روزی عارفی از کنار رودی میگذشت.

نگاهش به سری بی تن در آب افتاد و آن سر مدام در حال شکر گفتن خدا بود.

عارف به او نگاهی کرد و گفت:تویی که تن نداری دیگر چرا شکر میکنی؟؟

سر به او گفت با من بیا در مسیر سر به سنگی برخورد و100 تکه شد یکی از تکه  ها گفت با من بیا آن

تکه به سنگی برخورد و 1000 تکه شد باز تکه ای گفت با من بیا درراه به سنگی برخورد و10000 تکه

شد تا به دریاچه ای آرام ریخته شد.

عارف گفت:خب چه قصدی داشتی که مرا تا اینجا کشاندی؟؟

تکه ای از سر جواب داد: آن موقعی که سری کامل بودم خوب بود یا الان که تکه ای از یک سرم؟؟

عارف گفت:آن موقع که سری کامل بودی.

آن تکه از سر گفت: حال فهمیدی که چرا شکر میکردم

ممنون از بازدید شما





تاريخ : چهارشنبه 24 آبان 1391  | 11:48 AM | نویسنده : عاشق رهبر | نظرات 1