دیشب
این طبع، بیقرار شما
خواست عرض ارادتی بکند
دست کم از دل شکستهتان
واژههایم عیادتی بکند
قلم شد مشـت و جوهر آب دیده
به لوح سینـه ی هجـران کشیـــده
چهار شمع به آرامي مي سوختند، محيط آن قدر ساکت بود که مي شد صداي صحبت آنها را شنيد
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
قطره دلش دریا میخواست. خیلی وقت بود که به خدا گفته بود.
يک شبي مجنون نمازش را شکست
بي وضو در کوچه ليلا نشست
خدا مشتي خاک را بر گرفت. مي خواست ليلي را بسازد، از عشق خود در آن دميد و ليلي پيش از آن که با خبر شود عاشق شد.
گفتم :
خداي من ،
دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را
الو سلام
منزل خداست؟
گفتم:
چقدر احساس تنهايي ميکنم
گفتي: فاني قريب
.:: من که نزديکم
(بقره/186) ::.
گفتم:
تو هميشه نزديکي؛ من دورم... کاش ميشد بهت نزديک شم