استوار نگاه داشتن دیوار

جمعی توطئه کردند که دیوار باغی را بر سر او و یارانش خراب کنند دیوار را کج کردند، حضرت با دست چپش آن را نگه داشت و با دست راست با اصحاب غذا می‏خورد و چون فارغ شدند، با دست چپ دیوار را راست و مستوی کرد.(6)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در شنبه 12 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

اژدها شدن قوس

شخصی بنام عدوی از بیت المال مبلغ هزار دینار دزدید.
پس سلمان نزد آن شخص آمد و از زبان علی(ع) پیغام آورد که آن حضرت می‏فرماید: مالی را که از بیت المال برداشته‏ای برگردان. آن مرد بسیار تعجب کرد و گفت: احدی اطلاع پیدا نکرده است بر عمل من و آن خبیث سخن امیر(ع) را سحر دانست و گفت: چقدر زیاد است سحر اولاد عبدالمطلب و عجب‏تر از این آنکه روزی او را دیدم در حالتی که در دست او قوس حضرت محمد(ص) بود و او را استهزاء نمودم پس قوسی را که در دست داشت پرتاب کرد و فرمود: بگیر دشمن خدای را ناگاه اژدهای عظیم شد و به سوی من حمله کرد پس قسم دادم او را تا اینکه گرفت آن را و در دست آن حضرت بازگشت به صورت اول مؤلف گوید: حکایت قوس پیغمبر اسلام (ص) در دست علی(ع) حکایت عصای شعیب است در دست موسی که هرگاه برای اظهار معجزه می‏انداخت اژدهای عظیم می‏شد و چون او را می‏گرفت به صورت اول باز می‏گشت.(178)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در شنبه 12 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

ارواح مؤمنین در وادی السلام

امیرالمؤمنین(ع) از کوفه خارج شد و همین طور می‏رفت تا به غریین (59) رسید، و از آن جا نیز گذشت، و ما به دنبال او رفتیم تا به او رسیدیم و دیدیم که به پشت به روی زمین دراز کشید و بدن مبارکش روی زمین بود و هیچ زیراندازی نداشت.
قنبر عرض کرد: ای امیرالمؤمنین(ع) اجازه می‏دهی من لباسم را برای شما در روی زمین پهن کنم؟
فرمود: نه آیا این جا مگر غیر از خاک و تربت مؤمن، یا مزاحمت با مؤمن در نشیمنگاه اوست؟
اصبغ می‏گوید: ای امیرالمؤمنین! خاک مؤمن را می‏دانیم و می‏شناسیم که در این جا بوده و یا آن که بعداً خواهد بود، لیکن معنای مزاحمت با مؤمن را در نشیمنگاهش نفهمیدیم.
حضرت فرمود: ای فرزند نباته! اگر پرده از برابر چشم‏های شما کنار برود می‏بینید ارواح مؤمنین را در این ظهر (در ظهر کوفه که وادی السلام است) که حلقه‏وار به گرد خود نشسته و با یکدیگر به سخن و گفت و شنید مشغولند، در این ظهر هر مؤمن، و در وادی برهوت (60) روح هر کافری است.(61)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در شنبه 12 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

ادعای دوستی با علی

امیرالمؤمنین(ع) به مردی از خوارج که ادعای دوستی او را کرد، فرمود: دروغ گفتی، به خدا قسم تو را می‏بینم که به گمراهی کشته شده‏ای، و اسب‏های عرب صورتت را لگد کرده، و قبیله‏ات تو را نمی‏شناسد (حضرت باقر(ع)) فرمود: پس طولی نکشید که اهل نهروان بر آن جناب خروج کردند و آن مرد هم خروج کرد و کشته شد.(162)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در شنبه 12 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

ادای وام علی

در کوفه تاجر سرشناسی به نام ابوجعفر تجارت می‏کرد و خوش معامله بود، از خصوصیات او این بود که هر گاه شخصی از سادات علوی نزد او می‏آمد و درخواست وام می‏کرد، به او وام می‏داد و به منشی خود می‏گفت: این مبلغ وام را در فلان دفتر، به حساب امیرمؤمنان علی(ع) بنویس، که از ما قرض گرفته است.
سالها این روش را ادامه می‏داد، تا این که تجارت و زندگی او دگرگون شد و سرمایه‏اش از دست رفت، و تهی دست گردید، او و برای تأمین زندگی خود به هر کسی که وام داده بود، مطابق نوشته دفتر محاسبات می‏رفت، اگر زنده بود وام خود را از او می‏گرفت و اگر مرده بود، نام او را در دفتر، قلم می‏کشید، ولی آن دفتری که وام‏ها را به حساب امیرمؤمنان علی(ع) نوشته بود، همان گونه باقی بود، زیرا نام وام گیرندگان (سادات علوی) را ننوشته بود.
در این میان، همسرش به او زخم زبان می‏زد، و او را سرزنش می‏نمود که چرا به هر کسی وام دادی و خود را بیچاره نمودی؟!
از طرفی بعضی از منافقان تیره دل بجای این که از او دلجویی کنند، به او طعنه می‏زدند، یکی از روزها کنار خانه خود نشسته بود، یکی از تیره بختان کور دل از آن جا رد شد و از روی طعنه و سرزنش به او گفت:آن کس علی(ع) که قرض دار تو بود و به سادات علوی به حساب او قرض دادی، و اکنون که درمانده شده‏ای، آیا به تو توجهی کرد؟ آیا سراغی از تو گرفت؟.
تاجر ورشکسته وقتی که این سرزنش ناجوانمردانه را از آن منافق سیه دل شنید، فوق العاده رنجیده خاطر گردید، چرا که می‏دید او از این فرصت سوء استفاده کرده و به ساحت مقدس علی(ع) دهن کجی می‏کند.
تاجر در حالی که غمگین بود، خوابید، در عالم خواب دید پیامبر(ص) همراه حسن و حسین(ع) در راهی عبور می‏کنند، پیامبر(ص) از حسن و حسین(ع) پرسید:پدر شما کجاست؟.
همان دم امیرمؤمنان علی(ع) حاضر شد و گفت: ای رسول الله خدا همین جا هستم.
پیامبر(ص) به علی(ع) فرمود: چرا حق این تاجر را نمی‏دهی؟.
علی(ع) گفت: هم اکنون حق او را آورده‏ام که به او بپردازم.
پیامبر(ص) فرمود: بنابراین حقش را بده.
امام علی(ع) کیسه‏ای پر از طلای ناب به او داد و فرمود: این کیسه را بگیر، و هر گاه از اولاد من کسی برای درخواست وام نزد تو آمد، آنها را محروم نکن، و از این پس، دیگر فقیر نمی‏شوی.
تاجر کوفی، بیدار شد، ناگاه دید کیسه پر از دینارهای طلا و در دستش می‏باشد، همسرش را بیدار کرد و گفت:
ای سست عقیده و ضعیف الایمان، این کیسه را بگیر که در آن هزار دینار (هزار اشرفی) وجود دارد.
زن که باور قبلی نداشت، شوهرش گفت: از خدا بترس، فقیر و تهیدستی تو باعث نگردد که مال کسی را برداری، و اگر با حیله و تزویر، مال کسی از تاجران را برداشته‏ای آن را به صاحبش رد کن، و با فقر بساز و صبر کن که خداوند بهترین رازق است و به صبر کنندگان کمک می‏کند.
تاجر داستان خواب خود را برای همسرش نقل کرد: زن که هنوز باور نمی‏کرد، به شوهر گفت: اگر راست می‏گوئی وام‏هایی که به حساب علی(ع) به سادات دادی و آنها را نوشته‏ای، به من نشان بده تا مقدار آن وام‏ها را بدانم.
تاجر، آن دفتر مخصوص را حاضر کرد، ولی وام هایی که قبلاً به حساب علی(ع) در آن نوشته شده بود، به طور کلی پاک شده بود، زیرا همه آن وام‏ها به قدرت الهی، وصول شده بود(336) که به اندازه هزار دینار بود و تاجر از آن پس هیچ گونه طلب از علی(ع) نداشت.


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در شنبه 12 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

ادای قرض

مرحوم سید جمال الدین گلپایگانی در خاطرات خود نقل کرده که: یک وقت بسیار بدهکار شده بودم. مدتی به حرم حضرت امیر(ع) می‏رفتم و برای پرداخت قرض‏هایم، دعا می‏کردم، ولی فرجی نشد.
روزی به همسرم گفتم: شما بروید حرم و برای ادای قرض‏هایمان دعا کنید، شاید خداوند می‏خواهد دعای شما را اجابت کند.
ایشان به حرم رفتند. پس از مدتی برگشتند با پای برهنه و خیلی ناراحت گفت: کفش‏هایم را هم از دست دادم!
خیلی ناراحت شدم، بلند شدم و عبا را بر سر کشیدم و به حرم مشرف شدم. مختصری زیارت‏نامه خواندم و شروع به عرض حال کردم به حضرت، از حرم آمدم بیرون. در حرم، شخص ناشناسی، پول زیادی به من داد، این پول به حدی بود که قرض‏هایم را پرداخت کردم تا مدتی هم برای مخارج روزانه، از آن استفاده کرم.(301)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در شنبه 12 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

اخلاص در تألیف

خاتون‏آبادی در کتاب حدائق المقربین می‏نویسد که عده‏ای از علمای بزرگ شیعه از قبیل حمدانی قزوینی و عبدالجبار بن عبدالله مقری و حسن بن بابویه مشهور به حسکا در بغداد راجع به کتاب نهایة شیخ طوسی و ترتیب ابواب و فصولش سخنانی گفتند. هر یک به زبانی اعتراض بر شیخ نمودند، و متفقاً رأی دادند که خالی از عیب نیست، همگی برای زیارت عازم نجف شدند این موضوع در زمان حیات شیخ بود. با هم قرار گذاشتند: سه روز روزه بگیرند و غسل کنند، شب جمعه از حضرت امیرالمؤمنین(ع) بخواهند که امر کتاب را برایشان واضح نماید.
اعمال را انجام دادند، در شب جمعه علی(ع) را در خواب دیدند که فرمود: در فقه اهل بیت کتابی که سزاوار اعتقاد باشد و به مسایلش بتوان رجوع نمود مانند نهایه شیخ همان کتابی که درباره‏اش اختلاف دارید نوشته نشده و علت این ارزش آن است که منصف در راه رضای خدا با اخلاص آن را نوشته راجع به موضوعات کتاب شک نکنید به مسایلش عمل نمایید و فتوی بدهید؛ نهایه شیخ به واسطه ترتیب و تفصیلی که دارد شما را از سایر کتب بی‏نیاز می‏کند.
همین که از خواب بیدار شدند هر یک اظهار کردند درباره نهایه خوابی دیده‏ایم. قرار بر این شد که جداگانه هر کدام تفصیل رؤیای خود را بنویسد آن گاه با یکدیگر مطابقه نمایند تا تعیین شود در خواب‏ها اختلافی وجود دارد یا نه. پس از نوشتن و مطابقه کردن معلوم شد هیچ اختلافی بین خواب‏ها نیست. برای عرض تهنیت همگی خدمت شیخ رسیدند، همین که چشم شیخ طوسی رضوان الله علیه به آن‏ها افتاد. فرمود: آن چه من راجع به نهایه گفتم قبول نکردید تا از زبان امیرالمؤمنین(ع) در خواب شنیدید شیخ خواب خود را برای آنها نقل کرد.
همین موضوع باعث شد که علمای شیعه مدت مدیدی عمل به فتاوی نهایه می‏کردند. به طوری که عده‏ای علماء گفته‏اند در میان شیعه پس از شیخ طوسی هشتاد سال گذشت و مجتهدی پیدا نشد. در این مدت علماء عمل به نهایه او می‏کردند.(292)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در شنبه 12 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

احیای کشته

از میثم تمار روایت شده که روزی امیرالمؤمنین با جمعی از یاران خود و یاران خاص حضرت خاتم الانبیاء در مسجد کوفه تشریف داشتند که ناگهان مردی بلند قامت با قبای خزی در بر و عمامه زردی بر سر و دو شمشیر بر کمر وارد مسجد شد. مردم از او سؤال کردند که چه کسی هستی؟ جواب داد که من از جانب شصت هزار مرد که آنها را عقیمه می‏گویند و دنبال خودشان میتی دارند که مدتی است مرده است آمده‏ام و اکنون وارد مسجد می‏شوند، پس اگر او را زنده کردی برای ما ثابت می‏شود حجت خدا هستی وگرنه خلافتت حق نمی‏باشد.
حضرت علی(ع) یک جواب اجمالی دادند لکن آن مرد به آن جواب قانع نشد و طالب حیات آن مقتول شد حضرت علی(ع) حمد و ثنای خداوند را به جای آورد و صلوات بر پیامبر فرستاد و فرمود: بدان که گاو بنی اسرائیل نزد خداوند بهتر از من نبود که یک جزء او را بر بدن مرده مالیدند و صلوات بر محمد و آل محمد فرستادند زنده شد، پس ای مرد بعضی از اجزای مرا به بدن میت بزن تا زنده شود زیرا که یک جزء بدن من از تمام گاو بنی اسرائیل بهتر است در این حالت میت را به پای مبارک آن حضرت مالیدند و یا این که پای مبارک را به او زد و فرمود: ای مدرکة بن حنظله به اذن خداوند بلند شو همانا خدای متعال او را با دست علی بن ابی طالب زنده گردانید، ناگهان آن جوان در حالی که صورتش از آفتاب و ماه روشن‏تر بود برخاست و عرض کرد: لبیک لبیک ای حجت خدا بر جن و انس و آن مرد برای همیشه در رکاب امیرالمؤمنین علی(ع) بود تا در غزوه صفین به درجه رفیع شهادت رسید.(70)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در شنبه 12 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

احضار ابلیس ابلیسیان و فرعون فراعنه

اصبغ بن نباته روایت کرده روزی من با مولایمان، امیرالمؤمنین(ع) بودم که چند نفر از اصحابش داخل شدند، از آن جمله ابوموسی اشعری، عبدالله بن مسعود، انس بن مالک، ابوهریره، مغیرة بن شعبه، حذیفه بن یمان و غیر ایشان.
گفتند: ای امیرالمؤمنین(ع)، چیزی از معجزات را به ما بنمایان که خداوند تو را بدان مخصوص گردانیده است.
فرمود: شما را به این مسایل چه کار؟ و چرا سؤال می‏کنید از چیزی که بدان راضی نمی‏شوید. خداوند تعالی می‏فرماید: به عزت و جلال و عظمت مقامم، کسی را از آفریده‏هایم عذاب نخواهم کرد، مگر با حجت و برهان و علم و بیان، زیرا رحمت من بر غضبم سبقت گرفته است و رحمت را بر خودم لازم گردانیده‏ام، پس من رحم کننده و مهربانم و دوست برترم. من منان بزرگم و عزیز کریمم. هنگامی که رسولی بفرستم، به او برهانی عطا کنم و بر او کتابی نازل نمایم، پس هر کس به من و رسولم ایمان آورد، آنان کامیاب و رستگارند و هر کس به من و رسولم کفر ورزد، آنان زیانکارانند که مستحق عذاب من هستند.
گفتند: ای امیرالمؤمنین، ما به خدا و رسولش ایمان آوردیم و به خداوند توکل کردیم. علی(ع) فرمود: پروردگارا شاهد باش بر آن چه که می‏گویند و من دانا و خبیرم به آن چه که می‏کنند. سپس فرمود: به نام خدا و برکاتش برخیزید. راوی گوید: همراه آن جناب برخاستیم تا این که ما را به جبانه (صحرا) آورد و در آن جا (سابقاً) آبی نبود. نگاه کردیم ناگاه باغی سرسبز دارای آب دیدیم. آن گاه در میان باغ برکه‏های آب و در درون برکه‏ها ماهی‏های (زیادی) دیدیم، گفتیم: به خدا قسم این دلایل امامتند، پس یا امیرالمؤمنین، معجزات دیگری به ما بنما و الا ما قسمتی از آن چه که خواستیم دریافتیم. فرمود: خدا برای من کافی است و او کفایت کننده خوبی است. آن گاه با دست دیگر خود به طرف صحرا اشاره فرمود: ناگاه کاخ‏های زیادی که با در و یاقوت و جواهر مزین شده بودند و درهایشان از زمرد سبز رنگ بود و در میان قصرها دختران سیاه چشم و پسران زیباروی و درختان و پرندگان و گیاهان فراوانی وجود داشت، نمایان شد و ما در تحیر و تعجب فرو ماندیم. کنیزان و پسران زیبارویی که مانند درّ در صدف بودند می‏گفتند: یا امیرالمؤمنین، شوق ما به شما و شیعیان و دوستان شما فراوان گشت و حضرت با دست ایشان را اشاره به سکوت فرمود.
سپس پای بر زمین زد، زمین گشوده شد و منبری از یاقوت سرخ ظاهر گردید. آن گاه بر فراز آن رفته، حمد و ثنای خدا نموده و بر پیامبرش درود فرستاده و سپس فرمود: چشم‏هایتان را بر هم نهید. ما چشم بر هم نهادیم و در آن زمان صدای بال‏های فرشتگان را همراه با گفتن تسبیح و تهلیل و تحمید و تعظیم و تقدیس می‏شنیدیم. سپس در مقابل حضرتش ایستاده و گفتند: امر کن ما را به هر چه فرمان توست ای امیرالمؤمنین و ای خلیفه رب‏العالمین، صلوات خدا بر تو باد. فرمود: ای فرشتگان پروردگارم، هم اکنون ابلیس ابلیسان و فرعون فراعنه را برایم بیاورید. راوی گوید: به خدا قسم کمتر از یک چشم به هم زدن او را نزد آن جناب حاضر کردند، پس فرمود: چشم‏هایتان را بگشایید. چشم گشودیم در حالی که نمی‏توانستیم از شدت شعاع نور ملایکه نگاه کنیم. گفتیم: یا امیرالمؤمنین از خدا بترس در مورد چشمهای ما (مبادا به آنها آسیبی برسد) زیرا ما از شدت نور، چیزی را نمی‏بینیم. صدای زنجیرها و به هم خوردن غل‏ها را شنیدیم. در این حال، بادی سخت وزید و ملایکه گفتند: ای خلیفه خدا لعنت این ملعون را زیاد و عذابش را دو برابر فرما. گفتیم: یا امیرالمؤمنین، از خدا در مورد چشم‏ها و گوش‏های ما بترس (که آسیبی به آنها نرسد). به خدا قسم نمی‏توانیم این سرّ و این قدر (بار) را تحمل کنیم.
راوی گفت: هنگامی که او را به سختی در مقابل آن حضرت کشیدند، برخاست. و گفت: واویلا از ظلم به آل محمد، واویلا از گستاخی من بر ایشان. سپس گفت: ای سرور من به من رحم فرما، من نمی‏توانم این عذاب را تحمل کنم. حضرت (ع) فرمود: خداوند به تو رحم نکند و تو را نیامرزد ای پلید نجس خبیث ناپاک شیطان. آن‏گاه متوجه ما گردیده فرمود: شما این شخص را با نام و قیافه می‏شناسید؟
گفتم: بله ای امیرالمؤمنین.
فرمود: از او بپرسید تا به شما خبر دهد کیست.
گفتند: تو کیستی؟
گفت: من ابلیس ابلیسان و فرعون این امت هستم. من کسی هستم که با سرور و مولایم، امیرالمؤمنین(ع) و خلیفه پروردگار جهانیان جحد ورزیدم و نشانه‏ها و معجزات او را انکار کردم. سپس امیرالمؤمنین(ع) فرمود: چشم‏هایتان را به زیر اندازید و ما چشم به زیر انداختیم. آن گاه تکلم فرمود به کلامی آهسته‏تر و به ناگاه خود را در جای قلبی که در آن بودیم یافتیم که نه قصری و نه آبی و نه برکه‏ای و نه درختی در آن جا بود.
اصبغ بن نباته (رضی الله عنه) گفت: به خدایی که مرا به دیدن این دلایل و معجزات گرامی داشت، این قوم متفرق نشدند، مگر این که دچار شک و تردید شدند و بعضی از آنها گفتند: سحر و کهانت و دروغ بود. پس امیرالمؤمنین(ع) فرمود: همانا بنی‏اسراییل دچار عقوبت و مسخ نشدند، مگر بعد از این که درخواست آیات و دلایل نمودند و آن گاه عقاب خدا بر آنان فرود آمد و الان لعنت خدا بر شما فرود آمد و عقاب او بر شما خواهد بود.
اصبغ بن نباته گوید: من یقین کردم که عقوبت بر آنان به خاطر تکذیب آنها نسبت به دلالت‏ها و معجزاتی (که مشاهده نمودند) نازل شد.(74)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در شنبه 12 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

احاطه به علوم غیبی

روزی اشعث بن قیس (سردسته منافقان) وارد مسجد کوفه شد، دید امیرمؤمنان علی(ع) بالای منبر است و عجم‏ها، اطراف منبر را گرفته‏اند، از روی توهین به عجم گفت: این عجم‏ها کیستند که تو آنها را در اطراف خود جمع کرده‏ای؟
حضرت علی(ع) شدیداً پاسخ او را داد و حتی سخنی فرمود که از آن استفاده می‏شود که اشعث شکم گنده بود، آنگاه فرمود: همین عجم‏ها هستند که روزی شما را به انگیزه برگرداندن شما به اسلام خواهند زد، همان گونه که شما (عرب‏ها) در آغاز اسلام آنها را برای دعوت به اسلام زدید.(138)
به راستی امروز مصداق سخن علی(ع) در ایران آشکار شده، که عجم‏ها (ایرانیان) به عنوان دفاع از اسلام، با حکومت‏های مزدور عرب و مزدوران آنها در جنگند و رو در روی آنها تا سر حد شهادت، ایستاده‏اند که از اسلام عزیز حمایت نمایند، آیا این پیشگویی یک معجزه نیست؟!


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در شنبه 12 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

اتصال معنوی شیعیان با علی

رمیله یکی از شیعیان امیرالمؤمنین است، می‏گوید: در کوفه چند روز تب و لرز کردم و نتوانستم در نماز امیرالمؤمنین حاضر شوم، روز جمعه‏ای بود در خودم سبکی دیدم تبم سبک شده بود گفتم: چه بهتر است غسل جمعه‏ای بکنم بروم امروز نماز جمعه را با آقایم علی(ع) بخوانم.
در مسجد کوفه آمدم نشسته بودم امیرالمؤمنین به منبر خطبه خواند تب و لرز من شروع شد ولی خودم را گرفتم، حضرت از خطبه فارغ و بعد هم نماز جمعه، و بعد هم از نماز علی فرستاد دنبالم، رفتم توی خانه‏اش فرمود: رمیله چه بود، وقتی من روی منبر بودم تو چه عارضت شد که در خودت می‏پیچیدی؟
گفتم: من مدتی تب و لرز داشتم، امروز تبم کم شد آمدم مسجد موقعی که شما خطبه می‏خواندید تب و لرز آمد حاصل فرمایش امیرالمؤمنین: این تب و لرز از تو به من هم سرایت کرد، عرض کرد: آنهایی که در مسجدند این طور است یا افراد خارج هم همین‏طور است؟
فرمود: در شرق و غرب عالم هر یک از شیعیان ما اگر مبتلا بشوند به ما اثر می‏کند.(190)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در شنبه 12 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0

ابر ، مرکوب علی

میثم تمار گفت: من در خدمت مولایم امیرالمؤمنین(ع) بودم که جوانی داخل شد و در وسط جماعت مسلمین نشست. چون علی(ع) از بیان احکام فراغت یافت، پسر جوان برخاست و گفت: ای ابوتراب من فرستاده‏ای هستم به جانب تو با رسالتی که کوه‏ها را به شدت می‏لرزاند، از سوی مردی که کتاب خدا را از اول تا آخر حفظ کرده است و علم قضاوت‏ها و احکام را می‏داند و او از تو در کلام سخنورتر و برای این مقام سزاوارتر است.
پس برای جواب آماده شو و با کلام ناروا سخنت را آرایش نده. غضب در چهره امیرالمؤمنین(ع) آشکار شد و به عمار فرمود: سوار شترت شو و در میان قبایل کوفه بگرد و بگو دعوت علی(ع) را اجابت کنید تا حق را از باطل و حلال را از حرام و درست را از نادرست بشناسید.
عمار بر شتر سوار شد. طولی نکشید که سیل جمعیت به راه افتاد (گویی صحنه قیامت برپا شده است)، همان طور که خداوند در قرآن می‏فرماید: ما ینظرون الا صیحة واحدة - الی قوله - فاذا هم من الاجداث الی ربهم ینسلون (یس، 51 - 49). پس مسجد مملو از جمعیت شد و مردم به آن جا هجوم آوردند، مانند هجوم ملخ‏ها به علف‏های تازه در ایام سرسبزیش، پس عالم صاحب حسن و جمال و شیر بیشه شجاعت که منزه از هر گونه شرکی است برخاست و بر فراز منبر رفت، و با سرفه‏ای سینه را صاف کرد. تمامی مردم که در مسجد جامع کوفه بودند، ساکت شدند. آن گاه فرمود: خدا بیامرزد کسی را که بشنود و حفظ کند. ای مردم چه کسی گمان می‏کند که امیرالمؤمنین(ع) است؟ به خدا قسم امام، امام نخواهد بود، مگر این که مرده را زنده بکند یا از آسمان باران بفرستد یا چیزی مانند اینها، که دیگران از انجام آن عاجز باشند. در میان شما کسانی هستند که می‏دانند من نشانه پاینده و کلمه تامه و حجت بالغه هستم. همانا معاویه، جاهلی از جاهلان عرب را به سوی من فرستاده است که با گستاخی سخنش را گفت و شما می‏دانید اگر من بخواهم استخوان‏هایش را خرد می‏کنم و زمین را در زیر پایش می‏شکافم و او را در آن فرو می‏برم لکن (تحمل می‏کنم، زیرا) تحمل جاهل، صدقه است.
سپس خدای را حمد کرد و ثنای او را گفت و بر پیامبر درود فرستاد و با دستش به آسمان اشاره فرمود. پس پاره ابری جلو آمد و پاره ابر دیگری اوج گرفت و از آن صدایی شنیدیم که می‏گفت: سلام بر تو ای امیرالمؤمنین و ای سید اوصیاء و ای پیشوای متقین و ای فریادرس فریاد خواهان و ای گنج مساکین و ای ملجأ و مأوای راغبان. حضرت به تکه ابر اشاره فرمود، نزدیک شد. میثم گفت: (مردم را دیدم که (از مشاهده این واقعه) از خود بی‏خود شده بودند. پس پا فرا نهاده و سوار آن ابر گردید و به عمار فرمود: با من سوار شو و بگو: به نام خدا هنگام راه افتادنش و هنگام لنگر انداختنش. عمار سوار شد و هر دو از دیدگان ما پنهان شدند. مدتی گذشت، پاره ابر برگشت، به طوری که بر مسجد جامع کوفه سایه انداخت. من نگاه کردم، دیدم که مولایم بر مسند قضاوت نشسته و عمار مقابل روی اوست و مردمی دور او حلقه زده‏اند. سپس حضرت بر فراز منبر تشریف فرما شد و به ایراد خطبه معروف شقشقیه پرداخت.
چون خطبه را به پایان رساند، مردم مضطرب شدند و سخنان گوناگونی در مورد آن جناب گفتند: بعضی از آنها را، خداوند ایمان و یقین افزود و بعضی را کفر و طغیان. عمار گفت: ابر، ما را در هوا به پرواز در آورد تا این که پس از مدت اندکی بر شهر بزرگی مشرف شدیم، شهر بزرگی که اطراف آن را درختان و رودخانه‏ها احاطه کرده بود. ابر در آن جا پایین آمد و ما (خودمان را) در شهر بزرگی یافتیم که مردم آن به زبان غیر عربی سخن می‏گفتند. پس اطراف امیرالمؤمنین(ع) جمع شدند و به او پناه آوردند. حضرت آنان را پند داد و به زبان و لغت خود آنان اندرزشان داد. سپس فرمود: ای عمار سوار شو. آن چه فرمود، اطاعت کردم و به مسجد جامع کوفه رسیدیم. سپس فرمود: ای عمار آیا شهری را که در آن بودی می‏شناسی؟ گفتم: خدا و رسولش و ولی او داناترند. فرمود: ما در جزیره هفتم چین بودیم. همان طور که دیدی، خطبه خواندم. همانا خداوند و رسولش را به سوی همه مردم فرستاد و بر پیامبر است که مردم را دعوت کند و مؤمنان آن‏ها را به صراط مستقیم راهنمایی نماید. به خاطر آن (نعمتی) که تو را به آن سزاور نمودم، شکرگزاری کن و از نااهلان پنهان دار. به راستی که برای خداوند، در میان خلقش الطاف پنهانی دارد که آن را جز او و پیامبر برگزیده‏اش کس دیگری نمی‏داند.
بعضی گفتند: ای امیرالمؤمنین، خداوند به تو این قدرت آشکار را عطا کرده است؛ با این حال، چرا برای جنگ با معاویه مردم را به قیام وا می‏داری؟
فرمود: خداوند آنها را در اثر جهاد با کفار و منافقین و ناکثین و قاسطین و مارقین به بندگی فراخوانده. به خدا قسم اگر بخواهم، این دست کوتاهم را در این سرزمین پهناور شما دراز می‏کنم و با آن در شام بر سینه معاویه می‏کوبم و از ریشش خواهم کند. پس دستش را دراز کرد و برگرداند و در آن موهای زیادی بود. مردم تعجب کردند، ولی بعد از این واقعه، خبر رسید که معاویه در همان روز که امیرالمؤمنین(ع) دست دراز کرده بود، از تختش افتاده و غش کرده و سپس به هوش آمده در حالی که مقداری از موهای شارب و ریشش کنده شده است.(19)


ادامه ندارد




نوشته شده توسط ( newsvaolds ) در شنبه 12 اردیبهشت 1394 

نظرات ، 0