قطره دلش دریا میخواست. خیلی وقت بود که به خدا گفته بود.
|
قطره دلش دریا میخواست. خیلی وقت بود که به خدا گفته بود.
يک شبي مجنون نمازش را شکست
خدا مشتي خاک را بر گرفت. مي خواست ليلي را بسازد، از عشق خود در آن دميد و ليلي پيش از آن که با خبر شود عاشق شد.
گفتم :
خداي من ،
دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را
الو سلام
گفتم:
چقدر احساس تنهايي ميکنم گفتم:
تو هميشه نزديکي؛ من دورم... کاش ميشد بهت نزديک شم |