...
نظرات(0) | ادامه مطلب

شاگردی از استاد خود پرسید:

خواهش می‌کنم به من بگو از کجا باید یک انسان خوب را تشخیص دهم؟

استاد جواب داد:
تو نمی‌توانی از روی سخنان یک فرد، تشخیص دهی که او یک انسان خوب است؛
حتی از ظاهر هیچ فردی نیز نمی‌توانی به این شناخت برسی،
اما می‌توانی از فضایی که در حضور آن فرد، به وجود می‌آید، او را بشناسی؛
زیرا هیچ کس قادر نیست
فضایی در اطراف خود ایجاد کند که با روحش سازگاری نداشته باشد:
این یعنی بازتاب شعور درونی وتشعشعات ما به هستی!!




نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : پنج شنبه 9 مهر 1394 
زمان : 12:42 AM
برای خودت دعا کن ...
نظرات(0) | ادامه مطلب

برای خودت دعا کن ...

تا همیشه جلوی پایت را ببینی ...

آخه راهی را که باید بروی ...

خیلی طولانی است ...

برای خودت دعا کن ...

تا پاهایت خسته نشوند ...

و بتوانی راه بیایی ...

برای خودت دعا کن

تا صبور باشی ...


آنقدر صبور باشی تا بالاخره ...

ابرهای سیاه آسمون کنار بروند ...

و خورشید دوباره بتابد ...



نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : پنج شنبه 9 مهر 1394 
زمان : 12:42 AM
یک هدیه و دو معجزه
نظرات(0) | ادامه مطلب


سه درسی که سقوط هواپیما به من آموخت...

"ریک الیاس" یکی از سرنشینان هواپیمای پرواز شماره ی 1540 بود که در ماه ژانویه ی سال 2009 میلادی در رودخانه ی "هانسن" نیویورک سقوط کرد.

او که در یکی از صندلی های جلوی هواپیما نشسته بود، از این حادثه نجات یافت. ریک در آن سخنرانی برای نخستین بار روایت خود را از این حادثه برای عموم بیان می کند و آنچه را که هنگام سقوط هواپیما در ذهنش می گذشت، با ما به اشتراک می گذارد.

چند ثانیه تا پایان:
انفجار بزرگی را تصوّر کنید که صدای آن به یک باره و پس از عبور هواپیما از ارتفاع 914 متری به گوش می رسد؛ هواپیمای پر از دود را تصوّر کنید؛ موتور هواپیمایی را مجسّم کنید که صدای مهیبی شبیه به "کلک کلک کلک" از خود بیرون می دهد. ترسناک به نظر می رسید. آن روز من روی یک صندلی منحصربفرد هواپیما نشسته بودم. شماره ی صندلی من "D1" بود. تنها مسافری بودم که می توانستم در آن لحظه با خدمه ی پرواز صحبت کنم. بلافاصله رویم را به سمت آن ها برگرداندم و آن ها هم گفتند "مشکلی نیست. احتمالا" هواپیما با پرنده ها برخورد کرده است." خلبان، هواپیما را برگردانده بود و ما فاصله ی چندانی از مبدا نداشتیم. می توانستیم منهتن را ببینیم. دو دقیقه ی بعد شاهد سه اتّفاق هم زمان بودیم. خلبان هواپیما را بر روی مسیر رودخانه ی هادسن که مسیر معمول پرواز نبود، قرار داد و موتورها را خاموش کرد. حالا هواپیمایی را تصوّر کنید که هیچ صدایی از آن به گوش نمی رسد. اتّفاق سوّم، کلماتی بود که خلبان به زبان آورد؛ این کلمات بی احساس ترین کلماتی بود که در عمرم شنیده بودم: "آماده ی اصابت به زمین باشید." دیگر لازم نبود که از خدمه ی پرواز چیزی بپرسم. می توانستم ترس را در چشمانشان ببینم. همه چیز مانند آن بود که زندگی به پیایان خود رسیده است.

فرصت را غنیمت بدان:
حالا می خواهم سه نکته ای را که در باره ی خودم کشف کردم، با شما به اشتراک بگذارم؛ نخست آنکه یاد گرفتم همه چیز ممکن است در یک لحظه تغییر کند. همه ی ما فهرستی از آرزوها و برنامه هایی که امیدواریم بتوانیم در آینده به آن ها دست پیدا کنیم، داریم. همه ی ما کارهایی را در نظر داریم که قرار است بالاخره در برهه ای از زندگی خود انجام دهیم، علاوه بر این موارد، در آن لحظه به همه ی انسان هایی که دوست داشتم یک بار هم که شده در زندگی ملاقاتشان کنم و نتوانسته بودم، فکر می کردم. همه ی افرادی که می خواستم با آن ها آشتی کنم به ذهنم می آمدند. به همه ی تجربیاتی که می خواستم داشته باشم و هنوز موفّق به کسب آن ها نشده بودم، فکر می کردم. بعدها که بیشتر به این احساس و افکار فکر کردم، به این نتیجه رسیدم که به اصطلاح همیشه کار امروز را به فردا موکول می کنم و از فرصت های زندگی به موقع استفاده نمی کنم. دیگر نمی خواهم فرصت های خوبی را که در زندگی پیش رویم قرار می گیرند از دست بدهم. دیگر نمی خواهم هیچ چیز را در زندگی ام به تعویق بیندازم. این اتّفاق اضطراری و این هدف جدید باعث شد زندگی ام واقعا" تغییر کند.

انرژی های منفی را حذف کن:
دوّمین نکته ای که آن روز آموختم این بود که یک افسوس خیلی بزرگ در زندگی ام داشتم. زمانی که به این نکته پی بردم هواپیما در حال عبور از پل "جرج واشنگتن" بود. من تا آن زمان زندگی خوبی را پشت سر گذاشته بودم. من هم مثل دیگران انسان بودم و اشتباهاتی داشتم و در عین حال، همیشه تلاش کردم تا در هر حوزه ای که وارد می شوم، پیشرفت کنم و بهترین باشم. به عنوان یک انسان گاه به ضمیر و نفس خودم اجازه ی مداخله می دهم. در آن لحظه ی خاصّ حسرت زمانی را می خوردم که بر سر مسایل بی ارزش با انسان های ارزشمند زندگی ام به باد داده بودم. به روابطم با همسر، دوستان و دیگران فکر کردم. بعد از آنکه به این مسئله فکر کردم، تصمیم گرفتم همه ی انرژی منفی را از زندگی ام حذف کنم. زندگی فعلی من کامل و بی نقص نیست. امّا بهتر شده است. دو سال است که با همسرم دعوا نکرده ام و از این بابت احساس خیلی خوبی دارم. دیگر برای اینکه دیگران تصوّر کنند کار درست را انجام می دهم، تلاش نمی کنم و تمام تلاش خود را برای شادبودن انجام می دهم.

هدفت را شناسایی کن:
سوّمین نکته ای که در این حادثه آموختم، زمانی بود که ساعت ذهنی من که شمارش معکوس سقوط را انجام می داد، به "... ،13 ،14 ،15" رسیده بود و می توانستم نزدیک شدن هواپیما به آب رودخانه را به صورت کاملا" واضح و با چشمان خود ببینم. پیش خودم گفتم: "لطفا" منفجر نشو." می خواستم همه چیز سریع اتّفاق بیافتد و مانند فیلم های مستند شاهد چند تکّه شدن خودمان نباشم. همان طور که داشتیم به آب نزدیک تر می شدیم، ناگهان متوجّه یک حسّ فوق العاده شدم. خیلی عجیب بود که به یک باره به این نتیجه رسیده بودم که مردن، ترسناک نیست. تقریبا" می توان گفت که ما در تمامی لحظات زندگی مان خودمان را برای مرگ آماده می کنیم؛ البتّه این حس بسیارغم انگیز هم بود. نمی خواستم بروم؛ نمی خواستم بمیرم؛ من عاشق زندگی ام هستم. در آن زمان این غم تنها می توانست در قالب تنها آرزویم در آن لحظه بیان شود. در لحظات حسّاس فوق، تنها آرزو داشتم با چشمان خودم بزرگ شدن فرندانم را ببینم. یک ماه پس از این حادثه به تماشای نمایشی که دخترم در آن بازی می کرد، رفتم. آن زمان دخترم کلاس اوّل بود و استعداد هنری چندانی هم نداشت. در تمام دقایق تماشای نمایش با سرو صدای زیاد گریه می کردم؛ درست مثل یک بچّه اشک می ریختم و ضجّه می زدم. حالا واقعا" می دانستم تنها آرزویم در آخرین لحظات سقوط هواپیما واقعا" چه ارزش و معنایی برایم داشته است. با وصل کردن احساسم در این دو رویداد به یکدیگر به این مسئله پی برده بودم که تنها چیزی که در زندگی ام ارزش دارد، این است که پدر خوبی باشم. از همه مهم تر تنها هدف من در زندگی این است که پدر خوبی باشم.

یک هدیه و دو معجزه:
نجات یافتن معجزه آسایم از مرگ یک هدیه بود. امّا آن روز هدیه ی دیگری نیز دریافت کردم. آن روز در آن لحظه این امکان را پیدا کردم تا آینده را ببینم و بازگردم و زندگی متفاوتی را ازسر بگیرم. می خواهم همه ی افرادی را که قرار است امروز با هواپیما سفر کنند، به یک چالش دعوت کنم. تصوّر کنید که اتّفاقی که برای من افتاد، برای شما هم رخ داده است؛ فکر می کنید بعد از این حادثه چه تغییراتی خواهید کرد؟ کدامیک از برنامه هایتان را که تا کنون به دلیل آنکه تصوّر می کردید همیشه زنده هستید و فرصت دارید به تعویق می انداختید، عملی خواهید کرد؟ روابط خود را چگونه تغییر خواهید داد؟ چگونه انرژی منفی روابط را حذف خواهید کرد؟ از همه مهم تر، آیا بهترین والدین برای فرزندانتان هستید؟



نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : پنج شنبه 9 مهر 1394 
زمان : 12:42 AM
...
نظرات(0) | ادامه مطلب

تنها راز موفقیت

تویی!

خودت رو باور کن

فقط اگه خودت رو باور کنی

میتونی دنیات رو عوض کنی...




نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : پنج شنبه 9 مهر 1394 
زمان : 12:41 AM
شعر زیبایی از حافظ
نظرات(0) | ادامه مطلب

بنام خداوند دستگیر
 
 
غلام نرگس مست تو تاجدارانند
خراب باده لعل تو هوشیارانند
 
تو را صبا و مرا آب دیده شد غماز
و گر نه عاشق و معشوق رازدارانند
 
ز زیر زلف دوتا چون گذر کنی بنگر
که از یمین و یسارت چه سوگوارانند
 
گذار کن چو صبا بر بنفشه زار و ببین
که از تطاول زلفت چه بی‌قرارانند
 
نصیب ماست بهشت ای خداشناس برو
که مستحق کرامت گناهکارانند
 
نه من بر آن گل عارض غزل سرایم و بس
که عندلیب تو از هر طرف هزارانند
 
تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من
پیاده می‌روم و همرهان سوارانند
 
بیا به میکده و چهره ارغوانی کن
مرو به صومعه کان جا سیاه کارانند
 
خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد
که بستگان کمند تو رستگارانند
 

 



نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : پنج شنبه 9 مهر 1394 
زمان : 12:41 AM
فانوس بیاویز
نظرات(0) | ادامه مطلب

روزی شاگردی به پیش استاد خود رفت و از او پرسید : چگونه می شود بین باورمندان واقعی و باورمندان ظاهری ، تفاوت قائل شد ؟ هردو گروه اعمالی را انجام می دهند و هر دو ، می گویند که به چیزی اعتقاد دارند.

استاد به شاگردش گفت :    برای پاسخ این سوال باید چند روز به من فرصت دهی ، امروز به خانه ات برگرد . اگر پاسخ سوال را یافتم به خانه ات خواهم آمد و اگر نیافتم آن را به روز بعدی موکول خواهم کرد . اگر فردا نیامدم ، روزهای بعدی که خواستم بیایم برایت پیغام می فرستم .  شاگرد به خانه اش برگشت ، فردا کمی منتظر و آماده آمدن استاد بود اما استاد نیامد ، چند روز سپری شد و استاد  نه آمد و نه پیغام داد . کم کم شاگرد فراموش کرد. تااینکه در روز دهم ، استاد پیغام داد که من می آیم . شاگرد خود را مهیای دیدار استاد کرد . خانه را مرتب کرد ، مواد پذیرایی را فراهم کرد ، خود را آراسته کرد ، بر درب خانه فانوسی برافروخت و به پیشواز استاد به بیرون ازخانه آمد.. تا استاد به شاگرد رسید گفت : تفاوت باورمندان و بی باوران  فانوس   است .

او از شاگرد پرسید : تفاوت آن روزی که ممکن بود بیایم و آن روزهایی که فراموش کردی و امروزکه می دانستی حتما می آیم درچیست ؟   درکدام روز بیشتر آماده و آراسته و منتظر بودی ؟

ادیان ، پایان جهان را زیبا و روشن می دانند. باورمندان به این پایان امیدوارند ونه تنها انتظار آن را می کشند که فانوسی برسر در خود روشن می کنند ، نه تنها خانه را آراسته می کنند که کوچه را هم ، برخی حتی خیابان را .

*فانوس اول را درقلبت روشن کن که سرآغاز تمام روشنایی هاست *

* فانوس دوم را برسردر خانه ات بیاویز *

* و فانوس های بعدی را به شهرت ببخش *



نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : پنج شنبه 9 مهر 1394 
زمان : 12:41 AM
توكل بر خدا
نظرات(0) | ادامه مطلب

توكل بر خدایت كن، كفایت می‌كند حتما

اگر خالص شوی با او، صدایت می‌كند حتما

اگر بیهوده رنجیدی، از این دنیای بی‌رحمی؛

به درگاهش قناعت كن، عنایت می‌كند حتما

دلت درمانده می‌میرد، اگر غافل شوی از او؛

به هر وقتی صدایش كن، حمایت می‌كند حتما

خطا گر می‌روی گاهی، به خلوت توبه كن با او؛

گناهت ساده می‌بخشد، رهایت می‌كند حتما

به لطفش شك نكن گاهی، اگر دنیا حقیرت كرد؛

تو رسم بندگی آموز، حمایت می‌كند حتما

اگر غمگین اگر شادی، خدایی را پرستش كن ؛

كه هر دم بهترین‌ها را، عطایت می‌كند حتما

 



نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : پنج شنبه 9 مهر 1394 
زمان : 12:41 AM
زندگی ...
نظرات(0) | ادامه مطلب

زندگی فرصتی است ، غیر قابل بازگشت ...

زندگی موهبت است ، بپذیریدش

زندگی زیباست ، تحسینش کنید

زندگی اندوه است ، با آن مواجه شوید

زندگی تکاپو است ، به آن تن دهید

زندگی شادمانی است ، برایش نغمه سر دهید

زندگی تعهد است ، به عهدش وفا کنید

زندگی گرفتاری است ، تحملش کنید

زندگی راز است ، کشفش کنید

زندگی لذت است ، از آن بهره ببرید

زندگی امید است ، آرزویش کنید

زندگی سفر است ، به پایانش برسانید

زندگی مساله است ، حلش کنید

زندگی هدف است ، آن را به دست آورید

زندگی نبرد است ، در آن جرات حضور داشته باشید‍‍

به خدا توکل کنید

و امیدوار باشین که روزی آرزوهاتون برآورده می شه ...




نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : پنج شنبه 9 مهر 1394 
زمان : 12:40 AM
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.