پسری در امتحانات دانشگاه به امید قبولی درس می خواند او هر روز به نمایشگاه ماشینی که نزدیک
دانشگاه بود می رفت و ماشینی که مورد علاقه اش بود را نگاه می کرد او خانواده ی سطح بالایی داشت
پدرش قول آن ماشین را در صورت قبولی به او داده بود
بالاخره روز موعود فرا رسید پسر قبول شد به اتاق پدر رفت و گفت: پدر حال نوبت قول توست
پدر به او انجیل طلا داد او ناراحت وخشمگین شد گفت: پدر تو به من این قول را نداده بودی آخه.... .
بعد از خانه رفت ، چند سالی گذشت پسر پولدار شد و به تاجری موفق تبدیل شد
بعد چند سال یادش افتاد پدری هم دارد او به خانه شان رفت پدرش مرده بود به سراغ کمد پدر رفت آن
انجیل طلا را پیدا کرد انجیل را باز کرد سویچ آن ماشین را مابین انجیل پیدا کرد
آهی کشید گریه کرد و تا آخر عمر پشیمان بود
...............................................................................................................
قضاوت عجولانه کار درستی نیست
سرباز مهدی (عج)
ممنون از بازدید شما
.: Weblog Themes By Pichak :.