روزی از روزهای فصل زمستان پسری فقیر با لباسی پاره و پایی برهنه جلوی مغازه ای که در آن لباس و
کفش فروخته میشد ایستاده بود وبا حسرت به اجناس داخل مغازه نگاه میکرد.
زنی از آنجا می گذشت ، پسر را دید به سمتش رفت و دستش را گرفت و به داخل مغازه برد برایش کفش و
لباس خرید پسر لباس هایش را عوض کرد و از آن زن تشکر کرد زن پسر را از مغازه بیرون برد و
گفت : حال به خانه ات برو.
پسرکه مهربانی زن را دیده بود قبل از رفتن پرسید:شما با خدا نسبتی دارید؟؟
زن پاسخ داد : نه پسرم من فقط بنده ای از بندگان او هستم .
پسر گفت : می دانستم با خدا نسبتی دارید.
ممنون از بازدید شما
.: Weblog Themes By Pichak :.
درباره وب
نویسنده
جستجوی وب
لینک دوستان
آمار سایت
كل مطالب : 49 پست
تعداد کل نظرات : 24 عدد
کل بازدید : 49958 نفر
آخرین بروز رسانی : جمعه 11 تیر 1395
تاریخ ایجاد بلاگ :جمعه 19 آبان 1391
امکانات وب