خار خندید و به گل گفت سلام و جوابی نشنید
خار رنجید ولی هیچ نگفت
ساعتی چند گذشت
گل چه زیبا شده بود
دست بیرحمی نزدیك آمد، گل سراسیمه ز وحشت افسرد
لیك آن خار در آن دست خلید و گل از مرگ رهید
صبح فردا كه رسید
خار با شبنمی از خواب پرید
گل صمیمانه به او گفت سلام
گل اگر خار نداشت
دل اگر بیغم بود
اگر از بهر كبوتر قفسی تنگ نبود
زندگی...عشق...اسارت...قهر و آشتی ...
همه بیمعنا بود!
تاريخ : چهارشنبه 27 آبان 1394 | 1:34 PM | نویسنده : نرگس عباسی | نظرات 0