پسری که دوچرخه برای تولد می خواست و نامه به خدا

بابی به مامانش گفت: من واسه تولدم دوچرخه می‌خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد.
مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.
حالا نامه یک کودک به خدا:

نامه شماره یک
سلام خدای عزیز
اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
دوستدار تو - بابی
بابی کمی فکر کرد که او پسر خوبی نیست! و دید که این نامه چون دروغه، کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمیاد. برای همین نامه رو پاره کرد.

نامه شماره دو
سلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی
اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پاره اش کرد.

نامه شماره سه
سلام خدا
اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
بابی

بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پاره اش کرد. تو فکر فرو رفت.
رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.
بابی رفت کلیسا. یه کمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مریم مقدس رو دزدید و از کلیسا فرار کرد.
بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.

نامه شماره چهار
سلام خدا
مامانت پیش منه! اگه می خواهیش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
باب

منبع : پند آموز


ادامه مطلب
[ سه شنبه 21 بهمن 1393  ] [ 12:31 PM ] [ مرتضی فرجی ]
[ نظرات0 ]

داستان شرط بندی ملا نصرالدین و گرم شدن با یک شمع

در نزدیکی ده ملانصرالدین مکان مرتفعی بود که شب ها باد می آمد و فوق العاده سرد می شد.
دوستان ملا گفتند: ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی، ما یک سور به تو می دهیم و گرنه تو باید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.
ملا نصرالدین قبول کرد، شب در آنجا رفت و تا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید.
گفتند: ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟ ملا گفت: نه، فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است.
دوستان گفتند: همان آتش تو را گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی.
ملا قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بیایید. دوستان یکی یکی آمدند، اما خبری از ناهار نبود.
گفتند: ملا، انگار نهاری در کار نیست.
ملا گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده.
دو سه ساعت دیگر هم گذشت باز ناهار حاضر نبود.
ملا گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم. دوستان به آشپزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید. دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده، چند متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده.
گفتند: ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند!
ملا گفت: چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند؟ شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود!

منبع : پند آموز


ادامه مطلب
[ سه شنبه 21 بهمن 1393  ] [ 12:30 PM ] [ مرتضی فرجی ]
[ نظرات0 ]

داستان امیدوار بودن موش های آزمایشگاهی به نجات از آب استخر

تعدادی موش آزمایشگاهی رو به استخر آبی انداختند و زمان گرفتن تا ببینن چند ساعت دوام میارن، حداکثر زمانی رو که تونستن دوام بیارن 17 دقیقه بود.
سری دوم موش ها رو با توجه به اینکه حداکثر 17 دقیقه می تونن زنده بمونن به همون استخر انداختن، اما این بار قبل از 17 دقیقه نجاتشون دادن.
بعد از اینکه زمانی رو نفس تازه کردن دوباره اونها رو به استخر انداختن. حدس بزنید چقدر دوام آوردن؟ 26 ساعت!
پس از بررسی به این نتیجه رسیدن که علت زنده بودن موش ها این بوده که اونها امیدوار بودن تا دستی باز هم اونها رو نجات بده. "امیدوار بودن" ساده ترین کاری که می تونی انجام بدی. پس "امیدوار" باش.

منبع : پند آموز


ادامه مطلب
[ سه شنبه 21 بهمن 1393  ] [ 12:29 PM ] [ مرتضی فرجی ]
[ نظرات0 ]

سفیدکاری منزل پیرمرد نابینا و کارگر یک دست

پیرزنی برای سفیدکاری منزلش کارگری را استخدام کرد. وقتی کارگر وارد منزل پیرزن شد، شوهر پیر و نابینای او را دید و دلش برای این زن و شوهر پیر سوخت.
اما در مدتی که در آن خانه کار می کرد متوجه شد که پیرمرد انسانی بسیار شاد و خوش بین است. او درحین کار با پیرمرد صحبت می کرد و کم کم با او دوست شد. در این مدت او به معلولیت جسمی پیرمرد اشاره ای نکرد.
پس از پایان سفیدکاری وقتی که کارگر صورت حساب را به همسر او داد، پیرزن متوجه شد که هزینه ای که در آن نوشته شده خیلی کمتر از مبلغی است که قبلا توافق کرده بودند.
پیرزن از کارگر پرسید که شما چرا این همه تخفیف به ما می دهید؟
کارگر جواب داد: «من وقتی با شوهر شما صحبت می کردم خیلی خوشحال می شدم و  از نحوه برخورد او با زندگی متوجه شدم که وضعیت من آنقدر که فکر می کردم بد نیست. پس نتیجه گرفتم که کار و زندگی من چندان هم سخت نیست. به همین خاطر به شما تخفیف دادم تا از او تشکر کنم.»
پیرزن از تحسین شوهرش و بزرگواری کارگر منقلب شد و گریه کرد. زیرا او می دید که کارگر فقط یک دست دارد.

منبع : پند آموز


ادامه مطلب
[ سه شنبه 21 بهمن 1393  ] [ 12:28 PM ] [ مرتضی فرجی ]
[ نظرات0 ]

معاون بانک جهانی و دختر بیل گیتس

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است، قبول است

پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است

بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد و معامله به این ترتیب انجام می شود.

نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینید!

منبع : پند آموز


ادامه مطلب
[ سه شنبه 21 بهمن 1393  ] [ 12:27 PM ] [ مرتضی فرجی ]
[ نظرات0 ]

صدف هایی بدبو با ثروت نهفته

شغل مردی تمیز کردن ساحل بود. او هر روز مقدار زیادی از صدف‌های شکسته و بدبو را از کنار دریا جمع‌آوری می‌کرد. و مدام به صدف‌ها لعنت می‌فرستاد چون کارش را خیلی زیاد می‌کردند. او باید هر روز آنها را روی هم انباشته می‌کرد و همیشه این کار را با بداخلاقی انجام می‌داد.
روزی، یکی از دوستانش به او پیشنهاد کرد که خودش را از شر این کوه بزرگی که با صدف‌های بدبو درست کرده بود،‌ خلاص کند. او با قدرشناسی و اشتیاق فراوان این پیشنهاد را پذیرفت.
یک سال بعد، آن دو مرد، در جایی یکدیگر را دیدند. آن دوست قدیمی از او دعوت کرد تا به دیدن قصرش برود. وقتی به آنجا رسیدند مرد نظافتچی نمی‌توانست آن همه ثروت را باور کند و از او پرسید چطور توانسته چنین ثروتی را بدست بیاورد.
مرد ثروتمند پاسخ داد: "من هدیه‌ای را پذیرفتم که خداوند هر روز به تو می‌داد و تو قبول نمی‌کردی! در تمام صدف‌های نفرت‌انگیز تو، مرواریدی نهفته بود"
اکثر مواقع هدایا و موهبت‌های الهی در بطن خستگی‌ها و رنج‌ها نهفته‌اند، این ما هستیم که موهبت‌هایی را که خدا عاشقانه در اختیار ما قرار می‌دهد، ندانسته رد می‌کنیم!

منبع : پند آموز


ادامه مطلب
[ سه شنبه 21 بهمن 1393  ] [ 12:25 PM ] [ مرتضی فرجی ]
[ نظرات0 ]

مزرعه دار و مترسک ها در مزرعه های همسایه

یک روز مرد مزرعه داری برای اینکه مزرعه اش از خیلی چیزها در امان بمونه تصمیم گرفت تا یک مترسک درست بکنه. دست به کار شد و شروع به ساختن یک مترسک کرد حتی برای اون دو تا چشم قشنگ هم گذاشت. بعد از تکمیل شدن مترسک اونو برداشت و توی مزرعه اش گذاشت. مزرعه دار خوشحال از اینکه مزرعه اش کامل شده به خونه اش رفت.
فردای اون روز وقتی مزرعه دار آمد تا سری به مزرعه اش بزنه، مترسک سر جاش نبود حسابی اطراف رو گشت اما هیچ چیزی پیدا نکرد با ناراحتی و مایوس شدن از پیدا کردن اون تصمیم گرفت تا یکی دیگه درست کنه. این بار هم یه مترسک مثل اون قبلی کامل و با دو تا چشم قشنگ درست کرد و درست وسط مزرعه گذاشت پس از اون مزرعه دار به خونه اش برگشت اما...

صبح مزرعه دار مثل تمام روزهای قبل رفت تا یه سری به مزرعه اش بزنه وقتی که به اونجا رسید باز هم همون اتفاق قبلی براش تکرار شد مترسک سر جاش نبود! بهت زده شروع کرد به گشتن اما هیچ اثری از مترسک و اینکه چه بلایی سرش آمده پیدا نکرد.
دیگه مزرعه دار حسابی کلافه شده بود و واقعا نمی دونست که چه اتفاقی برای مترسکها افتاده کسی اونا رو برداشته اما... یا اصلا شاید خود مترسکها راه می افتند و می رند.
همه جور فکری از سرش می گذشت در همین حال و هوا بود که مرد نابینایی رو دید که با عصاش از جاده کنار مزرعه در حال رفتن بود کنجکاو شد وبه طرفش رفت. بعد از سلام و احوالپرسی مختصر ازش پرسید:
با این وضعیتت داری کجا می ری چطور با این نابیناییت می تونی این همه راه رو بری و گم نشی؟
مرد نابینا با کمی تبسم گفت: من هم مثل خود تو و بقیه آدمها هستم اما به اضافه این عصا که راهم رو پیدا می کنم .
مزرعه دار: اما واقعا چه جوری می تونی بدون چشم زندگی بکنی و ادامه بدی؟
مرد نابینا: من فقط چشم ندارم داشتن بینایی مهمه و خیلی خوب. اما همه چیز نیست وقتی چشم داشته باشی و درست از اون استفاده نکنی و یا هر چیزی که می بینی و در اطرافت هست برات بیش از حد طبیعی و عادی بشن چه فایده. انگار که اونها رو نمی بینی. مهمتر از همه اینها اینه که اگه من چشم سر ندارم عوضش خیلی چیزهای دیگه دارم که می تونم از اونها استفاده کنم.
مزرعه دارکه تو فکر رفته بود گفت: آره شاید حرفت درست باشه. و بعد با مرد نابینا خداحافظی کرد.مزرعه دار با خودش کمی فکر کرد و دوباره تصمیم گرفت که یک مترسک بسازه مثل قبلی ها اما این بار بدون چشم...
روز بعد وقتی مزرعه دار مثل گذشته آمد تا یه سری به مزرعه اش بزنه . تو راه به حرفهای اون مرد نابینا فکر می کرد واین دفعه که به مزرعه رسید مترسک سر جاش بود نزدیک مترسک رفت و وقتی که خوب نگاه کرد دید که اون همون مترسک اولی هست که چشم هم داره.
مزرعه دار با تعجب به اطرافش نگاه کرد و وقتی بیشتر و با دقت نگاه کرد دید که این مزرعه مزرعه خودش نیست و مال همسایه اش هست . اون متوجه شده که به دلیل شباهت زیاد اشتباهی مترسکها رو داخل یک مزرعه دیگه گذاشته بوده و اصلا اگه بیشتر به اطرافش توجه و دقت می کرده این اتفاق براش نمی افتاد.

منبع : پند آموز


ادامه مطلب
[ سه شنبه 21 بهمن 1393  ] [ 12:24 PM ] [ مرتضی فرجی ]
[ نظرات0 ]

دلارهای ریخته شده در خیابان و مردم دلسوز

مدتی قبل برای تبدیلِ پنج هزار دلار امانتی یکی از اقوام به طرف بانک میرفتم. پاکت محتوی دلارها را در داخل یک پوشه گذاشته بودم و متأسفانه بر اثر بی دقتی آن را برعکس بدست گرفته بودم! و هنگام گذر از عرض خیابان بی آنکه خودم متوجه شده باشم، دلارها پی در پی از آن خارج می شدند و از زیر دستم به زمین می‌ریختند!
با صدای بوق ماشین های در حال عبور و همهمه و نگاه های پر از حیرت رهگذران پیاده‌رو روبرو متوجه شدم که صداها و نگاه‌ها مربوط به من است. به عقب که برگشتم دیدم در فاصلۀ گذرم از خیابان، کل دلارها از داخل پوشه خارج و در بخش نسبتآ وسیعی از کف خیابان و به صورتی پراکنده ریخته شده و بر اثر باد هم مرتباً در فضای اطرافِ آن خیابانِ پر از ازدحام و عبور و مرور جابجا می شود. از شانسم در همان لحظه نیز دانش آموزان ابتدایی مدرسه‌ای در آن نزدیکی که تعطیل شده بودند هم به خیابان رسیدند!
یک لحظه خشکم زد و در خیالم امانت مردم را کاملا بر باد رفته تصور کردم و مبهوت و مستأصل، نظاره گر نتیجۀ این بی دقتی و اهمال خودم شده بودم .
صدای یک خانم محجبۀ جوان با فرزندی در بغل که به سرعت مشغول جمع‌آوری دلارها ازروی زمین بود، مرا به خود آورد که داد می زد: چرا ایستادی؟ جمعشون کن خب...!
با این تلنگر بخودم آمدم و در کمال ناباوری مردمی را دیدم که همه شان تبدیل به "من" شده بودند !
از رهگذران جور وا جور پیاده‌رو تا کودکان دبستان تعطیل شده و چندین دختر و پسر جوان که برخی جلوی عبور و مرور ماشینها را گرفته بودند و بقیه هم به شدت مشغول جمع‌آوری آن دلارها .
چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید که اطرافم پر شده بود از مردمانی دلسوز و امانتدار که دلارهای مچاله شده در دستانشان را به طرف من گرفته بودند و من مانده بودم که دلارها را تحویل بگیرم و یا بر انسانیت و شرافتشان زانوی تعظیم زنم.
کاسبی از آن اطراف مرا به طرف مغازه اش هدایت کرد و لیوانی آب به من داد و دلارها را از مردمی که حتی برای یک تشکرِ خشک و خالی من هم صبر نکرده بودند و بی درنگ رفته بودند تحویل گرفت.
بعد از شمارش، حتی یک برگ هم از آن دلارها کم نبود !
آن روز دوباره باور کردم که جامعۀ خوب را لزومآ دولتها به ارمغان نمی‌آورند، خودمان هم می‌توانیم آن را بسازیم. هنوز هم دیر نشده...

منبع : پند آموز


ادامه مطلب
[ سه شنبه 21 بهمن 1393  ] [ 12:22 PM ] [ مرتضی فرجی ]
[ نظرات0 ]

قلم یا کلنگ قاضی

قلمی از قلمدان قاضی افتاد. شخصی که آنجا حضور داشت گفت: جناب قاضی کلنگ خود را بردارید.
قاضی خشمگین پاسخ داد: مردک این قلم است نه کلنگ. تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسی؟
مرد گفت: هر چه هست باشد، تو خانۀ مرا با آن ویران کردی.

منبع : پند آموز


ادامه مطلب
[ سه شنبه 21 بهمن 1393  ] [ 12:21 PM ] [ مرتضی فرجی ]
[ نظرات0 ]

تاریخ: سلسله پادشاهان پیشدادیان در ایران

کهن ترین پادشاهان ایران زمین (از اسطوره تا واقعیت)
در اسطوره های ایران اولین سلسله ی پادشاهی را پیشدادی می نامند به معنای "مقدم". این سلسله از کیومرث شروع و به گرشاسب ختم می شود. البته کیومرث جزء پادشاهان این سلسله محسوب نمی شود و کسی است که از او انسانهای اولیه یعنی "مشی و مشیانه" بوجود آمدند.
در اساطیر ایران اولین پادشاه "هوشنگ" نام دارد. او کسی است که آتش را کشف و رام کرد و استفاده از آن را به مردم آموخت. جشن "سده" یادگاری از هوشنگ می باشد. می توان این طور گفت که دوره هوشنگ دوره کشف آتش توسط ایرانیان و استفاده از آن است که به صورت اسطوره در آمده است.
تهمورث پسر هوشنگ است که به او تهمورث دیوبند گویند. وی سال ها بر پشت اهریمن سوار بود تا اینکه اهریمن با حیله و نیرنگ توانست همسر تهمورث را فریب بدهد. همسر تهمورث به اهریمن می گوید که در سراشیبی البرز کوه، ترس بر تهمورث مستولی می شود. اهریمن نیز از این ترس استفاده کرده و در روز بعد در سراشیبی البرز کوه تهمورث را به زمین زده و می بلعد.
پس از وی"جمشید" به جنگ اهریمن می رود و او را شکست می دهد. او نیز مانند بسیاری از پهلوانان و ایزدان از "ایزدبانو آناهیتا" طلب کمک و یاری می کند. بنا به نوشته اوستا، جمشید پادشاهی بود که آریاییان را پس از یخبندانی بزرگ از سرزمین‌های سرد به بیرود، به سوی ایرانویج (مرکز نژاد و تخمهٔ آریا) رهنمون شد.
دوره جمشید باشکوه ترین دوره آریائیان است. او صنعتگری، ساختمان سازی، ‌کشتی سازی و دریانوردی، به وجود آوردن عطر از گل های خوش بو و بسیاری از کارهای دیگر را به مردم می آموزد.
جمشید جشنی بزرگ با حضور تمامی انسانها، حیوانات، دیو و جن و .... در اولین روز از فروردین ماه برگزار کرده و این جشن را که با تاجگذاری وی نیز همراه بوده جشن نوروز می خواند که این یادگار تا به امروز باقیست.
در نهایت جمشید به سبب غرور خود به دست "‌ضحاک" شکست خورده و با اره از وسط به دو نیم می شود.
"فریدون" از خاندان پیشدادیان پس از هزار سال بر ضحاک شوریده و او را شکست داده و در البرز کوه به بند می کشد. او نیز برای پیروزی بر ضحاک به درگاه ایزدبانو آناهیتا نیایش می کند. از ازدواج فریدون با "شهر نواز و ارنواز" سه پسر با نام های ایرج، سلم و تور بوجود می آید.
فریدون پادشاهی جهان را بین این سه تقسیم می کند. سرزمین غرب را به تور، شرق را به سلم و سرزمین ایران را به ایرج میدهد. ایرج به سبب حسد برادران بعدها کشته شده و فرزندش منوچهر انتقام پدر را می گیرد.
در زمان منوچهر است که بر اثر پیمان صلح بین ایران و توران، آرش کمانگیر جان در تیر می نهد .
پس از منوچهر به ترتیب نوذر، زو، گرشاسب به سلطنت می رسند و پس از آنها سلسله ی کیانیان روی کار می آیند.
پادشاهان سلسله ی پیشدادیان عبارتند از :کیومرث، هوشنگ، تهمورث، جمشید، فریدون، ایرج، نوذر، زو، گرشاسب.

منبع : پند آموز


ادامه مطلب