اگر می دانستم تو قاتل منی تو را نمی کشتم
علی(ع) پس از پیروزی بر خوارج به کوفه آمد و به مسجد رفت، پس از خواندن دو رکعت نماز بر فراز منبر رفت، به جانب فرزندش امام حسن(ع) نظری افکند و فرمود:
یا ابا محمد کم مضی من شهرنا هذا فقال ثلث عشرة یا امیرالمؤمنین: ای ابا محمد چه قدر از این ماه گذشته است؟
جواب داد: 13 روز یا امیرالمؤمنین(ع).
علی(ع) رو به جانب امام حسین(ع) کرد و فرمود: یا ابا عبدالله کم بقی من شهرنا هذا؟ فقال الحسین: سبع عشرة یا امیرالمؤمنین: ای ابا عبدالله چقدر از این ماه مانده است؟
امام حسین گفت: 17 روز باقی مانده است یا امیرالمؤمنین.
سپس حضرت مضرب بیده علی لحیته و هی یومئذ بیضاء فقال و الله لیخضبها بدمها اذا انبعث اشقها سپس دست خود را به ریش خود که در آن روز سفید شده بود زد و فرمود: این ریش با خون سرم رنگین خواهد شد هنگامی که آن شقی بیاید. و این شعر را قرائت فرمود:
ارید حیاته و یرید قتلی ----- عذیرک من خلیلک من مراد
در این مجلس ابن ملجم حاضر بود و این کلمات را میشنید و تا امیرالمؤمنین علی(ع) از منبر فرود آمد ابن ملجم برخاست و با عجله خود را نزد علی(ع) رسانید و عرض کرد: یا امیرالمؤمنین(ع) من حاضرم و دست چپ و راست من با من است دستور بده تا دستهای مرا از تن جدا کنند و اگر میخواهی دستور فرمایید سر از بدن من جدا کنند.
فقال علی و کیف اقتلک و لاذنب لک و لو اعلم انک قاتلی لم اقتلک و لکن هل کانت لک حاضنة یهودیة فقالت لک یوماً من الایام یا شقیق عاقر ناقة ثمود.
علی(ع) فرمود: چگونه ترا بکشم در حالی که جرمی نداری و اگر چنان چه هم میدانستم که قاتل من هستی تو را نمیکشتم لکن بگو ببینم آیا از یهودان، زنی خاضنه نزد تو بود و روزی از روزها تو را (ای برادر کشنده شتر) خطاب نمود؟
در این جا ابن ملجم عرض کرد: آری چنین بود.
علی(ع) بعد از این، سخنی نگفت و بر مرکب خویش سوار شده و به طرف منزل خود رفت.(196)
ادامه ندارد
نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394
نظرات
، 0
روزی علی(ع) فرمود: اگر فرد مورد اطمینانی مییافتم توسط او مالی را به سوی مداین برای شیعیانم میفرستادم. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
مردی از علمای یهود خدمت علی(ع) آمد و مسئلهای چند سؤال نمود، از جمله پرسید: وصی پیغمبر شما بعد از او چند سال خواهد زیست؟ نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در یک شنبه 13 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
امام علی(ع) با جمعی در مسجد کوفه (پس از جنگ جمل و صفین) نشسته بودند، عمرو بن حریث یکی از حاضران بود. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در شنبه 12 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
معاویه حضرمی میگوید: سوارانی خدمت علی(ع) آمدند و ابن ملجم نیز با آنها بود. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در شنبه 12 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
سلمان فارسی روایت کرده که: روزی خدمت پیغمبر(ص) بودم یک اعرابی آمد و گفت: ای محمد مرا از آنچه در شکم این شتر است خبر ده تا بدانم، آنچه آوردهای حق است، و به خدای تو ایمان آوردم و از تو پیروی کنم، پس پیغمبر (ص) به علی(ع) رو کرد و فرمود: جوابش را بده، علی(ع) مهار شتر را گرفت و دست بر سینهاش کشید، سپس دستش را به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! تو را به حق محمد و اهلبیتش، و به اسمهای نیکو و موجودات کاملت این شتر را به زبان آور تا ما را از آنچه در شکم دارد خبر دهد، ناگاه شتر رو به علی(ع) کرد و گفت: یا امیرالمؤمنین! روزی این مرد بر پشت من سوار بود و به زیارت پسر عمویش میرفت و با من مواقعه کرد و من از او آبستنم. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در شنبه 12 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
اسماعیل بن زیاد گفته: روزی علی(ع) به براء بن عازب فرمود: ای براء، فرزند من به شهادت میرسد و تو زنده هستی و از او یاری نمیکنی. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در شنبه 12 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
اعمش میگوید: در مدینه کنیز سیاه چهره نابینایی را دیدم که آب به مردم میداد و میگفت: به افتخار دوستی علی بن ابی طالب، بیاشامید بعد از مدتی او را در مکه دیدم که بینا بود و به مردم آب میداد و میگفت: به افتخار دوستی با علی بن ابی طالب(ع) آب بنوشید، به افتخار آن کس که خداوند به واسطه او بیناییم را به من بازگردانید!. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در شنبه 12 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
مرحوم سید جمال الدین گلپایگانی نقل کرده که: شبی، عده زیادی از بستگان، که برای زیارت به نجف اشرف آمده بودند، به منزل ما وارد شدند. شام نخورده بودند و ما هم در مجلس چیزی نداشتیم! نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در شنبه 12 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
امام باقر (ع) میفرماید: پیش امیر المؤمنین (ع) سوره اذا زلزلت الأرض زلزالها(183) تلاوت شد تا رسید به و قال الأنسان مالها یومئذ تحدث اخبارها.(184) نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در شنبه 12 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
از سلمان فارسی روایت شده که گفت: به علی(ع) خبر رسید که: عمر شیعیان او را به بدی یاد میکند، او را در یکی از باغهای مدینه دید، و کمانی در دستش بود و فرمود: ای عمر به من خبر رسیده که تو شیعیان مرا به بدی یاد میکنی. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در شنبه 12 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
وقتی پیغمبر (ص) به جانب تبوک رفت، علی(ع) (در راه) به او ملحق شد، (و حضرت رسول (ص) دستور داد که بازگردد) و چون به جای خود برگشت، (منافقان) برای کشتنش تدبیری کرده، دستور دادند در راهش گودالی عمیق به قدر پنجاه ذراع حفر کردند، و آن را با نیهای نازک پوشاندند، و اندکی خاک به قدری که نیهای را بپوشاند روی آن ریختند، و این گودال در راهی بود که آن جناب ناچار بود از آن عبور کند، و میخواستند او با مرکبش در آن جا بیفتند، و آن را عمیق کرده بودند، و اطرافش زمین سنگلاخی بود، نقشه ریخته بودند که وقتی او با مرکبش در آن چاه رسید اسبش گردنش را برگرداند و خدا آن را طولانی کرد تا لبانش به گوش او رسید و گفت: یا امیرالمؤمنین(ع) این جا چاهی برای تو کنده شده، و نقشه مرگ برای تو کشیده شده، و تو بهتر میدانی پس از آن عبور نکن. نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در شنبه 12 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
امیرالمؤمنین(ع) به حضرت حسین(ع) نظر نموده پس فرمودند: نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در شنبه 12 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
به همان سند از حضرت عسکری(ع) در همان حدیث یونانی روایت کرده که به علی(ع) گفت: من از تو دور میشوم و تو مرا بخوان، و من اجابت نمیکنم (و نمیآیم) پس اگر مرا (بدون اختیار) نزد خود آوردی این نشانه است (بر صحت عقیده شما). نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در شنبه 12 اردیبهشت 1394 نظرات
، 0
جاثلیق پیشوای علمای نصرانی بعد از رحلت پیغمبر به مدینه آمده و گفت: ما در انجیل یافتهایم که پیغمبری بعد از عیسی خواهد آمد و خبر آمدن محمد بن عبدالله به ما رسیده، و در آنچه از کتابهای خود خواندهایم هست که پیمبران از دنیا بیرون نمیروند تا اوصیایی نصیب کنند که در امتهایشان جانشین ایشان باشند، و در مشکلات از نور آنان استفاده کنند، سپس سؤالاتی پرسید که ابوبکر جوابی که مورد پسند او باشد نداد، آن گاه نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در شنبه 12 اردیبهشت 1394 آگاهی علی از نیت مردم
شخصی با خودش گفت: میروم و میگویم من میتوانم این مال را ببرم، وقتی که گرفتم، راه شام را در پیش میگیرم و به معاویه ملحق میشوم!
با این فکر، پیش آن حضرت آمد و گفت: ای امیر مؤمنان! من میتوانم آن مال را ببرم. حضرت سرش را بلند کرد و فرمود: از من دور شو، تو راه شام را در پیش میگیری و به معاویه ملحق میشوی(188)(189)
ادامه ندارد
آگاهی علی از شهادت خود
فرمود: سی سال.
گفت: بگو سرانجام خواهد مرد یا کشته خواهد شد؟ فرمود: بلکه کشته خواهد شد، و ضربتی بر سر او خواهند زد که ریش او از خون او خضاب شود، یهودی گفت: به خدا سوگند راست گفتی، من چنین خواندهام در کتابی که موسی املاء کرده است و هارون نوشته است.(207)
ادامه ندارد
آگاهی بر دل زن بی تقوا
در این وقت زننمایی که خود را پوشیده بود و شناخته نمیشد به آن مجلس آمد و رو به روی امام علی(ع) ایستاد و رو به علی(ع) کرد و گفت: ای کسی که مردان را کشتی، و خونها ریختی، و کودکان را یتیم نمودی و زنان را بیوه کردی.
امام علی(ع) فرمود: این زن همان زن زبان دراز و بدزبان و بیشرمی است که هم شباهت به زنان دارد و هم شباهت به مردان، که هرگز خون (عادت زنانه) ندیده است.
وقتی که او دید هوا پس است از آن جا گریخت در حالی که سر در گریبان خود فرو برده بود تا کسی او را نشناسد.
عمرو بن حریث ، او را تعقیب کرد وقتی که به میدان رحبه رسیدند (عمرو بن حریث از منافقین بود، با این کار خود میخواست بداند که آیا علی(ع) این نسبتها را که به آن زن داد راست است یا نه؟) عمرو بن حریث فریاد زد: ای زن سوگند به خدا آن چه امروز به این مرد (علی(ع)) گفتی خوشم آمد، به خانه من بیا تا به تو جایزهای بدهم و لباسی هدیه کنم. زن وارد خانه او شد، عمرو بن حریث به کنیزان خود دستور داد تا آن زن را تفتیش کنند.
او گریه کرد و التماس نمود که مرا برهنه نکنید، من حقیقت را میگویم، آن گاه گفت: سوگند به خدا من همان اوصاف را دارم که علی(ع) گفت: من در عین این که زن هستم، نشانههای مردی در من هست، و هرگز خون عادت ماهیانه زنانگی ندیدهام.
عمرو بن حریث او را از خانه بیرون کرد، و سپس به محضر علی(ع) آمد و جریان را به عرض امام علی(ع) رسانید، امام علی(ع) فرمود: خلیلم رسول خدا(ص)، دشمنان سرکش من از مرد و زن را تا روز قیامت به من خبر داده که چه کسانی هستند.(170)
ادامه ندارد
آگاهی از نام افراد
وقتی که علی(ع) از اسم و رسم او پرسید، جواب صحیح نداد.
حضرت فرمود: دروغ میگویی! تا این که مجبور شد اسم واقعی پدرش را بگوید در حال علی(ع) فرمود: راست گفتی.(179)
ادامه ندارد
آگاهی از بطن شتر
اعرابی گفت: وای بر شما این پیغمبر (ص) است یا او؟
گفتند: او پیغمبر است و این وصی و پسر عموی او است.
اعرابی گفت: گواهی میدهم که معبودی جز خدا نیست، و تو پیغمبر خدایی، و از پیغمبر خواست که از خدا بخواهد، شر چیزی را که در شکم شتر است برطرف کند، و خدا شر را از او گرداند، و اسلام آن مرد نیکو شد.
راوندی فرموده: عادت این شتر این است که از مرد آبستن نمیشود، ولی خداوند این عادت را در این جا برای معرفی پیغمبرش ایجاد کرد، با این که ممکن است نطفه مرد تا آن وقت به همان هیئت در شکم شتر مانده و هنوز علقه (:خون بسته) نشده بود، و خدا شتر را به سخن آورد تا صدق سخن پیغمبرش معلوم شود.(43)
ادامه ندارد
افسوس براء بن عازب
چون پیشامد کربلا اتفاق افتاد، براء میگفت: حقانیت علی(ع) محقق شد، زیرا فرزندش شهید شد و من از او یاری ننمودم، آن گاه از کار خود دریغ خورد. این پیشامد نیز از جمله خبرهای علی(ع) و نشانههای ولایت اوست.(119)
ادامه ندارد
افتخار دوستی علی
نزدیک رفتم و به او گفتم: قصه بینایی تو چگونه است؟
گفت: روزی مردی به من گفت: ای کنیز! تو کنیز آزاد شده علی بن ابی طالب(ع) و از دوستان او هستی؟.
گفتم: آری.
گفت: خدایا! اگر این زن راست میگوید، (و در محبت خود به علی(ع) صادق است) بیناییش را به او برگردان.
سوگند به خدا، بعد از این دعا بینا شدم و خداوند نعمت بینایی را به من بازگردانید.
به آنمرد گفتم: تو کیستی؟
گفت:
انا الخضر و انا من شیعة علی بن ابیطالب:
من خضر هستم، من شیعه علی(ع) میباشم.(256)
ادامه ندارد
اعطای طعام غیبی
برای تهیه غذا از منزل خارج شدم. مغازهها بسته بودند. عبا را بر سر کشیدم و به سمت مرقد حضرت امیر(ع) رفتم. آن جا هم مغازهها بسته بودند. متحیر بودم که خدایا چه کنم!
گفتم: خدایا! اینان زوار حضرت امیر(ع) هستند و از بستگان من. در این حال که این حرفها را با خود زمزمه میکردم، دیدم مغازهای در آن طرف، باز است. حال آن که من چنین مغازهای را قبلاً ندیده بودم. چند گام به طرف مغازه رفتم. یک وقت متوجه شدم که مغازهدار سلام کرد. گفت: چه میخواهی؟ آنچه احتیاج داشتم به او گفتم. تمامی آنچه را که خواستم، به من داد. قرار شد پولش را بعد، پرداخت کنم. چند قدمی که آمدم، برگشتم و به عقب نگاه کردم. نه مغازهای بود و نه کسی!(303)
ادامه ندارد
اعراف کیست
حضرت فرمود: من الانسان هستم و به من اخبار گفته میشود.
ابن الکوا گفت: یا امیرالمؤمنین و علی الأعراف رجسال یعرفون کلا بسیماهم،(185) چه کسانی هستند؟
حضرت فرمود: ما اعراف هستیم و یاران خود را از سیمای آنها میشناسیم و ما اعرافیها بین بهشت و جهنم میایستیم. کسی وارد بهشت نمیشود مگر این که ما او را بشناسیم و او ما را بشناسد. و کسی وارد آتش نمیشود مگر این که ما او را نشناسیم و او ما را نشناسد.
ابن الکوا اظهار تشیع میکرد و علی(ع) او را با جمله وای بر تو مخاطب قرار میداد، وقتی که جنگ نهروان پیش آمد، ابن الکواء طرف مقابل قرار گرفت و با آن حضرت جنگید! مردی پیش آن حضرت آمد و گفت: من تو را دوست دارم.
حضرت فرمود: دروغ میگویی.
آن مرد گفت: سبحان الله! مثل این که قلبم را میداند.
یک نفر دیگر آمد و گفت: من شما اهل بیت پیامبر را دوست دارم.
حضرت فرمود: دروغ میگویی، ما را نه مخنثی دوست میدارد و نه دیوثی و نه ولد الزنایی و نه کسی که در حیض نطفهاش بسته شده است.
آن مرد رفت و وقتی که غالباً جنگ برپا شد در لشکر معاویه قرار گرفت.(186)
ادامه ندارد
آشکار نمودن مال مخفی
گفت: آرام باش و کاری که قدرت نداری نکن.
فرمود: تو(با این که جسارت میکنی هنوز) اینجایی؟ و کمان را بر زمین انداخت، و ناگاه اژدهایی مانند شتر شد که دهان باز کرده و به جانب عمر رفت تا او را ببلعد، عمر فریاد زد: الله الله ای ابوالحسن دیگر به این عمل برنمی گردم و بنا به التماس کردن نمود، حضرت دست به اژدها زد و کمان به حالت اول برگشت، و عمر وحشتناک به خانه رفت، سلمان گفت: چون شب شد علی(ع) مرا خواند و فرمود: نزد عمر برو که مالی از طرف مشرق نزد او آوردهاند و احدی از آن خبردار نیست، و میخواهد حبسش کند، به او بگو: علی میفرماید: آن مالی که از مشرق آوردهاند بیرون آور و در بین صاحبانش (یعنی فقراء و مستحقین) تقسیم کن، و حبسش نکن که رسوایت میکنم، سلمان فرمود: نزد او رفتم، و پیغام را رساندم، گفت: مرا از کار رفیقت خبر بده که از کجا این موضوع را مطلع شده؟(163)
ادامه ندارد
آشکار شدن توطئه
فرمود: خداوند تو را که نصیحت کنندهای برای من جزای خیر دهد، همچنان که برای من تدبیر میکنی و همانا خدا تو را از پاداش نیک خود محروم نمیکند، و رفت تا به آن مکان مشرف شد و اسب از ترس عبور از آن جا ایستاد، و علی(ع) فرمود: به اذن خدا به سلامت و اعتدال برو، در حالی که کار تو عجیب و عمل تو بیسابقه است. اسب پیش رفت و خداوند زمین را سخت و محکم کرد و چاه را پر کرد، و آن جا را مثل جاهای دیگر قرار داد، و چون علی(ع) از آن جا گذشت آن اسب گردنش را برگرداند و لبانش را بر گوش او گذاشت و گفت: ای مولای من چقدر تو نزد پروردگار جهان کرامت داری، تو را از این چاه به سلامت عبور داد.
فرمود: خداوند تو را در عوض آن نصیحتی که به من کردی این چنین سالم گرداند، (حضرت عسگری) فرمود: سپس صورت اسب را به نزدیک کفلش برگرداند و مردم با او بودند، بعضی جلو و بعضی عقب، و به آنها گفت: خاک این جا را عقب بزنید، عقب زدند، دیدند آن جا طوری است که هر کس از آن جا بگذرد در آن چاه میافتد، فرمود: پس همه از آنچه دیدند اظهار وحشت و تعجب کردند، فرمود: میدانید چه کسی این کار را کرده؟
گفتند: نه، فرمود: لکن این اسب من میداند، ای اسب، آن چگونه بوده و که این تدبیر را کرده؟
اسب گفت: یا امیرالمؤمنین وقتی خدای عزوجل بخواهد، آنچه را مردم نادان میخواهند محکم کنند، نقض کنند، محکم کنند. نقض کند، یا آنچه را مردم نادان میخواهند نقض کنند، محکم کند. پس خدا غالب است و مردم مغلوباند، ای امیرالمؤمنین فلان و فلان و ده نفر را شمرد، با همدستی و توطئه بیست و چهار نفر که در راه با پیغمبر (ص) بودند و نقشه قتل او را در عقبه ریختند این کار را کردند و خداوند در حفظ پیغمبر و ولی خود غالب است و کفار بر او غالب نمیشوند، پس بعضی از اصحاب از امیرالمؤمنین(ع) خواستند که قضیه را برای پیغمبر(ص) بنویسد و قاصد تندرویی نزد او بفرستد علی(ع) فرمود: قاصد خدا سریعتر نزد پیغمبر(ص) میرود و نامه او جلوتر میرسد (یعنی خدا به او خبر میدهد).(42)
ادامه ندارد
اشک هر مؤمن
ای اشک هر مؤمنی
حضرت حسین (ع) عرض نمود: ای پدر، من اشک هر مؤمنی هستم؟
امیرالمؤمنین(ع) فرمود: بلی پسرم.(113)
ادامه ندارد
اسلام یونانی
حضرت فرمود: (اگر چنین کنم) این تنها برای تو نشانه است، چون که تو از حال خود با خبری که امر مرا رد نکردهای، و من اختیار تو را گرفتهام بدون این که جایی از تو را گرفته باشم که جایی از تو را بگیرد، یا کسی بدون گفته من جایی از تو را گرفته باشد و بی اختیار تو را کشیده باشد، و فقط به قدرت قاهر خداوند بوده، و ممکن است (بعداً) تو یا دیگری ادعا کند که ما باهم توطئه کردهایم، پس اگر میخواهی نشانه طلب کنی چیزی بطلب که برای همه اهل عالم نشانه باشد.
یونانی گفت: اگر اختیار طلب را به دست من بدهی من میخواهم که اجزای این درخت خرما را جدا و متفرق کنی، و آنها را از هم دور کنی، و سپس آنها را جمع کنی و به حالت اول برگردانی.
فرمود: این (خوب) نشانهای است، تو قاصد منی به سوی این درخت، پس به او بگو: وصی محمد پیغمبر خدا اجزای تو را امر میکند که از هم جدا شوند، یونانی رفت و سخن را به درخت گفت، و اجزای آن جدا و ریز ریز پراکنده و ذره ذره شد به طوری که هیچ اثری از آن دیده نشد تا این که گویا هرگز درخت خرمایی آن جا نبوده و یونانی بدنش لرزید و گفت: ای وصی محمد (ص) خواهش اول مرا بر آوردی، پس خواهش دیگرم را هم برآور، و آن را امر کن که اجزایش مجتمع شود و به حالت اول برگردد.
حضرت به یونانی فرمود: تو قاصد منی به سوی درخت پس برگرد و به آن بگو: ای اجزای درخت خرما! وصی محمد رسول الله تو را امر میکند که مجتمع شوی چنانکه قبلاً بودی و به حالت اول خود برگردی، یونانی فریاد برآورد و این سخن را گفت و آن اجزاء مانند ذرههای پراکنده در هوا بالا رفت، و شروع کرد یک یک جمع شد تا شاخهها و برگها و سرخوشهها مصور شد و به هم پیوست و مجتمع شد و طول و عرض پیدا کرد، و بیخش در جای خود قرار گرفت، و ساقش بر آن جا گرفت، و شاخهها بر ساق، و برگها بر شاخهها سوار شد و خوشهها در جای خود قرار گرفت، و اول چون از فصل رطب (: خرمای رسیده) و بسر (خرمای نیمرس) و خلال (: خرمای نارس و غوره) دور بود خوشههایش برهنه بود پس یونانی گفت: خواهش دیگرم این است که دوست میدارم که خوشههایش خلال درآورد، و آنها را از سبزی به زردی و قرمزی بگردانی، و رطب شود و وقت چیدنش برسد تا تو بخوری و به من و حاضرین هم بخورانی، فرمود: تو قاصد منی به سوی آن، پس آن را به آنچه گفتی امر کن، پس یونانی آنچه علی(ع) دستور داده بود به آن درخت گفت و خلال برآورد و بعد بسر شد، و زرد شد، و قرمز شد، و رطب شد و خوشههایش از رطب سنگین شد، و یونانی گفت: خواهش دیگرم این است که دوست دارم خوشههایش به من نزدیک شود، یا دست من به قدری دراز شود که به آنها برسد، و محبوبترین چیز نزد من آن است که یکی از خوشهها به جانب من پایین آید، و دست من به خوشه دیگری که پهلوی آن است دراز شود، امیرالمؤمنین(ع) فرمود: آن دستی را که میخواهی به درخت برسد دراز کن و بگو: ای نزدیک کننده دور، دست مرا به این خوشه نزدیک کن، و آن دست دیگر را از این خوشه به من دور است برای من آسان فرما، پس یونانی چنین کرد و این کلام را گفت، و دست راستش دراز شد و به خوشه رسید، و خوشههای دیگر پایین آمد و روی زمین ریخت، و بیخ خوشهها دراز شد، سپس راوی ذکر کرده که یونانی مسلمان شد.(82)
ادامه ندارد
اسلام آوردن نصرانی
آنها را از علی(ع) پرسید و حضرت جواب مورد پسند به او داد و خوشش آمد، از امیرالمؤمنین(ع) دلیلی بر صحت دعوایش خواست، فرمود: ای نصرانی از محل خود بیرون شدی در حالتی که از آن کسی که خیال پرسش داشتی متنفر و منزجر بودی، و اظهار حقیقت جویی و هدایت طلبی میکردی در صورتی که در دل نیت دیگری داشتی، و در خواب مقام من به تو نشان داده شد، و سخن من برایت گفته شد، و از مخالفت من ترسانده شدی، و به متابعت من مأمور شدی؟
گفت: به آن خدایی که مسیح را مبعوث کرد راست گفتی، و جز خدای تعالی کسی بر آنچه به من خبر دادی اطلاع نداشت، و من گواهی میدهم که: معبودی غیر از خدا نیست، و محمد پیغمبر خدا است، و تو وصی محمد پیغمبر خدا، و سزاوارترین مردمی به مقام او.(193)
ادامه ندارد
سلامـ .... ... ..

موضوعات وبلاگ
آمار وبلاگ
جستوجگر وبلاگ
(( طراح قالب آوازک ، وبلاگدهي راسخون ، نويسنده newsvaolds ))
