روزی از روزهای فصل زمستان پسری فقیر با لباسی پاره و پایی برهنه جلوی مغازه ای که در آن لباس و

کفش فروخته میشد ایستاده بود وبا حسرت به اجناس داخل مغازه نگاه میکرد.

زنی از آنجا می گذشت ، پسر را دید به سمتش رفت و دستش را گرفت و به داخل مغازه برد برایش کفش و

لباس خرید پسر لباس هایش را عوض کرد و از آن زن تشکر کرد زن پسر را از مغازه بیرون برد و

گفت : حال به خانه ات برو.

پسرکه مهربانی زن را دیده بود قبل از رفتن پرسید:شما با خدا نسبتی دارید؟؟

زن پاسخ داد : نه پسرم من فقط بنده ای از بندگان او هستم .

پسر گفت : می دانستم با خدا نسبتی دارید.

ممنون از بازدید شما





تاريخ : چهارشنبه 24 آبان 1391  | 12:40 PM | نویسنده : عاشق رهبر | نظرات 0