از یزید بسطامی که از عرفای بزرگ به شمار می رود پرسیدند چگونه به این مقام دست پیدا کردی؟؟؟
وی گفت:دعای مادرم.
شبی مادرم از من طلب آب کرد به سراغ ظرف آب رفتم آبی نداشتیم کوزه را برداشتم و به چشمه رفتم تا
آب بیارم وقتی برگشتم دیدم مادرم خوابیده دیدم روا نیست او را از خواب بیدار کنم سر پا ایستادم تا خود
مادرم از خواب برخیزد تا نماز صبح خواب او طول کشید وقتی برخواست گفت:چرا سر پا ایستادی فرزندم؟
ماجرا را برایش گفتم.پس از نماز صبح دست به دعا برداشت و گفت:خدایا چنان که این فرزند رابرایم
بزرگ داشته ای ، در میان خلق نیز او را بزرگ و عزیز بگردان.
احترام به پدر و مادر از واجبات است
..............................................................................................................
امام صادق می فرمایند:
مردی خدمت پیغمبر ص رفت و گفت به که نیکی کنم؟ایشان فرمودند:مادرت
باز سوالش را تکرار کرد ایشان فرمودند:مادرت
باز سوالش را تکرار کرد ایشان فرمودند:مادرت
سپس باز هم سوالش را گفت ایشان جواب دادند :پدرت
ادامه مطلب
یکی از علما نقل می کند:
شاعری به نا حاجب در مساله ی شفاعت گرفتار اشتباه اوام شد واین گونه شعری می گوید:
حاجب اگر معامله ی حشر با علی است
من ضامنم که هر چه خواهی گناه کن
شب در عالم خواب علی (ع) را دید که به وی فرمود: شعر خوبی نگفتی.
حاجب گفت چگونه بگویم؟؟علی (ع) فرمود این گونه تصحیح کن:
حاجب اگرمعامله ی حشر با علی است
شرم از رخ علی کن و کم تر گناه کن
..............................................................................................................
نیکان آنان هستند که هر گاه کار نا شایسته از آنان سر زد یا به نفس خویش ظلم کرد ، خدا را به یاد
آورد و از گناه خود به در گاه خدا توبه کند که می داند جز خدا هیچ کس نمی تواند او را بیامرزد و
آنهایی که اصرار در کار زشت نکنند چون به زشتی معصیت آگاهند.
سوره ی آل عمران آیه ی 135
ادامه مطلب
روزی از روزهای فصل زمستان پسری فقیر با لباسی پاره و پایی برهنه جلوی مغازه ای که در آن لباس و
کفش فروخته میشد ایستاده بود وبا حسرت به اجناس داخل مغازه نگاه میکرد.
زنی از آنجا می گذشت ، پسر را دید به سمتش رفت و دستش را گرفت و به داخل مغازه برد برایش کفش و
لباس خرید پسر لباس هایش را عوض کرد و از آن زن تشکر کرد زن پسر را از مغازه بیرون برد و
گفت : حال به خانه ات برو.
پسرکه مهربانی زن را دیده بود قبل از رفتن پرسید:شما با خدا نسبتی دارید؟؟
زن پاسخ داد : نه پسرم من فقط بنده ای از بندگان او هستم .
پسر گفت : می دانستم با خدا نسبتی دارید.
ادامه مطلب
هرگاه کسی گناهی مرتکب شد و تو آن را خیلی بزرگ دیدی که نمیتوانستی آن را ببخشیبدان که آن از
کوچکی روح توست نه از بزرگی گناه او.
ادامه مطلب
روزی مردی ماهی گیر با قایقی پر از ماهی به اسکله آمد مردی تحصیل کرده در رشته ی اقتصاد به او
گفت:سلام پیر مرد میخواهی برایت برنامه ای بریزم که پولدار شوی؟؟
پیر مرد گفت:چگونه؟؟
مرد پرسید:چه مقدار طول کشید تا این ماهی هارا گرفتی؟؟ پیرمرد گفت:خیلی کم.
مرد گفت:تو در روز چه کارهایی میکنی؟؟ پیرمرد پاسخ داد:ماهی میگیرم آنها را می فروشم با نوه هایم
بازی می کنم با زنم صحبت میکنم با دوستان اسپانیا ایم کیتار میزنم.
مرد گفت : تو باید وقت بیشتری صرف ماهی گیری و فروش آن کنی تا پول درآوری پس انداز کنی و
همین کار را تکرار کن پس از 20 سال سرمایه ی زیادی خواهی داشت و میتوانی میلیونرشوی و
میتوانی با خیال راحت به ماهی بگیری با نوه هایت بازی کنی به فرزندانت برسی با زنت گفتوگو کنی با
دوستانت گیتار بزنی.
پیرمرد گفت: پسرم من که الان هم همینکار را میکنم.
ادامه مطلب
روزی عارفی از کنار رودی میگذشت.
نگاهش به سری بی تن در آب افتاد و آن سر مدام در حال شکر گفتن خدا بود.
عارف به او نگاهی کرد و گفت:تویی که تن نداری دیگر چرا شکر میکنی؟؟
سر به او گفت با من بیا در مسیر سر به سنگی برخورد و100 تکه شد یکی از تکه ها گفت با من بیا آن
تکه به سنگی برخورد و 1000 تکه شد باز تکه ای گفت با من بیا درراه به سنگی برخورد و10000 تکه
شد تا به دریاچه ای آرام ریخته شد.
عارف گفت:خب چه قصدی داشتی که مرا تا اینجا کشاندی؟؟
تکه ای از سر جواب داد: آن موقعی که سری کامل بودم خوب بود یا الان که تکه ای از یک سرم؟؟
عارف گفت:آن موقع که سری کامل بودی.
آن تکه از سر گفت: حال فهمیدی که چرا شکر میکردم
ادامه مطلب
روزی حکیمی در کنار پادشاهی نشسته بود پادشاه به خواب رفت چندین بار مگسی بر
بینی پادشاه نشست و شاه برای پراندن مگس دست بر صورتش می کوفت و از خواب می
پرید ودر آخر موفق شد بخوابد وقتی از خواب برخواست به حکیم به حالت اعتراض
گفت: ای حکیم آخر خدا چرا مگس را آفرید؟؟
حکیم در پاسخ گفت: برای این که خدا نا توانی کسانی که دعوی جباری می کنند برایشان
نشان داده و ثابت کند.
آیه بیست و هشتم سوره ی نساء
انسان ضعیف خلق شده است.
ادامه مطلب
سعدی می گوید :
درویشی کوزه ی پر از روغنی داشت. شبی تنها شد و تکیه بر عصایش زد و به خیال
فرو رفت با خود فکر کرد فردا کوزه را می فروشم و گوسفندی می خرم سال بعد گوسفندم
دو تا می شود بعد چهار تا و...خلاصه با فکر و خیال گله ای برای خودش درست کرد بعد
گفت گوسفندان را میفروشم قصری بنا میکنمزنی اختیار می کنم کلفتی می خرم و اگر
حرفم را گوش نکرد با عصایم بر سرش می زنم در خیال خود موقعی که عصا بر سر
کلفتش میکوفت عصا بر کوزه ی روغن خورد و روغن ها بر سر او ریخت.
رسول اکرم (ص) می فرمایند:
بیشتر چیزی که بر امت خویش از آن هراس دارم خواهش نفس و آرزوی زیاد است.
ادامه مطلب
گویند رییسی بود و روزی در باغ خود نگاهش به زن باغبان افتاد.
آن زن بسیار زیبا و عفیف و پاکدامن بود.رییس باغبان را به دنبال کاری فرستاد تا از او
دور شود.
سپس زن باغبان را فرا خواند وبه او گفت:برو و همه درها را ببند و بعد پیش من بیا.
زن که قصد رییس را فهمید فکری به سرش زد درها را بست و پیش رییس آمد و
گفت:همه در ها را بستم الا یک در.
رییس گفت:آن در کدام است؟
زن پاسخ داد:آن در میان تو و پروردگار توست.
رییس که این حرف را شنید به خود آمد و استغفار کرد.
امام علی (ع) می فرمایند:
از معصیت ورزیدن به خدا در خلوت ها بپرهیزید زیرا شاهد خود حاکم (پروردگار) است
ادامه مطلب
روزی حضرت موسی ع در راهی شیطان را دید.در ضمن گفتگو از او پرسید:کدام گناه است که اگر انسان
مرتکب شود تو بر او آنچنان مسلط می شوی؟؟
شیطان گفت:انسانی که از عمل نیک خود خوشحال شود و آن را بزرگ تصور کند ولی گناهش را کوچک
شمارد.
از وبلاگ شهدا دیدن فرمایید.
ادامه مطلب
.: Weblog Themes By Pichak :.