در این بیابان، چشمهای وجود دارد که سنگ بزرگی روی آن قرار دارد، و به مکان آن، کسی آگاه نیست. جز پیامبر مرسل یا وصی پیامبر، و این که خداوند ولی الله دارد که مردم را به سوی حق دعوت مینماید و نشانهاش، شناختن مکان این سنگ و قدرت او بر از جا کندن این سنگ میباشد، و من وقتی دیدم، تو این سنگ بزرگ را از جا کندی، آن موضوع مهمی را که مدتها در انتظارش بودم برایم تحقق یافت.
قطرات اشک از دیدگان امیر مؤمنان علی(ع) سرازیر شد و گفت:
حمد و سپاس خداوندی را که در کتابهایش نام مرا ذکر نموده است، سپس علی(ع) به یاران فرمود: جلو بیایید تا گفتار این راهب را بشنوید، آنها پیش آمدند و گفتار راهب را شنیدند، و خدا را شکر و سپاس گفتند: سپس به سوی میدان جنگ صفین رهسپار شدند، راهب نیز با آنها به راه افتاد، و در جنگ صفین به شهادت رسید، علی(ع) بر پیکر مقدس او نماز خواند و او را دفن کرد، و برای او بسیار طلب آمرزش نمود.(80)
ادامه ندارد
رام شدن شتران
فرمود: به آن خدایی که دانه را شکافت، و مردم را آفرید! آن مرد ناامید بر میگردد، و این کار انجام نمیگیرد، سپس ذکر کرده که: همان طور که فرمود واقع شد، و آن مرد با زخم بزرگی که از شتران برداشته بود برگشت.
ابن عباس گفت: او را نزد امیرالمؤمنین(ع) بردم، و حضرت تبسم کرد و فرمود: من به تو نگفتم؟ و آن مرد رو کرد و فرمود: وقتی به محل شتران برگشتی بگو، و دعایی تعلیمش کرد، (ابن عباس) گفت: آن مرد برگشت و سال آینده با مقداری مال از قیمت شترها بود نزد امیرالمؤمنین(ع) آمد، و با هم نزد علی(ع) رفتیم، و فرمود: تو به من خبر میدهی یا من به تو خبر دهم؟
مرد گفت: شما خبر دهید.
فرمود: دیدم وقتی که رفتی شترها خاضع و رام نزد تو آمده به تو پناه بردند، موی پیش سر یک یک راگرفتی؟
گفت: راست گفتی ای امیرالمؤمنین.(164)
ادامه ندارد
رابطه مقدس اردبیلی با حضرت علی و امام زمان(عج)
گفتم: آری.
فرمود: در این جا چه میکنی؟
عرض کردم: من از آن وقتی که وارد حرم مطهر علی(ع) شدی تاکنون همراه تو هستم، تو را به صاحب این قبر (اشاره به قبر حضرت علی(ع) سوگند میدهم که آنچه امشب برای تو اتفاق افتاده از آغاز تا انجام برای من بگویی!
فرمود: با این شرط که تا زندهام به کسی نگویی، به تو خبر میدهم. من به او اطمینان دادم که تا زنده است به کسی نگویم، وقتی که اطمینان یافت، چنین توضیح داد: من در بعضی از مسایل در بن بست قرار میگیرم و هر چه فکر میکنم، نمیتوانم مشکل آن مسأله را حل کنم، به قلبم خطور میکند که کنار قبر مطهر علی(ع) بروم و جواب آن مسأله از آن حضرت بپرسم، امشب به حرم مشرف شدم، و به مناجات با خدا پرداختم و از درگاهش خواستم که مولایم علی(ع) پاسخ سؤال مرا بدهد، ناگاه صدایی از جانب قبر شنیدم، به من فرمود: به مسجد کوفه برو و سؤال خود را از قائم(عج) بپرس، زیرا امام زمان تو او است.
به مسجد کوفه کنار محراب رفتم و مسألهای را از امام قائم(عج) پرسیدم، آن حضرت پاسخ مرا داد، اینک به خانه خود باز میگردم.(289)
ادامه ندارد
رؤیای صادقانه
همان شب در عالم رؤیا جمال مبارک حضرت امیرالمؤمنین(ع) و حضرت سید الشهداء را زیارت کردم حضرت امیر(ع) به فرزند خود فرمود: چرا حواله محمد شفیع را نمیدهی؟
فرمود: همراه آوردهام پس ورقهای به من مرحمت فرمود که در آن دو سطر از نور نوشته بود و از هر دو طرف هم مساوی بود. چون نظر کردم دیدم دو شعر است که نوشته شده و با این که اهل شعر نبودم به یک نظر از حفظ شد:
از مخلصان درگه شاه لوکشف ----- اسمش محمد است و شفیع ازره شرف
توفیق شد رفیق رود سوی کربلا ----- با آنکه اندکی است که برگشته از نجف
فرمود: چون بیدار شدم با کمال بهجت و یقین به روا شدن حاجت بودم و بحمدالله در همان روز وسایل حرکت میسر شد و به سمت کربلا حرکت کرده و به آن آستان قدس مشرف شدم.
مرحوم حاج شیخ محمد شفیع، قریب سی سال با بنده رفاقت داشت و چند مرتبه حج و زیارت عتبات با مصاحبت ایشان نصیب شد. عالمی عامل و مروجی مخلص و مردی خلیق و محبی صادق بود. در هر شهری که میرسید. با نیکان آن شهر آمیزش داشت و در هر مجلسی که بود اهل آن مجلس را به یاد خدا و آل محمد(ص) میانداخت و از ذکر مناقب آن بزرگواران و ذکر شقاوت اعدای آنها خودداری نداشت و در ملکات فاظله خصوصاً تواضع و حیا و ادب و محبت به بندگان خدا و سخاوت و خیر خواهی خلق به راستی کم نظیر بود، اعلی الله مقامه و حشره الله مع محمد و آله الطاهرین صلوات الله اجمعین.(360)
ادامه ندارد
ذکر یا علی
در قریه نیله که وطن خودشان میباشد، فردی بود که تولیت مسجد را به عهده داشت، روزی از خانه بیرون نیامد، او را طلبیدند عذر آورد که نمیتوانم. چون تحقیق کردند دیدند بدنش به وسیله آتش سوخته و درد او را بیقرار نموده است.
علت را از وی پرسیدند، گفت: در عالم رؤیا دیدم قیامت برپا شده و مردم در اضطرابند عده زیادی به جهنم رفته و اندکی روانه بهشت میشوند.
من از کسانی بودم که باید به بهشت میرفتم، در مسیر منتهی به بهشت به پلی رسیدیم، که گفتند: صراط است، از روی آن عبور مینمودیم هر چه از آن را طی میکردیم عرضش کم و طولش زیاد میشد تا به حدی رسید که چون تیغه شمشیر گشت، پایین آن را نگاه کردیم، وادی بسیار مهیبی را دیدیم که آتش از آن میجهید و بعضی مردم در آن شعلههای آتش افتاده و گروهی رهایی مییابند و من میکوشم از طرفی به طرف دیگر بروم، همچون کسی که میخواهد سقوط کند.
به انتهای صراط که رسیدم از این حالت لرزش نتوانستم خودداری کنم که ناگاه در آتش افتادم، هر چه دست انداختم که جایی را بگیرم موفق نمیشدم و آتش با نیروهای زیاد مرا به سوی خود میکشید، شدت نگرانی عقل را از من زایل کرده بود ناگهان به من الهام شد به ذکر یا علی بن ابی طالب(ع) متوسل شدم ناگاه نظر افکندم دیدم انسانی به کنار آن وادی مهیب ایستاده بر دلم خطور کرد که او مولای متقیان(ع) است. عرض کردم: ای آقایم! یا امیرالمؤمنین(ع).
فرمود: دست خود را نزدیک من بیاور. پس چنین کردم و آن حضرت دستم را گرفت و از آن وادی نجات داد. پس آتش قسمتی از بدنم را سوزانده بود. وحشتزده از خواب بیدار شدم و به این حال افتادم که مشاهده میکنید و آن قسمتی از بدنم که از گزند آتش مصون ماند، جایی است که امام دست مالید، وی مدت سه ماه بر سوختگیها مرهم مینهاد تا آن سوختگی رو به بهبودی رفت و بیماریش التیام یافت.(282)
ادامه ندارد
سلامـ .... ... ..

موضوعات وبلاگ
آمار وبلاگ
جستوجگر وبلاگ
(( طراح قالب آوازک ، وبلاگدهي راسخون ، نويسنده newsvaolds ))
