شنبه 1 آبان 1389  ساعت 3:24 PM

حکایت اول:
پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.
پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟»
زن پاسخ داد: «کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.»
پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد.»
زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: «خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.» مجددا زن پاسخش منفی بود.
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر…، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم.»
پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند.».

حکایت دوم:

روستایی بود دور افتاده که مردم ساده دل و بی سوادی در آن سکونت داشتند. مردی شیاد از ساده لوحی آنان استفاده کرده و بر آنان به نوعی حکومت می کرد. برحسب اتفاق گذر یک معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغلکاری های شیاد شد و او را نصیحت کرد که از اغفال مردم دست بردارد و گرنه او را رسوا می کند. اما مرد شیاد نپذیرفت. بعد از اتمام حجت٬ معلم با مردم روستا از فریبکاری های شیاد سخن گفت و نسبت به حقه های او هشدار داد. بعد از کلی مشاجره بین معلم و شیاد قرار بر این شد که فردا در میدان روستا معلم و مرد شیاد مسابقه بدهند تا معلوم شود کدامیک باسواد و کدامیک بی سواد هستند. در روز موعود همه مردم روستا در میدان ده گرد آمده بودند تا ببینند آخر کار، چه می شود.
شیاد به معلم گفت: بنویس «مار»
معلم نوشت: مار
نوبت شیاد که رسید شکل مار را روی خاک کشید.
و به مردم گفت: شما خود قضاوت کنید کدامیک از اینها مار است؟
مردم که سواد نداشتند متوجه نوشته مار نشدند اما همه شکل مار را شناختند و به جان معلم افتادند تا می توانستند او را کتک زدند و از روستا بیرون راندند.

حکایت سوم:
کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد. پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد. استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببیند. در طول شش ماه استاد فقط روی بدنسازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد.
بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار میشود. استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد. سرانجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان، با ن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد. سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود. وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید. استاد گفت: دلیل پیروزی تو این بود که اولا به همان یک فن به خوبی مسلط بودی. ثانیا تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود، که تو چنین دستی نداشتی

 راز خوشبختی

 کاسبی پسرش را فرستاد تا راز خوشبختی را از فرزانه ترین فرد جهان بیاموزد.
پسرک چهل روز در بیابان ها راه رفت تا سر انجام به قلعه زیبایی بر فراز کوهی رسید.
مرد فرزانه ای که او می جست آنجا می زیست. اما پسرک به جای ملاقات با مردی مقدس وارد تالاری شد که جنب وجوش عظیمی در آن وجود داشت.
تاجران می آمدند و می رفتند، مردم با هم صحبت می کردند وگروه موسیقی می نواخت. میزی مملو از غذاهای لذیذ برای مصرف در آنجا دیده می شد.
دوساعتی طول کشید تا بتواند با مرد فرزانه صحبت کند…
مرد فرزانه بادقت به دلیل ملاقات پسرک گوش داد اما به او گفت حالا وقت کافی ندارد که راز خوشبختی را برایش توضیح دهد. به او پیشنهاد کرد تا به گوشه وکنار قصر سری بزند و دوساعت دیگر برگردد. بعد به او یک قاشق چای خوری داد ودو قطره روغن در آن ریخت وگفت: خواهش می کنم در حین گشت وگذار این قاشق را هم در دست بگیر و نگذار روغن بیرون بریزد.
پسرک شروع به بالا وپائین رفتن در قصر نمود اما تمام مدت چشم به قاشق داشت تا مبادا روغنی بر زمین بریزد. وقتی برگشت مرد فرزانه گفت: قصر مرادیدی؟ قالیهای ابریشمی! تابلوهای زیبا، کتابخانه و…..
پسرک شرم زده گفت که هیچ ندیده وتنها دغدغه اش نگهداری از روغن بوده است.
مرد فرزانه گفت: پس برگرد و با شگفتی های دنیای من آشنا شو. اگر خانه کسی را نبینی نمی توانی به او اعتماد کنی.
پسرک با شادی تمام بار دیگر قاشق به دست به تماشای خانه رفت. تمام جاها را دید و در باغ چرخید و دوباره بازگشت. هنگامی که بازگشت تمام آنچه را که دیده بود با جزئیات برای مرد فرزانه تعریف کرد.
مرد فرزانه پرسید: اما آن دو قطره روغن که به تو سپرده بودم کجاست؟ پسرک به قاشق نگریست ودریافت که روغن ریخته است.
فرزانه ترین فرزانگان گفت: ((پس این است راز خوشبختی، که همه شگفتی های جهان را بنگری و هرگز از آن دو قطره روغن درون قاشق غافل نشوی))

 دختر آرايشگر

یکی از بزرگترین الگوهای صبر و استقامت بر اطاعت و فرمانبرداری از خدا و در راه خدا، آرایشگر دختر فرعون است. روزی موهای دختر فرعون را شانه می زد و مشغول آرایشش بود که شانه از دستش افتاد. و گفت: بسم الله (فراموش کرد، چون ایمانش را مخفی نگه داشته بود، ولی مؤمن اینگونه است؛ اخلاقمان ما را لو می دهد) در این هنگام دختر فرعون گفت: پدرم خدا است؟ آرایشگر گفت: پروردگار من و تو و پدرت الله است. دختر گفت: آیا توخدای دیگر ی غیر از پدرم داری؟ او گفت: پروردگار من و تو و پدرت الله است. دختر گفت: به پدرم می گویم و این کار را هم کرد. فرعون به او گفت: آیا توخدای دیگری غیر از من داری؟ زن آرایشگر گفت: پروردگار من و تو خداست. فرعون گفت: آیا این زن فرزندی دارد؟ گفتند: چهار فرزند که یکی از آنها شیر خوار است. فرعون گفت: آنها را بیاورید و گوي مسی نیز بیاورید و آتش را در آن روشن کنید تا ذوب شود.

سعی کن تصور کنی که چه اتفاقی خواهد افتاد، خودت را به جای آرایشگر قرار بده.

فرعون پسر بزرگش را گرفت و از زن پرسید: آیا خدایی جز من داری؟ او گفت: پروردگار من و تو الله است. آنها پسر را جلو چشمان مادرش در آتش انداختند. پسر شروع به جیغ و داد کرد تا اینکه زغال شد و از بین رفت. پسر دوم و سومش را نیز گرفتند و زن پاسخی جز اینکه پروردگار من و توالله است، نداشت. آن دو را نیز به کام آتش انداختند. این صحنه جلوچشمان مادر اتفاق می افتد. نوبت فرزند شیر خوار رسید، اینجا قلب مادر برای فرزند شیر خوارش سوخت. او را محکم گرفت. در این هنگام کودک شیر خوار به صدا در آمد وگفت: صبور و بردبار باش مادر، چون تو بر حق هستی. پس بچه و مادرش را در آتش انداختند.

می بینم که از این قصه متأثر شدید و قلبتان به شدت به درد آمد.  پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه وسلم ـ می فرماید: «بینما أنا أعرج فی السماء شممت رائحة طیبة ما سمعت مثلها من قبل، فقلت: یا جبرئیل! ما هذه الرائحة؟ قال: هذه رائحة ماشطة بنت فرعون وأولادها الأربعة »

«وقتی به آسمان بالا می رفتنم بوی خوشی به مشامم رسید که تا به حال چنین بویی به مشامم نخورده بود. گفتم: ای جبرئیل! این بو چیست؟ گفت: این بوی آرایشگر دختر فرعون و چهار فرزندش است.»

خدایا! در غم و شادی اشک از چشمان سرازیر می شود!

(إنما یوفی الصابرون أجرهم بغیر حساب)، [الزمر: 10].

«قطعاً به صابران اجر و پاداششان به تمام و کمال و بدون حساب داده می شود».

لبيک

دلسوخته اى هر شب خدا را مى خواند و ذکر الله از دهان او نمى افتاد. در همه حال لفظ الله بر زبان داشت و يک دم از اين ذکر، نمى آسود.
شبى شيطان به سراغش آمد و گفت : اين همه الله را لبيک کو ؟ چگونه او را اين همه مى خوانى و هيچ پاسخ نمى شنوى ؟ اگر در اين ذکر، سودى بود، بايد ندايى مى شنيدى و لبيکى مى آمد.
مرد، شکسته دل شد و به خواب رفت . در خواب حضرت خضر را ديد که به او مى گويد: چه شد که از ذکر بازماندى ؟
گفت : همه عمر او را خواندم ، هيچ پاسخ نشنيدم . اگر بر در کسى چند بار بکوبند ، پاسخى شنوند . من سال ها است که الله مى گويم و لبيک نمى شنوم . ترسم که مرا از خود رانده باشد و سزاوار لبيک نباشم . خضر گفت : هرگاه که او را خواندى ، او تو را پاسخ گفته است .
گفت : چگونه ؟ گفت : همين که او را مى خوانى ، او تو را حال و توفيق داده است که باز بيايى و الله بگويى . آن الله گفتن هاى تو، لبيک هاى خدا است . اگر رد باب بودى ، آن توفيق نمى يافتى که باز آيى و باز او را بخوانى . بدان که اگر در دل تو سوز و دردى است ، آن سوز و گدازها، همان فرستادگان خدا هستند که از جانب خدا تو را پاسخ مى گويند و به درگاه او مى کشانند.
گفت آن الله تو لبيک ماست
آن نياز و درد و سوزت پيک ماست
ترس و عشق تو کمند لطف ماست
زير هر يا رب تو لبيک هاست

همسران

روزگاری پادشاه ثروتمند بود که چهار همسر داشت.اوهمسر چهارم خود را بسیار دوست میداشت و او را با گرانبهاترین جامه ها می آراست و با لذیذترین غذاها از او پذیرائی میکرداین همسر ازهر چیزی بهترین را داشت .
پادشاه همچنین همسر سوم خود را بسیار دوست میداشت و او را کنار خود قرار میداد اما همیشه از این بیم داشت که مبادا این همسر او را به خاطر دیگری ترک نمائد .
پادشاه به زن دوم هم علاقه داشت او محرم اسرار شاه بود و همیشه با پادشاه مهربان و صبور و شکیبا بود هر گاه پادشاه با مشکلی روبرو میشد به او متوسل میشد تا آنرا مرتفع نمائد.
همسر اول پادشاه شریک بسیار وفاداری بود و در حفظ و نگهداری تاج و تخت شاه بسیار مشارکت میکرد.اما پادشاه این همسر را دوست نمی داشت وبرعکس این همسر شاه را عمیقا؛ دوست داشت ولی شاه به سختی به او توجه میکرد.
روزی از این روزها شاه بیمار شد و دانست که فاصله زیادی با مرگ ندارد .
سراغ همسر چهارم خود که خیلی مورد توجه او بود رفت گفت من تو را بسیار دوست داشتم بهترین جامه ها را بر تن تو پوشانده ام و بیشترین مراقبتها را از تو بعمل آورده ام اکنون که من دارم میمیرم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد؟
گفت:بهیچ وجه !! و بدون کلامی از آنجا دور شد این جواب همانند شمشیر تیزی بود که بر قلب پادشاه وارد شد.
پادشاه غمگین و ناراحت از همسر سوم خود پرسید من در تمام عمرم تو را دوست داشته ام هم اکنون رو به احتضارم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد و با من خواهی آمد؟
گفت نه هرگز !! زندگی بسیار زیباست اگر تو بمیری من مجددا ازدواج خواهم کرد و از زندگی لذت میبرم!
پادشاه نا امید سراغ همسر دوم خود رفت و از او پرسید من همیشه درمشکلاتم از توکمک جسته ام و تو مرا یاری کردی من در حال مردنم آیا تو با من خواهی بود؟
گفت نه متاءسفم من در این مورد نمیتوانم کمکی انجام دهم من در بهترین حالت فقط میتوانم تو را داخل قبرت بگذارم ! این پاسخ مانند صدای غرش رعد و برقی بود که پادشاه را دگرگون کرد!
در این هنگام صدائی او را بطرف خود خواند و گفت من با تو خواهم بود تو را همراهی خواهم کرد!
هر کجا که تو قصد رفتن نمائی!
شاه نگاهی انداخت همسر اول خود را دید ! او از سوء تغذیه لاغر و رنجور شده بود شاه با صدائی بسیار اندوهناک و شرمساری گفت:
من در زمانی که فرصت داشتم باید بیشتر از تو مراقبت بعمل می‌آوردم من در حق تو قصور کردم ...
در حقیقت همه ما دارای چهار همسر یعنی همفکر در زندگی خود هستیم همسر چهارم :همان جسم ماست مهم نیست که چه میزان سعی و تلاش برای فربه شدن و آراستگی آن کردیم وقتی ما بمیریم او ما را ترک خواهد کرد.
همسر سوم : دارائیها موقعیت و سرمایه ماست زمانی که ما بمیریم آنها نصیب دیگران میشوند.
همسر دوم :خانواده و دوستانمان هستند مهم نیست که چقدر با ما بوده اند حداکثر جائی که میتوانند باما بمانند همراهی تا مزاز ماست.
همسر اول : روح ماست که اغلب در هیاهوی دست یافتن به ثروت و قدرت و لذایذ فراموش میشود . در حالیکه روح ما تنها چیزی است که هر جا برویم ما را همراهی میکند.
پس از آن مراقبت کن او را تقویت کن و به او رسیدگی کن که این بزرگترین هدیه هستی برای توست.

 

راهب وروسپی

راهبی در نزديکی معبد زندگی می کرد. در خانه رو به رويش، يک روسپی اقامت داشت. راهب که می ديد مردان زيادی به آن خانه رفت و آمد دارند، تصميم گرفت با او صحبت کند.

زن را سرزنش کرد: "تو بسيار گناهکاری. روز و شب به خدا بی احترامی می کنی.چرا دست از اين کار نمی کشی؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی؟"

زن به شدّت از گفته های راهب شرمنده شد و از صميم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشايش خواست. همچنين از خدای قادر متعال خواست که راه تازه اي برای امرار معاش به او نشان دهد.

امّا راه ديگری برای امرار معاش پيدا نکرد. بعد از يک هفته گرسنگی دوباره به روسپيگری پرداخت.

امّا هر بار که بدن خود را به بيگانه اي تسليم می کرد، از درگاه خدا آمرزش می خواست.

راهب که از بی اعتنايی زن نسبت به اندرز او خشمگين شده بود، فکر کرد: "از حالا تا روز مرگ اين گناهکار می شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند."

و از آن روز کار ديگری نکرد جز اينکه زندگی آن روسپی را زير نظر بگيرد. هر مردی که وارد خانه او میشد، راهب هم ريگی بر ريگ های ديگر می گذاشت.

مدّتی گذشت. راهب دوباره روسپی را صدا زد و گفت: "اين کوه سنگ را می بينی ؟ هر کدام از اين سنگ ها نماينده يکی از گناهان کبيره ايست که انجام داده اي، آن هم بعد از هشدار من. دوباره می گويم: مراقب اعمالت باش!"

زن به لرزه افتاد. فهميد گناهانش چقدر انباشته شده است. به خانه برگشت، اشک پشيمانی ريخت و دعا کرد: "پروردگارا ! کی رحمت تو مرا از اين زندگی مشقّت بار آزاد می کند؟"

خداوند دعايش را پذيرفت. همان روز، فرشته مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت. فرشته مرگ به دستور خدا، از خيابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد.

روح روسپی بی درنگ به بهشت رفت، امّا شياطين، روح راهب را به دوزخ بردند. در راه راهب ديد که چه بر روسپی گذشته است و شکوه کرد: "خدايا ! اين عدالت است ؟ من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام، به دوزخ می روم و آن روسپی که فقط گناه کرده، به بهشت می رود !"

يکی از فرشته ها پاسخ داد: "تصميمات خداوند همواره عادلانه است. تو فکر می کردی که عشق خدا يعنی فضولی در رفتار ديگران. هنگامی که تو قلبت را سرشار از گناه فضولی می کردی، اين زن روز و شب دعا می کرد

.روح او، پس از گريستن، چنان سبک می شد که می توانستيم او را تا بهشت بالا ببريم. امّا آن ريگ ها چنان روح تو را سنگين کرده بودند که نتوانستيم تو را بالا ببريم."

 

پادشاه وانتخاب وزیر

شاهي مي خواست نخست وزيرش را انتخاب كند. چهار انديشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند. آنان را در اتاقي قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه: «در اتاق به روي شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلي معمولي نيست و با يك جدول رياضي باز خواهد شد، تا زماني كه آن جدول را حل نكنيد نخواهيد توانست قفل را باز كنيد. اگر بتوانيد مسئله را حل كنيد مي توانيد در را باز كنيد و بيرون بياييد». پادشاه بيرون رفت و در را بست.

سه تن از آن چهارمرد بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادي روي قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند. نفر چهارم فقط در گوشه اي نشسته بود. آن سه نفر فكر كردند كه او ديوانه است. او با چشمان بسته در گوشه اي نشسته بود و كاري نمي كرد. پس از مدتي او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد، باز شد و بيرون رفت! و آن سه تن پيوسته مشغول كار بودند. آنان حتي نديدند كه چه اتفاقي افتاد! كه نفر چهارم از اتاق بيرون رفته است.

 وقتي پادشاه با اين شخص به اتاق بازگشت، گفت: «كار را بس كنيد. آزمون پايان يافته است من نخست وزيرم را انتخاب كردم».

آنان نتوانستند باور كنند و پرسيدند: چه اتفاقي افتاد؟ او كاري نمي كرد، او فقط در گوشه اي نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل كند؟»

مرد گفت: «مسئله اي در كار نبود. من فقط نشستم و نخستين سؤال و نكته ي اساسي اين بود كه آيا قفل بسته شده بود يا نه؟ لحظه اي كه اين احساس را كردم فقط در سكوت مراقبه كردم. كاملأ ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟ نخستين چيزي كه هر انسان هوشمندي خواهد پرسيد اين است كه آيا واقعأ مسأله اي وجود دارد، چگونه مي توان آن را حل كرد؟ اگر سعي كني آن را حل كني تا بي نهايت به قهقرا خواهي رفت؛ هرگز از آن بيرون نخواهي رفت. پس من فقط رفتم كه ببينم آيا در، واقعأ قفل است يا نه و ديدم قفل باز است»

. پادشاه گفت: «آري، كلك در همين بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم كه يكي از شما پرسش واقعي را بپرسد و شما شروع به حل آن كرديد؛ در همين جا نكته را از دست داديد. اگر تمام عمرتان هم روي آن كار مي كرديد نمي توانستيد آن را حل كنيد. اين مرد، مي داند كه چگونه در يك موقعيت هشيار باشد.

پرسش درست را او مطرح كرد». این دقیقا مشابه وضعیت بشریت است، چون این در هرگز بسته نبوده است! خدا همیشه منتظر شماست.انسان مهم ترین سوال را از یاد برده است... و سوال این هست: "من که هستم...!؟"

 

شیــخ صنعـــان

بسم الله الرحمن الرحیم

 یک توضیح خیلی کوچک: در منطق الطیر عطار نیشابوری، هدهد که راهنما و سردسته پرندگان برای رسیدن به حضور سیمرغ - شاه مرغان - است، در هر توقف گاه برای جمع پرندگان داستان تعریف می کند. یکی از جذاب ترین داستان هایی که هدهد برای پرندگان بازگو می کند داستان عاشقانه شیخ صنعان و دختر ترساست. زیبایی این داستان به حدی است که رشته فکر خواننده را در منطق الطیر از داستان اصلی تغییر داده و به سمت این داستان می کشاند.

 



 نگاشته شده توسط علی حسيني ده آبادی نظرات 0 | لينک مطلب


شنبه 1 آبان 1389  ساعت 3:23 PM

روزى يك نفر از بلاد روم خدمت امام علىّ عليه السلام وارد شد و اظهار داشت : من يك نفر از رعيّت تو و از اهالى اين شهر هستم .

حضرت فرمود: خير، تو از رعيّت من و از اهالى اين شهر نيستى ؛ بلكه تو از سوى پادشاه روم آمده اى و او چند سؤ ال براى معاويه فرستاده است و چون معاويه جواب آن ها را نمى دانست به من ارجاع شده است .

آن شخص اظهار داشت : بلى ، صحيح فرمودى ، معاويه مرا به طور محرمانه نزد شما فرستاد تا جواب مسائلم را از شما دريافت دارم ؛ و اين موضوع را كسى غير از ما نمى دانست .

پس از آن اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام فرمود: آنچه مى خواهى از اين دو فرزندم سؤ ال كن كه جواب كافى دريافت خواهى داشت .

آن شخص گفت : از آن كسى كه موهاى سرش تا روى گوشهايش آمده - يعنى ؛ حسن مجتبى عليه السلام - سؤ ال مى كنم .

و چون آن شخص رومى نزد امام حسن مجتبى عليه السلام آمد، پيش از آن كه سخنى مطرح شود، حضرت به او فرمود: آمده اى تا سؤ ال كنى : فاصله بين حقّ و باطل چيست ؟
و بين زمين و آسمان چه مقدار فاصله است ؟
و بين مشرق تا مغرب چه مقدار مسافت است ؟
و قوس و قزح - يعنى ؛ رنگين كمان - چيست ؟
و خنثى به چه كسى گفته مى شود؟
و آن ده چيزى كه يكى از ديگرى محكم تر و سخت تر مى باشند كدامند؟
مرد رومى با حالت تعجّب گفت : بلى ، سؤ ال هاى من همين ها مى باشد.
امام حسن مجتبى عليه السلام در اين موقع به پاسخ سؤ ال ها پرداخت و فرمود: بين حقّ و باطل چهار انگشت است ، آنچه با چشم خود ديدى حقّ و آنچه شنيدى باطل است .

فاصله بين زمين و آسمان به اندازه دعاى مظلوم بر عليه ظالم است و نيز تا جائى كه چشم ببيند.
همچنين فاصله بين مشرق تا مغرب به مقدار سرعت گردش و حركت خورشيد در يك روز خواهد بود.

و امّا قوس و قزح : قوس علامتى است از طرف خداوند رحمان براى در اءمان ماندن موجودات زمين از غرق شدن و ديگر حوادث مشابه آن ؛ و قزح نام شيطان است .
و امّا خنثى به شخصى گفته مى شود كه معلوم نباشد مرد است يا زن ، كه اگر هيچ نشانه اى نداشته باشد، يا هر دو نشانه را موجود باشد به او گفته مى شود: ادرار كن ، پس اگر ادرارش به سمت جلو يا بالا بود مرد است و در غير اين صورت در حكم زن خواهد بود.

و امّا جواب آن ده چيز - به اين شرح است

 خداوند متعال سنگ را آفريد و به دنبالش آهن را به وجود آورد كه همانا آهن سنگ را قطعه قطعه مى كند.
و سپس آتش را آفريد كه آهن را گداخته و آب مى نمايد.
و سخت تر از آتش آب است كه آتش را خاموش مى كند.
و از آب شديدتر، ابر مى باشد كه آن را حمل و منتقل مى كند.
و از ابر نيرومندتر باد خواهد بود كه ابر را به اين سو، آن سو مى برد.
و از باد قدرتمندتر آن نيروئى است كه باد را كنترل مى كند.
و از آن شديدتر ملك الموت - عزرائيل - است كه جان همه چيز را مى گيرد؛ و مى ميراند.

و از آن مهمّتر خود مرگ است كه جان عزرائيل را نيز مى ربايد.
و از مرگ محكم تر، و نيرومندتر مشيّت و اراده الهى است كه مرگ را برطرف مى نمايد - و در روز واپسين ، مردگان را زنده مى گردان

 



 نگاشته شده توسط علی حسيني ده آبادی نظرات 0 | لينک مطلب


شنبه 1 آبان 1389  ساعت 3:22 PM

1-    گزارش خوانا ، بدون قلم خوردگی ، دقیق و قابل استفاده باشد

2-    V/S بدو ورود بیماران چک و چارت شود

3-    بهتر است به ترتیب  سیستم ها نوشته شود

4-    مشکل اصلی ( شکایت اصلی ، با همراه با آمبولانس اعزامی و.... ) ذکر شود

5-    رژیم غذایی بیماران مشخص باشد

6-    وضعیت خواب ، اشتها ، اجابت مزاج بررسی شود

7-    درصورت فیکس بودن سوند و ..... بررسی عملکرد آن ها یاداشت شود ، ترشحات و .......   مثلاً سوند فولی و چک ادرار جریان دارد ، رنگ ادرار Semi clear و حجم ادرار در6 ساعت بیمار فرضاً .... سی سی می باشد

8-    در مورد بیماران روانپزشکی از بکار بردن کلمات تشخیصی مانند بیمار افسرده است خودداری می شود

9-    مثلاً به جای آن می توان از علایم بیماری بیان کرده بیمار گریه می کند ، کلمات ناامید کننده  بر زبان می آورد و .....

10-    آموزش های داده شده به بیمار و همراهان آورده شود مثلاً آموزش Self Care ،تغییر پوزیشن ، گاواژ ،elevate سر، فیزیوتراپی اندام ها و .....

11-    داروها براساس نوع دارو ، دوز دارو ، نحوه استفاده ، زمان استفاده و براساس تفکیک ساعت نوشته شود

12-    تمام تجهیزات مصرفی جهت بیمار در پرونده بیمار ثبت شود

13-    لازم است ساعت انجام امور درمانی آورده شود ، ساعت ویزیت پزشک و ....

 × رابط آموزشی :

- مسئول بخش رابط آموزشی می باشد ، که با سوپروایزرهای آموزشی در ارتباط می باشد

- کنفرانس های هفتگی براساس برنامه ای که از داخل بخش توسط مسئول بخش درنظر گرفته می شود و به تأیید سوپروایزر آموزشی رسانده می شود

 × برد آموزشی :

- در اورژانس نصب و فعال می باشد .

 × چک لیست گزارش نویسی بخش :

 

ردیف

ثبت اطلاعات در پرونده و فلوچارت بیماران

 

1

مشخصات کامل بیمار روی جلد پرونده و کلیه اوراق بطورکامل ثبت شده است. درصورت مجهوالهویه بودن ، جنس و سن تقریبی بیمار قید گردد .

 

2

اوراق پرونده براساس شماره مصوب مرکز اسناد و مدارک پزشکی تنظیم شده است .

 

3

آزمایشات و.... براساس تاریخ انجام در برگه های مربوطه پرونده نصب شده است.

 

4

دستورات پزشک با ثبت تعداد موارد به حروف و درج ساعت و تاریخ توسط چک کننده امضاء شده و سپس با یک خط مستقیم بگونه ای بسته شده است که جایی برای اضافه کردن دستورات نمیباشد .

 

5

علایم حیاتی و اطلاعات خواسته شده در برگ چارت و در محل خود بطور دقیق و با رنگ استاندارد چارت شده است .

 

6

مشخصات بیمار روی کلیه چارت های زیر پای بیمار ثبت شده است ( فقط برای بخش بستری ) .

 

7

فواصل کنترل علایم حیاتی وضعیت بیمار در چارت زیر پای بیمار با دستورات داده شده در کاردکس مطابقت دارد .

 

8

میزان وزن کنترل شده روزانه در برگ مخصوص یاداشت می شود .

 

*******************

 

ردیف

گـزارشـات پـرستـاری در پـرونـده

 

1

گزارشات پرستاری بدون خط خوردگی و لاک گرفتگی است . یا درصورت خط خوردگی ،کلمه Error با خودکار قرمز نوشته شده باشد .

 

2

گزارشات پرستاری بطور خوانا و متوالی نوشته شده و فضای خالی بین آنها نیست .

 

3

از واژه های مبهم مثل خوب ، نرمال ، متوسط و ... در گزارش استفاده نشده است.

 

4

به ساعت انجام اقدامات خاص (مثل آزمایشات ، رادیوگرافی ، ویزیت پزشک و...) اشاره شده است

 

5

پایان گزارش با یک خط مستقیم به گونه ای بسته شده است که جایی برای اضافه کردن نمی باشد   و همچنین نام ،سمت ،زمان ثبت گزارش وامضاء شده است .

 

6

در گزارش پرستاری بدو ورود بعلت مراجعه ، نحوه مراجعه و نوع حادثه اشاره شده است .

 

7

در مورد وضعیت عمومی بیمار ( علایم حیاتی ، سطح هوشیاری ، علایم عینی و ذهنی ) توضیحات کافی داده شده است .

 

8

در مورد وضعیت تغذیه بیمار با معیارهای قابل اندازه گیری توضیحات کامل داده شده است .

 

9

در مورد وضعیت دفع بیمار توضیحات کافی داده شده است( درصورت وجود اسهال ،تعداد دفعات ، رنگ و قوام و ... )

 

10

در مورد وضعیت درمانهای تهاجمی مثل ( تجویز اکسیژن ، سوند فولی ، N.G.T و .... ) توضیحات لازم ذکر شده است .

 

11

به فرآیند آموزش و یادگیری بیمار اشاره شده است .

 

12

دستورات دارویی دقیق ثبت شده است ( با ذکر شکل فرآورده دارویی ، نام دارو ، دوز ،            راه مصرف ، زمان اجرای دارو ، امضاء پرستار )

 

13

مداخلات پرستاری ( براساس مشکل بیمار ) در ثبت گزارشات رعایت شده است .

 

 

 

ردیف

 

نحوه ثبت در کاردکس و استفاده از کارت

 

1

در ابتدای کاردکس ، دستورالعمل نحوه ثبت در کاردکس وجود دارد .

 

2

موارد ثبت شده در کاردکس خواناست .

 

3

به جای فاصله زمانی دستورات ، ساعت انجام هر دستور پزشکی ثید شده است .  مثلاً 24-18-12-6 به جای  Q6h

 

4

مشخصات کامل دارو شامل نام دارو ، راه استفاده ، دوز ، ساعت  و تاریخ شروع دارو کامل ثبت شده است .

 

5

در محل تشخیص ، تشخیص بیماری یا علت بستری ثبت شده است .

 

6

در ستون دستورات پزشک ، کلیه تستهای تشخیصی و پاراکلینیکی و اعمال تهاجمی که تنها به دستور پزشک قابل انجام است قید شده است .

 

7

در ستون مداخلات پرستاری به چهار دسته اقداماتی که پرستار مجاز به انجام آن می باشد . اشاره شده است .

 

8

از کارتهای هشدار دهنده بنا به ضرورت و باتوجه به وضعیت بیمار بطور درست استفاده شده است ( درصورت موجود نبودن ، آگاهی پرسنل سؤال شود ) .

 

9

بیماران دارای کارت مشخصات بالای سر شامل اطلاعات خواسته شده ( نام بیمار ، شماره تخت ، نام پزشک معالج ، تاریخ بستری و تشخیص و یا علت بستری ) منطبق با خود بیمار می باشند .

 

10

کارت موجود در کاردکس با پرونده بیمار مطابقت دارد .

 

*******************

 

ردیف

ثبت اطلاعات در دفاتر مربوطه

 

1

دفترپذیرش با مشخصات زیرکامل است :ردیف ، شماره پرونده ، نام بیمار ، سن ، نام پدر ، تشخیص،نام پزشک معالج،تاریخ وساعت پذیرش وترخیص،علت اعزام،شماره تلفن و آدرس

 

2

دفتر تحویل وسایل روزانه با مشخصات زیر کامل است: تاریخ، شیفت، نام وسایل و تجهیزات موجود دربخش ، سالم بودن، تعداد ، نام تحویل دهنده ، نام تحویل گیرنده ، امضاء

 

3

دفتر ارزشیابی پرسنل دارای مشخصات زیر کامل است : نام پرسنل ، ثبت نکات مثبت و منفی ، مستند با ذکر تاریخ و ساعت

 

4

دفترمواد مخدر دارای مشخصات زیر و کامل است :ردیف، تاریخ ، شیفت ، نام مواد مخدر ،دوز آن، تعداد آمپولهای پر، تعداد پوکه های خالی ، نام تحویل دهنده ، نام تحویل گینده، امضاء

 

5

فرم جابجایی و تعویض برنامه پرسنلی دارای مشخصات زیر و کامل است : با ذکر نام درخواست کننده برنامه ، تاریخ و شیفت مورد نظر ، موافقت مقام مافوق ، امضاء دو نفر جابجا کننده

 

6

دفتر یا فرم C.P.R با مشخصات زیر کامل است : ردیف ، نام بیمار ، سن ، تشخیص ، شماره پرونده ، نام پزشک معالج ، تاریخ و ساعت C.P.R شرح C.P.R ، نتیجه C.P.R ، اعضاء تیم  C.P.R ، مسئول تیم  C.P.R ، زمان اعلام کد احیا .

 

*******************

         

  

 

ردیف

 

تــجـــهــــــیزات

1

ترالی اورژانس از نظر محل قرارگیری ( کنار راهرو یا روبروی ایستگاه پرستاری ) به سهولت در دسترس است .

2

لیست مکتوب کامل داروها و تجهیزات مورد لزوم به ترالی اورژانس نصب است .

3

تخته احیاء در قطع و اندازه مناسب به ترالی اورژانس نصب است .

4

کپسول اکسیژن پٌر همراه مانومتر به ترالی اورژانس متصل می باشد .

5

سینی معاینه حاوی وسایل لازم در بخش موجود است ( آبسلانگ ، گوشی ، فشارسنج ،درجه حرارت ، چراغ قوه و .... ) .

6

یخچال دارو ( مجهز به دماسنج ) و یخچال مربوط به نگهداری غذا جداگانه است .

7

پک های بخیه ، کت دان ، پانسمان و ست L.P در بخش موجود است .

8

پالس اکسی متر قابل استفاده در بخش وجود دارد .

9

دستگاه پمپ انفوزیون یا سرنگ پمپ سالم در بخش موجود است .

10

ترازوی توزین اطفال سالم ( با وزنه شاهد ) و بزرگسالان در بخش موجود است .

11

دستگاه ساکشن سالم و آماده استفاده وجود دارد .

12

دستگاه الکتروشوک سالم و آماده در دسترس ( در بخش ها ) وجود دارد .

13

لارنگوسکوپ سالم با تیغه های مناسب آماده و باتری یدک استفاده وجود دارد .

14

لوله تراشه در سایزهای 5/2 ، 3 ، 5/4 ، 5  و 6 با کانکشن مناسب وجود دارد .

15

Ari Way در اندازه های ( صفر ، 1 ، 2 و 3 ) موجود است .

16

اقلام و تعداد داروهای اصلی و مفید C.P.R در ترالی اورژانس براساس بخشنامه وزارتخانه به تعداد کافی و چیدمان مناسب وجود دارد .

17

آمبوبگ اطفال سالم در بخش وجود دارد .

18

دستگاه نبولایزر و بخور گرم و سرد سالم در بخش وجود دارد .

19

صندلی همراه بیمار ( ترجیحاً تختخوابشو ) در کنار هر تخت وجود دارد .

*******************

  

ردیف

امـکانـات اکســیژن رسـانــی

1

اتصلات و شیرآلات اکسیژن رسانی سالم و آماده است .

2

در مواقع اورژانسی سهولت دسترسی و امکان استفاده سریع اسان از اکسیژن وجود دارد .

3

جهت مرطوب کردن اکسیژن ، 3/1 حجم فلومتر حاوی آب مقطر است ( فقط در زمان استفاده ) .

4

از کاتتر ، ماسک و هود اکسیژن بطور صحیح استفاده شده است ( درصورت مشاهده نشدن سؤال از پرسنل شود )

5

فلومتر اکسیژن ، میزان دریافتی بیمار را مطابق با دستور پزشک نشان می دهد ( اگر بیماری اکسیژن دریافت نمی کند نمره کامل داده شود )

*******************

 

ردیف

دارو درمــانــی

1

قفسه دارویی برای حفظ داروهای شبانه روزی بخش وجود دارد .

2

داروهای تاریخ گذشته در بخش موجود نمی باشد .

3

داروها با پوشش کامل و با مشخص بودن دوز در باکس مربوطه قرار دارند .

4

ویالهای باز و یا حل شده دارای برچسب، ساعت وتاریخ است و به زمان انقضای آن توجه شده است

5

به هنگام دادن دارو به بیماران از ترالی دارو استفاده می شود .

6

پرسنل از داروهای مصرفی ، نحوه آماده کردن ، نگهداری ، رقیق کردن و محاسبه دوز دارو آگاهی کامل دارند .

*******************

ردیف

سـرم درمــانــی

1

کلیه سرم ها دارای شناسنامه سرم شامل : ( تاریخ و ساعت وصل سرم ، نام پرستار ، نام بیمار ، تعداد قطرات ، دوز دقیق داروهای اضافه ) شده است .

2

نوع سرم وصل شده با دستور داده شده مطابقت دارد .

3

تعداد قطرات سرم در جریان با دستور داده شده مطابقت دارد .

4

علایم نشت و فلبیت در محل تزریق مشاهده نمی شود .

5

زمان مجاز میکروست ( 72 ساعت ) رعایت شده است .

6

نوع و حجم سرم دریافتی و داروهای اضافه شده بصورت روزانه در برگ چارت مربوطه در پرونده بیماران ثبت شده است .

*******************

   

ردیف

مــوازیــن ایمنــی

1

درصورت داشتن کپسول اکسیژن کنار تخت بیمار ، کمربند ایمنی کپسول وجود دارد .

2

چرخ های وسایل چرخدار مثل ویلچر و برانکارد قبل از قرار گرفتن آن قفل می شود .

3

کپسول اطفای حریق در بخش ، سالم و پٌر ( دارای دستورالعمل و تاریخ ) و در محل مناسب و ایمن نصب شده است .

4

کلیدها ، پریزهای برق و سیم کشی ها سالم سالم و ایمن ( در دسترس نبودن ) می باشد .

5

پرسنل آموزش لازم جهت مواجهه با حوادث ایمنی را دیده اند ( درصورت داشتن استاندارد آموزشی )

6

برای جلوگیری از آسیب کودکان بی قرار از وسایل ثابت کننده نظیر مچ بند ، آتل های روکش دار  و ........ استفاده می شود .

7

وسایل بازی در اختیار کودکان از نظر ایمنی ( دارا نبودن قسمت های کوچک ، نداشتن لبه های تیز .... ) رعایت شده است .

8

پنجره اتاق ها دارای حفاظ و توری مناسب و سالم می باشد .

9

در بیماران بیهوش ، بیقرار و ضعیف ، نرده کنار تخت بالا کشیده شده است .

*******************

ردیف

گــزارش تغییـر شیـفت

1

کلیه پرسنل شیفت قبلی و شیفت بعدی در گزارش تغییر شیفت حضور دارند .

2

درصورت نیاز برخی گزارشات در ایستگاه پرستاری داده می شود ( نه در بالین بیمار ) .

3

تمامی اقدامات درمانی و تهاجمی بیمار مانند سرم ، FC , NGT  ، اکسیژن تراپی و .... در بالین بیمار توضیح داده می شود .

4

به هنگام تحویل بالینی ، کلیه اتصالات و تجهیزات متصل به بیمار از نظر صحت کارکرد و میزان ترشحات چک می شود .

5

در مورد مراقبت های پرستاری و درمانی انجام شده در آن شیفت ( مثل تغییر دوز داروها ) و نیز مراقبت های درمانی  و پرستاری لازم که باید در شیفت بعدی انجام شود توضیحات لازم داده شود .

6

گزارشی از خلاصه پذیرش بیماران جدید شامل تشخیص ، سن ، برنامه درمانی ، وضعیت عمومی ، نام بیمار ، پزشک و اقدامات درمانی انجام گرفته و ..... ارائه می شود .

7

گزارشی از تعدادکل بیماران بستری در بخش ، تعداد پذیرفته ، مرخص شده ، انتقال یافته و فوت شده داده می شود

8

لیستی از نام پزشک آنکال وجود دارد .

*******************

 

ردیف

مــوازیــن کنترل عفــونت

1

نظافت بخش براساس برنامه تنظیمی بخش انجام شده است .

2

سطل های آشغال ( به تفکیک عفونی و غیرعفونی ) دارای درب و کیسه زباله است .

3

وسایل استریل موجود در بخش دارای برچسب مشخصات و تاریخ ( طبق دستورالعمل ) است .

4

تخت ( انکوباتور درصورت وجود ) پس از ترخیص بیمار بطور کامل تمیز می شود ( تشک ، سینی زیر بیمار ، شیشه های اطراف و .... )

5

محفظه آب مقطر ( نبولایزر ، اکسیژن ) باید روزانه یکبار باز شده و بطور کامل تمیز شود و درصورت عدم استفاده خشک باشد .

6

نظافت دستگاه بخور ( سرد و گرم ) مطلوب است .

7

رعایت بهداشت دست مطابق دستورلعمل انجام می شود .

8

وسایل نوک تیز و برنده در ظروف مقاوم جمع آوری می شود و بعد از پرشدن به میزان 80 درصد تعویض می شود .

9

زباله های بخش مطابق دستورالعمل تفکیک و جمع آوری می شود ( زمان تعویض ) .

10

رعایت اصول انواع ایزوله براساس نوع بیمار بستری در بخش انجام می شود .

11

درصورت عدم استفاده از ساکشن ، خشک نگهداری می شود .

12

کلیه اتصالات مربوط به درناژ ( Urine Bag , N.G.Tube , …..  ) در سطحی پایین تر از محل درناژ قرار دارند و بازمین تماس ندارند .

*******************

 

ردیف

رعایت موازین بهداشت فردی بیماران

1

بیماردرظاهر پاکیزه به نظر می رسد ( چشم ها ، دهان ، صورت ، دست ها و ..... ) و از آراستگی کافی برخوردار است .

2

لباس ، ملحفه و پتو و بالش تمیز در دسترس است .

3

کودکی که از پوشک ( کهنه ) استفاده می نماید ، ناحیه ژنیتال از نظافت لازم برخوردار است .

*******************

ردیف

حمــل و نقــل کـودکـان

1

وسایل حمل و نقل مناسب ، کارتهای مناسب ( کودکان ) ، صندلی چرخدار و یا برانکارد مناسب  در بخش موجود می باشد .

2

درحین حمل بیمار از البسه و پوشش مناسب (جهت حفاظت از سرما و ...) استفاده میگردد .

3

در حین حمل بیمار از کمربندها و یا سایر وسایل امنیتی استفاده می گردد .

4

آیا حمل بیمار توسط پرسنل بیمارستان (فرد آموزش دیده با لباس مشخص ) انجام میگیرد .

*******************

 

ردیف

رضایـت بیمـاران

1

همراه بیمار از پیگیریمشکلات درمانی بیمار خود رضایت دارد .

2

همراه بیمار از پاسخ به موقع پرستار به درخواست بیمار خود رضایت دارد .

3

همراه بیمار از تأمین تسهیلات لازم ( برای خود و بیمار ) رضایت دارد .

4

حفظ حریم بیمار در زمان انجام ارائه خدمات رعایت شده است .

5

به رفع نیازهای روانی کودکان باتوجه به مراحل رشد و تکامل توجه می شود ( دادن اجازه ملاقات به نزدیکان مورد علاقه ، اسباب بازی های مناسب ، دیدن تلویزیون و .... )

*******************

ردیف

ارزیابی فعالیت های آموزشی

1

برنامه آموزشی متناسب با نیازها برای پرسنل بصورت مدون و مکتوب در بخش وجود دارد .

2

دستورالعمل راهنمای استفاده از تجهیزات پزشکی مثل الکتروشوک و ..... در بخش در دسترس پرسنل است .

3

دستورالعمل راهنمای انجام پروسچورهای عمومی و اختصاصی در بخش در دسترس پرسنل است .

4

بورد آموزشی متناسب با نیاز پرسنل در بخش وجود دارد .

5

آموزش همراه بیمار بصورت مدون و برنامه ریزی شده در حین پذیرش ، حین بستری و هنگام ترخیص انجام می گیرد .

*******************

ردیف

ارزیابی عملکرد سرپرستار درحیطه

1

تقسیم کار در شیفت های مختلف بصورت کتبی وجود دارد .

2

جهت اصلاح روش ها و ارتقای برنامه ها ، جلساتی بین پرسنل و سرپرستار برگزار می شود ( داشتن صورتجلسه ) .

3

وجود شرح وظیفه به تفکیک رده پرسنل در زونکن بخش موجود می باشد .

4

توزیع نیروی انسانی در سه شیفت باتوجه به حجم کار و تعداد نیروی موجود مناسب است .

*******************

 

 



 نگاشته شده توسط علی حسيني ده آبادی نظرات 0 | لينک مطلب


شنبه 1 آبان 1389  ساعت 3:21 PM
   
 

پزشكان دانشگاه غرب استراليا در يك بازبيني جديد يادآور شدند كه نوشيدن منظم چاي سياه يا چاي سبز مي‌تواند 11 درصد خطر حمله قلبي و بيماري‌هاي قلبي را كاهش دهد.

سلامت نیوز: مصرف روزانه سه فنجان چاي راهكاري موثر براي جلوگيري از حمله قلبي و سكته مغزي است.

به گزارش ايسنا، پزشكان دانشگاه غرب استراليا در يك بازبيني جديد يادآور شدند كه نوشيدن منظم چاي سياه يا چاي سبز مي‌تواند 11 درصد خطر حمله قلبي و بيماري‌هاي قلبي را كاهش دهد.

چاي از تشكيل لخته‌هاي خوني در سرخرگ‌هاي اصلي جلوگيري مي‌كند. پلاك‌ها در واقع تركيبي از چربي خطرناك و كلسترول هستند.

به گزارش روزنامه‌ تلگراف، متخصصان تغذيه معتقدند كه به لحاظ تحويل آنتي اكسيدان‌ها، دو فنجان چاي معادل پنج نوبت مصرف سبزيجات يا دو عدد سيب حاوي آنتي اكسيدان‌ها است. مزاياي چاي به طور چشمگيري به خاطر محتواي فلاوونوئيد آن است.

فلاوونوئيدها در واقع محتويات آنتي اكسيداني هستند كه با بيماري‌هاي قلبي ـ عروقي تعامل دارند. هر يك فنجان چاي بين 150 تا 200 ميلي‌گرم فلاوونوئيد دارد. علاوه بر اين‌ها ميزان فلاوونوئيد موجود در چاي سياه درست به همان اندازه چاي سبز است.

 



 نگاشته شده توسط علی حسيني ده آبادی نظرات 0 | لينک مطلب


شنبه 1 آبان 1389  ساعت 3:20 PM

 

يکی بود يکی نبود ، غير از خدا هيچکس نبود.
يک روز شير در ميدان جنگل نشسته بود و بازي کردن بچه هايش را تماشا مي کرد که ناگهان جمعي از ميمونها و شغالها در حال فرار به آنجا رسيدند. شير پرسيد: « چه خبر است؟» گفتند: « هيچي، يک آدميزاد به طرف جنگل مي آمد و ما ترسيديم.»
شير با خود فکر کرد که لابد آدميزاد يک حيوان خيلي بزرگ است و مي دانست که خودش زورش به هر کسي مي رسد. براي دلداري دادن به حيوانات جواب داد: « آدميزاد که ترس ندارد.»
گفتند: « بله، درست است، ترس ندارد، يعني ترس چيز بدي است، ولي آخر شما تا حالا با آدم جماعت طرف نشده ايد، آدميزاد خيلي وحشتناک است و زورش از همه بيشتر است.»
شير قهقه خنديد و گفت: « خيالتان راحت باشد، آدم که هيچي، اگر غول هم باشد تا من اينجا هستم از هيچ چيز ترس نداشته باشيد.»
اما شير هرگز از جنگل بيرون نيامده بود و هرگز در عمر خود آدم نديده بود. فکر کرد اگر از ميمون ها و شغال ها بپرسد آدم چييست به او مي خندند و آبرويش مي رود. حرفي نزد و با خود گفت فردا مي روم آنقدر مي گردم تا اين آدميزاد را پيدا کنم و لاشه اش را بياورم اينجا بيندازم تا ترس حيوانات از ميان برود. شير فردا صبح تنهايي راه صحرا را پيش گرفت و آمد و آمد تا از دور يک فيل را ديد. با خود گفت اينکه مي گويند آدميزاد وحشتناک است بايد يک چنين چيزي باشد. حتماً اين هيکل بزرگ آدميزاد است.
پيش رفت و به فيل گفت: « ببينم، آدم تويي؟ »
فيل گفت: « نه بابا، من فيلم، من خودم از دست آدميزاد به تنگ آمده ام. آدميزاد مي آيد ما فيلها را مي گيرد روي پشت ما تخت مي بندد و بر آن سوار مي شود و با چکش توي سرما مي زند. بعد هم زنجير به پاي ما مي بندد و يا دندان ما را مي شکند و هزار جور بلا بر سرما مي آورد. من کجا آدم کجا.»
شير گفت: « بسيار خوب، خودم مي دانستم ولي مي خواستم ببينم يک وقت خيال به سرت نزند که اسم آدم روي خودت بگذاري.»
فيل گفت: « اختيار داريد جناب شير، ما غلط مي کنيم که اسم آدم روي خودمان بگذاريم.»
شير گفت: « خيلي خوب، پر حرفي نکن برو پي کارت.» و همچنان رفت تا رسيد به يک شتر قوي هيکل و گفت ممکن است آدم اين باشد. او را صدا زد و گفت: « صبر کن ببينم، تو آدمي؟»
شتر گفت: خدا نصيبم نکند که من مثل آدم باشم. من شترم، خار مي خورم و بار مي برم و خودم اسير و ذليل دست آدمها هستم. اينها مي آيند صد من بار روي دوشم مي گذارند و تشنه و گرسنه توي بيابانهاي بي آب و علف
مي گردانند بعد هم دست و پاي ما را مي بندند که فرار نکنيم. آدميزاد شير ما را مي خورد، پشم ما را مي چيند و با آن عبا و قبا درست میکند دست از جان ما هم بر نمي دارد، حتي گوشت ما را هم مي خورد.»
شير گفت: « بسيار خوب، من خودم مي دانستم . مي خواستم ببينم يک وقت هوس نکني اسم آدم روي خودت بگذاري و ميمونها و شغالها را بترساني.»
شتر گفت: « ما غلط مي کنيم. من آزارم به هيچ کس نمي رسد و اگر يک ميمون يا شغال هم افسارم را بکشد همراهش مي روم. من حيوان زحمت کشي هستم و ...»
شير گفت: « خيلي خوب، پر حرفي نکن برو پي کارت.» و همچنان رفت تا رسيد به يک گاو. با خود گفت اين حيوان با اين شاخهايش حتماً آدميزاد است. پيش رفت و از او پرسيد: « تو از خانواده آدميزادي؟»
گاو گفت: « نخير قربان، آدم که شاخ ندارد. من گاوم که از دست آدميزاد دارم بيچاره مي شوم و نمي دانم شکايت به کجا برم. آدميزاد ماها را مي گيرد، شبها در طويله مي بندد و روزها به کشتزار مي برد و ما مجبوريم زمين شخم کنيم و گندم خرد کنيم و چرخ دکان عصاري را بچرخانيم آن وقت شير هم بدهيم و آخرش هم ما را مي کشند و گوشت ما را مي خورند.»
شير گفت: « بله، خودم، مي دانستم. گفتم يک وقت هوس نکني اسم آدم روي خودت بگذاري و حيوانات کوچکتر را بترساني، اين ميمونها و شغالها سواد ندارند و از آدم مي ترسند.»
گاو گفت: « نه خير قربان، موضوع اين است که من با اين شاخ...»
شير گفت: « خيلي خوب، پر حرفي نکن برو پي کارت.»
شير با خود گفت: « پس معلوم شد آدميزاد شاخ ندارد و تا اينجا يک چيزي بر معلوماتمان افزوده شد.» و همچنان رفت تا رسيد به يک خر که داشت چهار نعل توي بيابان مي دويد و فرياد مي کشيد. شير با خود گفت اين حيوان با اين صداي نکره اش و با اين دويدن و شادي کردنش حتماً همان چيزي است که من دنبالش مي گردم. خر را صدا زد و گفت:« آهاي، ببينم، تويي که مي گويند آدم شده اي؟»
خر گفت: « نه والله، من آدم بشو نيستم. من خودم بيچاره شده آدميزاد هستم. و هم اينک از دست آدمها فرار کرده ام. آنها خيلي وحشتنا کند و همينکه دستشان به يک حيوان بند شد ديگر او را آسوده نمي گذارند. آنها ما را مي گيرند بار بر پشت ما مي گذارند. آنها به ما می گویند دراز گوش و مسخره هم مي کنند و مي گويند تا خر هست پياده نبايد رفت. آدمها آنقدر بي رحم و مردم آزارند که حتي شاعر خودشان هم گفته:
گاوان و خران باردار
به ز آدميان مردم آزار
شير گفت: « بسيار خوب، خودم مي دانستم که تو درازگوشي اما من دارم مي روم ببينم آدمها حرف حسابي شان چيست؟»
خر گفت: « ولي قربان، بايد مواظب خودتان...»
شير گفت: « خيلي خوب، پر حرفي نکن برو پي کارت. من مي دانم که چکار بايد بکنم.»
اما شير فکر مي کرد خيلي عجيب است اين آدميزاد که همه از او حساب مي برند، يعني ديگر حيواني بزرگتر از فيل و شتر و گاو و خر هم هست؟ قدري پيش رفت و رسيد به يک اسب که به درختي بسته شده بود و داشت از تو بره جو مي خورد. شير پيش رفت و گفت:« تو کي هستي؟ من دنبال آدم مي گردم.»
اسب گفت: « هيس، آهسته تر حرف بزن که آدم مي شنود. آدم خيلي خطرناک است، فقط شايد تو بتواني انتقام ما را از آدمها بگيري. آدمها ما را مي گيرند افسار و دهنه مي زنند و ما را به جنگ مي برند، به شکار مي برند، سوارمان مي شوند و به دوندگي وا مي دارند و پدرمان را در مي آورند. ببين چه جوري مرا به اين درخت بسته اند.»
شير گفت: « تقصير خودت است، دندان داري افسارت را پاره کن و برو، صحرا به اين بزرگي، جنگل به آن بزرگي.»
اسب گفت: « بله، صحيح است، چه عرض کنم، در صحرا و جنگل هم شير و گرگ و پلنگ...»  شیر گفت: « حرف زدي، حيف که کار مهمتري دارم وگرنه مي دانستم با تو چه کنم، ولي امروز مي خواهم انتقام همه حيوانات را از آدميزاد بگيرم.»
شير قدري ديگر راه رفت و رسيد به يک مزرعه و ديد مردي دارد چوبهاي درخت را بهم مي بندد و يک پسر بچه هم به او کمک مي کند و شاخه ها را دسته بندي مي کند.
شير با خود گفت: ظاهراً اين بي بته ها هم آدميزاد نيستند ولي حالا پرسيدنش ضرري ندارد. پرسش کليد دانش است. پيش رفت و از مرد کارگر پرسيد: « آدميزاد تويي؟»
مرد کارگر ترسيد و گفت: « بله خودمم جناب آقاي شير، من هميشه احوال سلامتي شما را از همه مي پرسم.»
شير گفت: « خيلي خوب، ولي من آمده ام ببينم تويي که حيوانات را اذيت مي کني و همه از تو مي ترسند؟»
مرد گفت: « اختيار داريد جناب آقاي شير، من واذيت؟ کسي همچو حرفي به شما زده ؟ اگر کسي از ما بترسد خودش ترسو است وگرنه من خودم چاکر همه حيوانات هم هستم. من براي آنها خدمت مي کنم، اصلا کار ما خدمتگزاري است منتها مردم بي انصافند و قدر آدم را نمي دانند. شما چرا بايد حرف مردم را باور کنيد، از شما خيلي بعيد است، شما سرور همه هستيد و بايد خيلي هوشيار باشيد.»
شير گفت: « من ديدم فيل و گاو و خر و شتر و اسب همه از دست تو شکايت دارند، ميمونها و شغالها از تو مي ترسند و همه مي گويند آدميزاد ما را بيچاره کرده.» مرد گفت: « به جان عزيز خودتان باور کنيد که خلاف به عرض شما رسانده اند. همان فيل با اينکه حيوان تنه گنده بي خاصيتي است بايد شرمنده محبت من باشد. ما اين حيوان وحشي بياباني را به شهر مي آوريم و با مردم آشنا مي کنيم، به او علف مي دهيم، او را در باغ وحش پذيرايي مي کنيم. همان شتر را مانگاهداري مي کنيم، خوراک مي دهيم، برايش خانه درست مي کنيم. چه فايده دارد که پشمش بلند شود، ما با پشم شتر براي برهنگان لباس تهيه مي کنيم. اسب را ما زين ولگام زرين و سيمين برايش مي سازيم و مثل عروس زينت مي کنيم. بعد هم ما زورکي از کسي کار نمي کشيم. گاو و خر را مي بريم توي بيابان ول مي کنيم ولي خودشان راست مي آيند مي روند توي طويله. آخر اگر کسي راضي نباشد خودش چرا بر مي گردد؟ شما حرف آنها را در تنهايي شنيده ايد و مي گويند کسي که تنها پيش قاضي برود خوشحال مي شود. آنها که حالا اينجا نيستند ولي اگر مي خواهيد يک اسب اينجا هست بياورم آزادش کنم اگر حاضر شد به جنگل برود هر چه شما بگوييد درست است. ملاحظه بفرماييد ما هيچ وقت روي شير و پلنگ بار نمي گذاريم. چونکه خودشان راضي نيستند. ما زوري نداريم که به کسي بگوييم، اصلا شما مي توانيد باور کنيد که من با اين تن ضعيف بتوانم فيل را اذيت کنم؟ من که به يک مشت او هم بند نيستم.»
شير گفت: « بله، مثل اينکه حرفهاي خوبي بلدي بزني.»
مرد گفت: « حرف خوب که دليل نيست ولي ما کارهايمان خوب است. باور کنيد هر کاري که از دستمان برآيد براي مردم مي کنيم. حتي درست همين امروز به فکر افتاده بودم که بيايم خدمت شما و پيشنهاد کنم که براي شما يک خانه بسازم، آخر شما سرور حيوانات هستيد و خيلي حق به گردن ما داريد.»
شير پرسيد: « خانه چطور چيزيست؟»
مرد گفت: « اگر اجازه مي دهيد همين الان درست مي کنم تا ملاحظه بفرماييد که ما مردم چقدر مردم خوش قلبي هستيم. شما چند دقيقه زير سايه درخت استراحت بفرماييد.» مرد شاگردش را صدا زد و گفت: پسر آن تخته ها و آن چکش و ميخ را بياور.
پسرک اسباب نجاري را حاضر کرد و مرد فوري يک قفس بزرگ سرهم کرد و به شير گفت: « بفرماييد. اين يک خانه است. فايده اش اين است که اگر بخواهيد هيچ کس مزاحم شما نشود مي رويد توي آن و درش را مي بنديد و راحت مي خوابيد. يا بچه هايتان را در آن نگهداري مي کنيد و وقتي در اين خانه هستيد باران روي سرتان نمي ريزد و آفتاب روي سرتان نمي تابد و اگر يک سنگ از کوه بيفتد روي شما نمي غلطد براي شما که سالار و سرور حيوانات هستيد داشتن خانه خيلي واجب است. البته همه جور خانه مي شود ساخت، کوچک و بزرگ. حالا بفرماييد توي خانه ببينم درست اندازه شما هست؟»
شير هر چه فکر کرد ديد آدميزاد به نظرش چيز وحشتناکي نيست و خيلي هم مهربان است. اين بود که بي ترس و واهمه رفت توي قفس و مرد نجار فوري در قفس را بست و گفت « تشريف داشته باشيد تا هنر آدميزا را به شما نشان بدهم.» مرد آهسته به شاگردش دستور داد« پشت ديوار قدري آتش روشن کن و آفتابه را بياور.» بعد خودش آمد پاي قفس و باشير صحبت کرد و گفت: « بله. اينکه مي گويند آدميزاد فلان است و بهمان است مال اين است که هيکل آدميزاد خيلي نازک نارنجي است اما مغز آدميزاد بهتر از همه حيوانات کار مي کند. شما آدميزاد را خيلي دست کم گرفته ايد که از توي جنگل راه مي افتيد مي آييد پوست از کله اش بکند، آدميزاد صد جور چيزها اختراع کرده که براي خودش فايده دارد و براي بدخواهش ضرر دارد. البته چنگ و دندان شما خيلي خطرناکتر است و اگر همه حيوانات از ما مي ترسند براي همين چيزهاست. حالا من با يک آفتابه کوچک بي قابليت چنان بلايي بر سرت بياورم که تا عمر داري فراموش نکني و ديگر درصدد انتقام جويي برنيايي.» بعد صدايش را بلند کرد و گفت: « پسر، آفتابه را ببار.»
مرد آفتابه آب جوش را گرفت و بالاي سر قفس شروع کرد به ريختن آب جوش روي سر و تن شير.
شير فرياد مي کرد و براي نجات خود تلاش مي کرد ولي هر چه زور مي زد صندوق محکم بود. عاقبت بعد از اينکه همه جاي بدن شير از آب جوش سوخت و پوستش تاول زد و کار به جان رسيد گفت:« بله، من مي توانم تو را در اين قفس نگاه دارم، مي توانم تو را نفله کنم، مي توانم پوست از تنت بکنم اما نمي کنم تا به جنگل خبر ببري و حيوانات نخواسته باشند با آدمها زور آزمايي کنند. خودم هم برايت در قفس را باز مي کنم، اما اگر قصد بدجنسي داشته باشي صدجور ديگر هم اسباب دارم که از آفتابه بدتر است و آن وقت ديگر خونت به گردن خودت است.
مرد در قفس را باز کرد و شير از ترسش پا به فرار گذاشت و ديگر پشت سرش را هم نگاه نکرد. رفت توي جنگل و از سوزش تن و بدنش ناله مي کرد. دوسه تا شير که در جنگل بودند او را ديدند و پرسيدند: « چه شده، چرا اينطور شدي؟»
شير قصه را تعريف کرد و گفت: « اينها همه از دست آدميزاد به سرم آمد.» شيرها گفتند: « تو بيخود با آدميزاد حرف زدي و از او فريب خوردي. بايستي از او انتقام بگيريم. آدميزاد تو را تنها گير آورده، با دشمن نبايد تنها روبرو شد، اگر با هم بوديم اينطور نمي شد. گفت: « پس برويم.»
سه شير تازه نفس جلو و شير سوخته از دنبال دوان دوان آمدند تا به مزرعه رسيدند. مرد نجار خودش به خانه رفته بود و شاگردش مشغول جمع کردن ابزار کار بود که شيرها سر رسيدند. پسرک موضوع را فهميد و ديد وضع خطرناک است. فوري از يک درخت بالا رفت و روي شاخه درخت نشست.
شيرها وقتي پاي درخت رسيدند گفتند حالا چکنيم. شير سوخته گفت: « من که از آدم مي ترسم. من پاي درخت مي ايستم شماها پا بر دوش من بگذاريد، روي هم سوار شويد و او را بکشيد پايين تا با هم به حسابش برسيم.»
گفتند: « ياالله». شير سوخته پاي درخت ايستاد و شيرهاي ديگر روي سرهم سوار شدند و درخت کوتاه بود. شاگرد نجار ديد نزديک است که شيرها به او برسند و هيچ راه فراري ندارد. ناگهان فکري به خاطرش رسيد و به ياد حرف استادش افتاد و فرياد کرد: « پسر، آفتابه را بيار.»
شيرها دنبال او دويدند و گفتند: « چرا در رفتي؟ نزديک بود بگيريمش.»
شير گفت: چيزي که من مي دانم شما نمي دانيد. من تمام اسرار آدميزاد را مي دانم و همينکه گفت « آفتابه را بيار» ديگر کار تمام است. اين بدبختي هم که بر سر من آمد مال اين بود که ما نمي توانيم آفتابه بسازيم. آدمها داناتر از ما هستند و کسي که داناتر است به هر حال زورش بيشتر است.

 



 نگاشته شده توسط علی حسيني ده آبادی نظرات 0 | لينک مطلب


شنبه 1 آبان 1389  ساعت 3:19 PM


كودكي كه آماده تولد بود، نزد خداوند رفت و از او پرسيد:

«مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد، اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟» 



خداوند پاسخ داد: « از ميان تعداد بسياري از فرشتگان، من يكي را براي تو در نظر گرفته ام. او از تو نگهداري خواهد كرد.»

اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه :«اما اينجا در بهشت، من هيچ كار جز خندين و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند.» 



خداوند لبخند زد «فرشته تو برايت آواز مي خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.»



كودك ادامه داد: «من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟» 



خداوند او را نوازش كرد و گفت: «فرشته تو ، زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني.»



كودك با ناراحتي گفت: «وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم ، چه كنم؟»



اما خدا وندبراي اين سئوال هم پاسخي داشت: «فرشته ات، دستهايت را دركنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد كه چگونه دعاكني.» 



كودك سرش رابرگرداند وپرسيد: «شنيده ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي كنند. چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟ » 



«فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد، حتي به قيمت جانش تمام شود.» 



كودك با نگراني ادامه داد: «اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما راببينم ، ناراحت خواهم بود.» 



خدواند لبخند زد و گفت: «فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهدكرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من هميشه دركنار تو خواهم بود.» 



در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد. كودك مي دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند.

 

او به آرامي يك سئوال ديگر از خداوند پرسيد: «خدايا ! اگر من بايد همين حالا بروم لطفاً نام فرشته ام را به من بگوييد.» 



                             خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد:

    

«نام فرشته ات اهميتي ندارد. به راحتي او را مادر صدا کني .»



 نگاشته شده توسط علی حسيني ده آبادی نظرات 0 | لينک مطلب


شنبه 1 آبان 1389  ساعت 3:18 PM

چون ما را با درد بدنیا می‌آورد و بلافاصله با لبخند می‌پذیرند

چون شیرشیشه را قبل از اینكه توی حلق ما بریزند، پشت دستشان می‌ریزند

چون وقتی توی اتاق پی پی می‌کنیم زیاد با ما بداخلاقی نمی‌کنند

وقتی بعدها توی تشکمان جی جی می‌کنیم آبروی ما را نمی‌برند

وقتی بعدها به زندگی‌شان‌ ترکمون می‌زنیم فقط می‌گویند: خب جوونه دیگه، پیش میاد!

چون وقتی تب می‌کنیم، آن‌ها هم عرق می‌ریزند

وقتی پدرمان ما را به خاطر لگد زدن به مادر کتک می‌زند، با پدر دعوا می‌کنند

چون وقتی در قابلمه غذا را برمی دارند، یک بخاری بلند می شود که آدم دلش می خواهد غذا را با  قابلمه اش بخورد

چون وقتی تازه ساعت یازده شب یادمان می افتد كه فلان كار را كه باید فردا در مدرسه تحویل دهیم یادمان رفته،بعد از یك تشر خودش هم پابه پایمان زحمت میكشد كه همان نصف شبی تمامش كنیم

چون بعد از گرفتن هدیه روز مادر، تمام فکر و ذکرش این است که مبادا فروشندگان بی انصاف سر طفل معصومش را کلاه گذاشته باشند

چون شبهای امتحان و کنکور پابه ‌پای ما کم می‌خوابد اما کسی نیست که برایش قهوه بیاورد و میوه پوست بکند

به خاطر اینکه موقع سربازی رفتن ما، گریه می‌کند و نذر می کند و پوتین‌هایمان را در هر مرخصی واکس می‌زند

چون وقتی شب عروسی ما، عروس و داماد ازش خداحافظی میكنند با چشمانی پر از اشك سفارشمان را به همسرمان میكند

چون وقتی که موقع مریضیش یک لیوان آب به دستش می دهیم یک طوری تشکر میکند که واقعا باور می‌کنیم شاخ قول شکانده‌ایم

چون هیچوقت یادشان نمی‌رود که از کدام غذا بدمان می‌آید و عاشق كدام غذاییم، حتی وقتی که روی تخت بیمارستانند و قرار است ناهار را با هم بخوریم

چون هروقت باهاش بد حرف میزنیم و دلش رو برای هزارمین بار میشكنیم، چند روز بعد همه رو از دلش میریزه بیرون و خودش رو گول میزنه كه:‌ بخشش از بزرگانه 

                             « چون مادرند »

 



 نگاشته شده توسط علی حسيني ده آبادی نظرات 0 | لينک مطلب


شنبه 1 آبان 1389  ساعت 3:16 PM

 
شما در زندگی به چه رنگی علاقه مند هستید ؟ سعی می کنید در لباس هایی که می پوشید و همچنین در دکوراسیون منزل و اطاق خود از چه رنگهایی بیشتر استفاده کنید ؟ آیا می دانید انتخاب رنگ ارتباط بسیار نزدیکی با شخصیت افراد دارد ؟

آنچه در زیر می خوانید می تواند راهنمای خوبی برای شما باشد اما فراموش نکنید که نتیجه آن در رابطه با شخصیت شما صد در صد نیست و نوع شخصیت شما را یک روانشناس با تست های تخصصی تعیین خواهد کرد ولی مطلب ذکر شده در زیر کمک زیادی به شما در این رابطه خواهد کرد .

سیاه:
سیاه رنگی مطلق است که در فراسوی آن، زندگی تمام می شود.سیاه یعنی نه، که نشانه ای از ترک عشق و انصراف از فعالیتهای جمعی است.ب ه معنی نیستی، ناامیدی به آینده و سکوتی ابدی است و حس سنگینی را به افراد القا می کند.تأثیر خوبی بر مزاج ندارد و در کودکان هم اثرات منفی دارد.دوستداران رنگ سیاه معمولا” خسته و افسرده اند.اگر خسته نباشند، ناراضی اند.اگر ناراضی نباشند، مغرورند.اگر مغرور نباشند، انکار می کنند.

اگر انکار نکنند هم ناراضی اند، هم مغرور، هم خسته و هم انکار می کنند اما احتمالا” خودشان هم خبر ندارند.
طرفداران سیاه زیاد هم ناامید نشوند چون از طرفی دیگر سیاه نمادی از آبرومندی و شرافت است(دیده اید ماشین های شیک و کلاس بالا معمولا” سیاه و براقند).

قهوه ای:
آدمهای قهوه ای را بدون قسم خوردن می توان باور کرد، یعنی حرفشان سند است.اما طرفداران این رنگ معمولا” آواره اند(جالب است بدانید که رنگ مورد علاقه آوارگان جنگ جهانی دوم، قهوه ای بوده است).قهوه ایها یا یک بیماری جسمی جدی دارند و یا مشکلی که به نظر آنها غیر قابل حل است، پس این افراد از نظر جسمی و روحی در خطرند.

خاکستری:
خاکستری را در کهنسالان و خانه سالمندان باید پیدا کرد.این افراد معمولا” غمگینند و محافظه کار و حتی اگر آهنگی گوش کنند(اگر خجالت نکشند)، غمگین است(مثلا” مثل اینکه ایرانیها داریوش گوش کنند)، مثل اینکه به آنها گفته اند خوشی بی خوشی.

قرمز:
قرمز پسندها پر از شوق زندگی، عاشق و مبارزه طلب، پرتکاپو و شجاع، اهل معاشرت، شلوغ و پر سروصدا هستند.ظاهرا” نیرویشان تمام نشدنی است، خوب مشت می زنند و کتک خورهای خوبی هم هستند.در مجموع و خلاصه اینکه برونگرا هستند.قرمز باعث افزایش نبض و فشار خون می شود.(هر چی باشه پرسپولیسه دیگه)

آبی:
آبی ها خلاقند و همیشه فکرهای تازه می کنند، مورد احترام، آرام و دوست داشتنی هستند و احساساتشان را خوب کنترل می کنند.

عاشق تنهایی، احساساتی و ملایم اند.نماد ابدیت و عمق و کمال گرایی است.

از ویژگیهای افراد آبی دوست صلح، مهربانی و هماهنگی است.(طرفداران آبی به خودشون نگیرند، همیشه و همه جا استثنا هست).این رنگ سبب کاهش نبض و فشار خون می شود.

سبز:
آدمهای سبز مذهبی اند.در انجمنهای خیریه یا بیمارستان یافت می شوند!!!مضطرب و انعطاف پذیرند.اگر دنبال شریک(البته شریک تجاری نه زندگی) می گردید سعی کنید سبز باشد(نه اینکه رنگ پوستش سبزه باشد).رنگی مقدس است.سبزها اصلاح گرند و بسیار علاقه به نصیحت کردن دارند.کوشش و پشتکار عجیبی دارند.

زرد:
آدمهای زرد بر خلاف نظر عموم بیمار و رنجور نیستند و منتظر خوشبختیهای بزرگند.آرام و قرار ندارند.توسعه طلب و اهل اختراعند.گاهی حسود و معمولا” بلند پرواز.

بنفش:
بنفش دوستها صمیمی و حساسند وذوق عارفانه دارند.گاهی آنقدر صمیمی می شوند که قضاوت و تصمیم درست نمی توانند بگیرند.
نارنجی:
نارنجی پسندها اهل مسابقه و سلطه طلبند و سرشار از آرزوهای دور و درازند.

ارغوانی:
ارغوانی ها پایشان روی زمین است و سر و فکرشان در ابرها پرواز می کند(البته فکر بد نکنید!!).عاشق دین و عرفان اند.اندیشمند و عاشق مناظره و اثبات حقایق، اما هنوز معلوم نیست که چرا یک دفعه از این رو به آن رو می شوند و بنابراین اصلا” به فکر پیش بینی آنها نباشید.
تغییر رنگ محبوب با گذشت زمان امری طبیعی است اما اگر ناگ
هانی باشد بحث برانگیز و عجیب است
.

 



 نگاشته شده توسط علی حسيني ده آبادی نظرات 0 | لينک مطلب


شنبه 1 آبان 1389  ساعت 3:15 PM

حکایت اول :

شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند.
ديگري گفت: موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم .
وقتي به قله رسيد ند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريد
شهسوار اولي گفت:مي بيني؟بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم !
ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد،هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند...
مرشد مي گويد: تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند .

 

 

 حکایت دوم :

رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند.زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك اي عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد.وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد .پاي ما نيز ، همچون فيلها،اغلب با رشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم، غافل از اينكه : براي به دست آوردن آزادي ، يك عمل جسورانه كافيست .

 

 

حکایت سوم :

مردي زير باران از دهكده كوچكي مي گذشت . خانه اي ديد كه داشت مي سوخت و مردي را ديد كه وسط شعله ها در اتاق نشيمن نشسته بود .مسافر فرياد زد : هي،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : ميدانم .
مسافر گفت:پس چرا بيرون نمي آيي؟
مرد گفت:آخر بيرون باران مي آيد . مادرم هميشه مي گفت اگر زير باران بروي ، سينه پهلو ميكني
زائوچي در مورد اين داستان مي گويد : خردمند كسي است كه وقتي مجبور شود بتواند موقعيتش را ترك کند .

 

 

 حکایت چهارم :

مردي در نمايشگاهي گلدان مي فروخت . زني نزديك شد و اجناس او را بررسي كرد . بعضي ها بدون تزيين بودند، اما بعضي ها هم طرحهاي ظريفي داشتند .زن قيمت گلدانها را پرسيد و شگفت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است .او پرسيد:چرا گلدانهاي نقش دار و گلدانهاي ساده يك قيمت هستند ؟چرا براي گلداني كه وقت و زحمت بيشتري برده است همان پول گلدان ساده را مي گيري؟
فروشنده گفت: من هنرمندم . قيمت گلداني را كه ساخته ام مي گيرم. زيبايي رايگان است .

 

 

 حکایت پنجم :

در روم باستان، عده اي غيبگو با عنوان سيبيل ها جمع شدند و آينده امپراتوري روم را در نه كتاب نوشتند.سپس كتابها را به تيبريوي عرضه كردند . امپراطور رومي پرسيد : بهايشان چقدر است؟
سيبيل ها گفتند: يكصد سكه طلا
تيبريوس آنها را با خشم از خود راند سيبيل ها سه جلد از كتابها را سوزاندند و بازگشتند و گفتند: قيمت همان صد سكه است !
تيبريوس خنديد و گفت:چرا بايد براي چيزي كه شش تا و نه تايش يك قيمت دارد بهايي بپردازم؟
سيبيل ها سه جلد ديگر را نيز سوزاندند و با سه كتاب باقي مانده برگشتند و گفتند:قيمت هنوز همان صد سكه است .
تيبريوس با كنجكاوي تسليم شد و تصميم گرفت كه صد سكه را بپردازد . اما اكنون او مي توانست فقط قسمتي از آينده امپراطوريش را بخواند .
مرشد مي گويد: قسمت مهمي از درس زندگي اين است كه با موقعيتها چانه نزنيم

 

حکایت ششم

خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود .ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد .
خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبه رو شد .
قورباغه ای در تله ای گرفتار بود ، قورباغه حرف میزد ، و به خانم گفت : اگر مرا از بند نجات دهی سه آرزویت را براورده میکنم .
خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را ازاد کرد ، قورباغه گفت : نذاشتی شرائط براورده کردن ارزوها را  بگویم ، هر ارزوئی که برایت براورده کردم  10 برابرش را برای همسرت براورده میکنم .
خانم کمی تامل کرد و گفت مشکلی نیست .
آرزوی اول خود را گفت :من میخواهم زیباترین زن دنیا باشم .
قورباغه گفت : اگر زیباترین شوی همسرت 10 برابر از تو زیباتر میشود و ممکن است چشم زنهای دیگر بدنبالش بیافتد تو او را از دست دهی .
خانم گفت : مشکلی نیست چون من زیبا ترینم کس دیگری در چشم او بجز من نخواهد ماند ، پس ارزویش براورده شد .
بعد گفت که من میخواهم ثروتمندترین فرد دنیا شوم .
قورباغه به او گفت :شوهرت 10 برابر ثروتمندتر میشود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند .
خانم گفت :نه  هر چه من دارم مال اوست و ان وقت او هم مال من است ، پس ثروتمند شد .
آرزوی سومی را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرائی براورده کرد .
خانم گفت :میخواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم .
نکته اخلاقی : خانمها خیلی با هوش هستند ، پس با هاشون درگیر نشین .
قابل توجه خواننده های مونث : اینجا پایان این داستان بود لطفا ادامه را نخوانید و کلی با خودتون کیف کنید     

اما  ....
:
:
:
:
:
:
:
:
مرد دچار حمله قلبی 10 برابر خفیف تر از همسرش شد . 

 

حکایت هفتم

موش ازشكاف دیوار سرك كشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز كردن بسته بود.موش لب هایش را لیسید و با خود گفت : كاش یك غذای حسابی باشد

اما همین كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یك تله موش خریده بود.

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به هركسی كه می رسید ، می گفت :« توی مزرعه یك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یك تله موش خریده است . . .

مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تكان داد و گفت : « آقای موش ، برایت متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من كاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد.

میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت »: آقای موش من فقط می توانم دعایت كنم كه توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی كه تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش كه دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.«

موش كه از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تكان داد و گفت : « من كه تا حالا ندیده ام یك گاوی توی تله موش بیفتد.!» او این را گفت و زیر لب خنده ای كرد ودوباره مشغول چرید شد.

سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فكر بود كه اگر روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود؟

در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببیند.

او در تاریكی متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا می كرده ، موش نبود ، بلكه یك مار خطرناكی بود كه دمش در تله گیر كرده بود . همین كه زن به تله موش نزدیك شد ، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد. اما روزی كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسایه كه به عیادت بیمار آمده بود ، گفت :« برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست .»

مرد مزرعه دار كه زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.

اما هرچه صبر كردند ، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می كردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ، میش را هم قربانی كند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.

روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این كه یك روز صبح ، در حالی كه از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاك سپاری او شركت كردند. بنابراین ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیك تدارك ببیند.

حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فكر می كرد كه كاری به كار تله موش نداشتند!

 

حکایت هشتم

يک فرشته کوچک   

 

مطب دکتر به شدت به صدا درآمد

دکتر گفت در را شکستی! بيا تو

در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خيلی پريشان بود

به طرف دکتر دويد و گفت : آقای دکتر! مادرم! مادرم!

و در حالی که نفس نفس ميزد ادامه داد :

التماس ميکنم با من بياييد، مادرم خيلی مريض است

دکتر گفت : بايد مادرت را اينجا بياوری،

من برای ويزيت به خانه کسی نميروم

دختر گفت : ولی دکتر، من نميتوانم، اگر شما نياييد او ميميرد!

و اشک از چشمانش سرازير شد.

دل دکتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود

دختر، دکتر را به طرف خانه راهنمايی کرد،

جايی که مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود

دکتر شروع کرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص،

تب او را پايين بياورد و نجاتش دهد

او تمام شب را بر بالين زن ماند،

تا صبح که علايم بهبودی در او ديده شد

زن به سختی چشمانش را باز کرد

و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکرکرد

دکتر به او گفت : بايد از دخترت تشکر کنی، اگر او نبود حتماً ميمردی!

مادر با تعجب گفت : ولی دکتر، دختر من سه سال

است که از دنيا رفته! و به عکس بالای تختش اشاره کرد

پاهای دکتر از ديدن عکس روی ديوار سست شد

اين همان دختر بود! يک فرشته کوچک و زيبا

 

 

حکایت نهم

مولانا شرف الدین دامغانی بر مسجدی می گذشت. خادم مسجد سگی را در مسجد بسته بود و می زد و سگ فریاد می کرد. مولانا در مسجد بگشاد، سگ بدر جست. خادم با مولانا عتاب کرد. مولانا گفت: ” ای یار معذور دار که سگ عقل ندارد، از بی عقلی در مسجد می آید. ما که عقل داریم هرگز ما را در مسجد می بینی؟”

- عبید زاکانی- دلگشا- 119

 

 

 

حکایت دهم

دهقانی در اصفهان به در خانه خواجه بهاءالدین صاحب دیوان رفت. با خواجه سرا گفت که به خواجه بگوی که: خدا بیرون نشسته است با تو کاری دارد. او با خواجه بهاءالدین بگفت؛ به احضار او فرمان داد، چون درآمد، پرسید: که تو خدایی؟ گفت: آری. گفت: چگونه؟ گفت: من پیش از این “ده خدا”، ” باغ خدا”، “خانه خدا” بودم. نائبان و عاملان تو، ده و باغ و خانه از من به ظلم گرفتند، اکنون تنها “خدا” مانده.

- عبید زاکانی- دلگشا-125

 

 

 

حکایت یازدهم

کبوتری بیمار شد، گربه به عیادت او رفت و پرسید: حالت چطور است؟ کبوتر گفت: اگر تو بگذاری خوب است!

-ثعالبی-التمثیل والمحاضره

 

 

حکایت دوازدهم

گویند: لری دوغی خرید. دوغ فروش در آن آبی آلوده کرده بود که چند بچه وزغ در میان داشت. چون لر به آشامیدن دوغ آغاز کرد، غوک بچه گان به آواز درآمدند. لر گفت: اگر زاقی کنی زیقی کنی پیل دادم می خورمت.

- علی اکبر دهخدا- امثال و حکم-1/418

 

 

حکایت سیزدهم

گويند : صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت. نمازگزاران ، همه او را شناختند ؛ پس ، از او خواستند كه پس از نماز ، بر منبر رود و پند گويد. پذيرفت.
نماز جماعت تمام شد. چشم ‏ها همه به سوى او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست.
بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آن گاه خطاب به جماعت گفت :
مردم! هر كس از شما كه مى ‏داند امروز تا شب خواهد زيست و نخواهد مرد ، برخيزد !
كسى برنخاست. گفت :
حالا هر كس از شما كه خود را آماده مرگ كرده است ، برخيزد !
باز كسى برنخاست. گفت : شگفتا از شما كه به ماندن اطمينان نداريد ؛ اما براى رفتن نيز آماده نيستيد !

حکایت چهاردهم

گويند در بنى اسرائيل ، مردى بود كه مى ‏گفت : من در همه عمر ، خدا را نافرمانى كرده‏ ام و بس گناه و معصيت كه از من سر زده است ؛ اما تاكنون زيانى و كيفرى نديده ‏ام. اگر گناه ، جزا دارد و گناهكار بايد كيفر بيند ، پس چرا ما را كيفرى و عذابى نمى ‏رسد! ؟
در همان روزها ، پيامبر قوم بنى اسرائيل ، نزد آن مرد آمد و گفت :
خداوند ، مى‏ فرمايد كه ما تو را عذاب‏ هاى بسيار كرده ‏ايم و تو خود نمى ‏دانى ! آيا تو را از شيرينى عبادت خود ، محروم نكرده ‏ايم ؟ آيا در مناجات را بر روى تو نبسته ‏ايم ؟ آيا اميد به زندگى خوش در آخرت را از تو نگرفته ‏ايم ؟ عذابى بزرگ‏تر و سهمگين ‏تر از اين مى ‏خواهى ؟

حکایت پانزدهم

ابوسعيد را گفتند : كسى را مى ‏شناسيم كه مقام او آن چنان است كه بر روى آب راه مى ‏رود.
شيخ گفت : كار دشوارى نيست ؛ پرندگانى نيز باشند كه بر روى آب پا مى ‏نهند و راه مى ‏روند.
گفتند : فلان كس در هوا مى ‏پرد. گفت : مگسى نيز در هوا بپرد.
گفتند : فلان كس در يك لحظه ، از شهرى به شهرى مى‏ رود.
گفت : شيطان نيز در يك دم ، از شرق عالم به مغرب آن مى ‏رود. اين چنين چيزها ، چندان مهم و قيمتى نيست.
مرد آن باشد كه در ميان خلق نشيند و برخيزد و بخسبد و با مردم داد و ستد كند و با آنان در آميزد و يك لحظه از خداى غافل نباشد.

حکایت شانزدهم

مردى از اهل حبشه نزد رسول خدا صلوات الله عليه و آله آمد وگفت : يا رسول الله ! گناهان من بسيار است. آيا در توبه به روى من نيز باز است ؟
پيامبر (ص) فرمود : آرى ، راه توبه بر همگان ، هموار است. تو نيز از آن محروم نيستى.
مرد حبشى از نزد پيامبر (ص) رفت. مدتى نگذشت كه بازگشت و گفت :
يا رسول الله ! آن هنگام كه معصيت مى ‏كردم ، خداوند ، مرا مى ‏ديد ؟
پيامبر (ص) فرمود : آرى ، مى ‏ديد.
مرد حبشى ، آهى سرد از سينه بيرون داد و گفت : توبه ، جرم گناه را مى ‏پوشاند ؛ چه كنم با شرم آن ؟
در دم نعره ‏اى زد و جان بداد.

حکایت هفدهم

كسى نزد اميرمؤ منان على (عليه السلام) از عدم استجابت دعايش شكايت كرد و گفت با اينكه خداوند فرموده دعا كنيد من اجابت مى كنم ، چرا ما دعا مى كنيم و به اجابت نمى رسد ؟! اما در پاسخ فرمود: قلب و فكر شما در هشت چيز خيانت كرده لذا دعايتان مستجاب نمى شود:
1- شما خدا را شناخته ايد اما حق او را ادا نكرده ايد، بهمين دليل شناخت شما سودى بحالتان نداشته.
2- شما به فرستاده او ايمان آورده ايد سپس با سنتش به مخالفت برخاسته ايد ثمره ايمان شما كجا است ؟
3- كتاب او را خوانده ايد ولى به آن عمل نكرده ايد، گفتيد شنيديم و اطاعت كرديم سپس به مخالفت برخاستيد.
4- شما مى گوئيد از مجازات و كيفر خدا مى ترسيد، اما همواره كارهائى مى كنيد كه شما را به آن نزديك مى سازد ...
5- مى گوئيد به پاداش الهى علاقه داريد اما همواره كارى انجام مى دهيد كه شما را از آن دور مى سازد ...
6- نعمت خدا را مى خوريد و حق شكر او را ادا نمى كنيد.
7- به شما دستور داده دشمن شيطان باشيد (و شما طرح دوستى با او مى ريزيد) ادعاى دشمنى با شيطان داريد اما عملا با او مخالفت نمى كنيد.
8- شما عيوب مردم را نصب العين خود ساخته و عيوب خود را پشت سر افكنده ايد .. . با اين حال چگونه انتظار داريد دعايتان به اجابت برسد؟ در حالى كه خودتان درهاى آنرا بسته ايد؟ تقوا پيشه كنيد، اعمال خويش را اصلاح نمائيد امر به معروف و نهى از منكر كنيد تا دعاى شما به اجابت برسد.
امام علی (ع) (نهج البلاغه حكمت 337) : دعا كننده بدون عمل و تلاش مانند تيرانداز بدون زه است.
محمد بن على ترمذى، از عالمان ربانى و دانشمندان عارف مسلك بود. در عرفان و طريقت ، به علم بسيار اهميت مى ‏داد ؛ چنان كه او را "حكيم الاولياء" مى ‏خواندند.
در جوانى با دو تن از دوستانش ، عزم كردند كه به طلب علم روند. چاره ‏اى جز اين نديدند كه از شهر خود ، هجرت كنند و به جايى روند كه بازار علم و درس ، در آن جا گرم ‏تر است.
محمد ، به خانه آمد و عزم خود را به مادر خبر داد.
مادرش غمگين شد و گفت : اى جان مادر ! من ضعيفم و بى ‏كس و تو حامى من هستى ؛ اگر بروى ، من چگونه روزگار خود را بگذرانم. مرا به كه مى سپارى ؟ آيا روا مى ‏دارى كه مادرت تنها و عاجز بماند و تو دانشمند شوى ؟
از اين سخن مادر ، دردى به دل او فرود آمد. ترك سفر كرد و آن دو رفيق ، به طلب علم از شهر بيرون رفتند.
مدتى گذشت و محمد همچنان حسرت مى ‏خورد و آه مى ‏كشيد.
روزى در گورستان شهر نشسته بود و زار مى ‏گريست و مى ‏گفت : من اين جا بى ‏كار و جاهل ماندم و دوستان من به طلب علم رفتند. وقتى باز آيند ، آنان عالم‏اند و من هنوز جاهل.
ناگاه پيرى نورانى بيامد و گفت : اى پسر!چرا گريانى ؟
محمد ، حال خود را باز گفت.
پير گفت : خواهى كه تو را هر روز درسى گويم تا به زودى از ايشان در گذرى و عالم ‏تر از دوستانت شوى ؟
گفت : آرى ، مى‏ خواهم.
پس هر روز ، درسى مى ‏گفت تا سه سال گذشت. بعد از آن معلوم شد كه آن پير نورانى ، خضر (ع) بود و اين نعمت و توفيق ، به بركت رضا و دعاى مادر يافته است.

حکایت هجدهم

از عایشه نقل شده است که روزی گوسفندی را ذبح کردیم و پیامبر (ص) تمام قسمت های آن گوشت را به دیگران انفاق نمود. و تنها کتفی از گوسفند باقی ماند.
من به پیامبر عرض کردم : یا رسول الله (ص) از گوسفند تنها کتفی از آن باقی مانده است.
رسول الله (ص) فرمودند : هر آنچه انفاق کردیم باقی است به غیر از این کتف.

حکایت نوزدهم

روزى پيامبر اكرم صلى ‏الله ‏عليه ‏و آله از راهى عبور مى ‏كرد. در راه شيطان را ديد كه خيلى ضعيف و لاغر شده است. از او پرسيد: چرا به اين روز افتاده ‏اى؟ گفت: يا رسول ‏الله از دست امت تو رنج مى ‏برم و در زحمت‏ بسيار هستم . پيامبر فرمودند: مگر امت من با تو چه كرده ‏اند ؟ گفت: يا رسول ‏الله، امت ‏شما شش خصلت دارند كه من طاقت ديدن و تحمل اين خصايص را ندارم .اول اين كه هر وقت ‏به هم مى‏ رسند سلام مى ‏كنند. دوم اين كه با هم مصافحه - دست دادن- مى ‏كنند. سوم آن كه ، هر كارى را كه مى‏ خواهند انجام دهند «ان‏ شاء الله» مى ‏گويند ، چهارم از اين خصلت ها آن است كه استغفار از گناهان مى ‏كنند ، پنجم اين كه تا نام شما را مى‏ شنوند صلوات مى‏ فرستند و ششم آن كه ابتداى هر كارى « بسم الله الرحمن الرحيم‏» مى‏ گويند.

  ر باز


 د

 





















 نگاشته شده توسط علی حسيني ده آبادی نظرات 0 | لينک مطلب


شنبه 1 آبان 1389  ساعت 3:13 PM
  • 1. برادي كاردي سينوسي SINUS BERADYCARDIA
  • 2. بلوك و ارست گره سينوسيSINUS BLOCK,AREST
  • 3. تاكي كاردي حمله اي دهليزي PAT(PSVT)
  • 4. بلوك گره دهليزي بطني AV BLOCK
  • 5. انقباضات زودرس بطني PVC
  • 6. تاكي كاردي بطني VT
  • 7. فلوتر وفيبريلاسيون بطني VF
  • 8. اسيستول بطني ASSISTOL
 


مشخصات ريتم سينوسي   NSR
  • موج Pوجود دارد
  • بدنبال موج P كمپلكس QRSوجوددارد
  • فواصلP-P و R-Rيكسان و منظم ميباشد
  • فاصله P-Rكمتراز 20/0 ثانيه ميباشد
  • تعداد ضربان بين 50تا100بار دردقيقه ميباشد
  • زمان كمپلكسٌٍَQRSكمتراز 08/0 ثانيه ميباشد

 

 
 
 

Sinus bradycardia

اتيولوژي

  • - درافرادسالم
  • - مسموميت با ديژيتال و كينيدين
  • - افزايش پتاسيم خون
  • - افزايش فشار داخل جمجمه
  • - انفاركتوس ناحيه تحتاني قلب
  • - تحريك سيستم پاراسمپاتيك

                       

  • - مسموميت شديد با بلوك كننده هاي بتا و كلسيم
  • - هيپوكسي در مراحل اخر

علائم الكتروكارديوگرافي

  • 1. موج Pوجوددارد
  • 2. كمپلكس QRSطبيعي است
  • 3. فواصل P_P و R_Rيكسان ومنظم ميباشد
  • 4. فاصله P_Rكمتراز20/0ثانيه است
  • 5. تعداد ضربان كمتراز50باردردقيقه ميباشد

درمان

  • اورژانسي است
  • تزريق حداقل 6/0 امپول اتروپين IV
  • برطرف كردن علت ايجاد برادي كاردي
  • استفاده از پيس ميكر








Sinus Block&Arest

اتيولوژي

  • اختلالات وكم خوني گره سينوسي دهليزي
  • تحريك سيستم پاراسمپاتيك
  • هيپر كالمي شديد
  • مسموميت با ديگوكسين و كينيدين
  • التهاب حاد رماتيسمي و ميوكارديت

علائم الكترو كارديوگرافي

  • 1. يك ياچند كمپلكس P-QRS-Tحذف شده است
  • 2. فاصلهٌ R-Rنامنظم ميشود
  • 3. دربلوك مضرب صحييح ازفاصلهR-R وجوددارد
  • 4. درارست مضرب صحييح از فاصله R-Rوجود ندارد
  • 5. تعداد ضربان كاهش مي يابد

درمان

  • درمان اورژانسي است
  • تزريق اتروپين درمرحله اول
  • تزريق ايزوپروتونول در مرحله بعدي
  • استفاده از پيس ميكر
  • بررسي و برطرف كردن علت زمينه اي
  • انجام عمليات احياء قلب و ريه درمراحل اخر CPR


 

PAT)PSVT)

اتيولوژي

  • علت ناشناخته درموارد نادر
  • اضطراب وهيجان
  • تيروتوكسيتوز
  • هيپرتروفي دهليزها
  • اختلالات دريچه اي
  • هيپرتانسيون
  • سندرم ولف -پاركينسون-وايت
  • انفاركتوس حاد قلبي

علائم الكتروكارديوگرافي

  • 1. شروع ناگهاني و ختم معمولا ناگهاني دارد
  • 2. تعداد ضربان بين 150تا220بار دردقيقه ميباشد
  • 3. فواصل R-Rيكسان ومنظم ميباشد
  • 4. موجP معمولا رويت نمشود
  • 5. كمپلكس QRSمعمولا طبيعي است
  • 6. كاهش فشار خون وتعريق از علائم باليني است

درمان

اورژانسي است

  • درمان براساس چهارروش به ترتيب زير اجراء ميشود
  • 1. درمان فيزيكي ( تحريك پاراسمپاتيك)
  • 2. درمان دارويي استفاده از داروهاي وراپاميل وايندرال و ديگوكسين و ادنوزين
  • 3. كارديوورژن(شوك درماني) شوك از نوع SINC وبه ميزان 50 الي 200 ژول
  • 4. استفاده ازپيس ميكر ( ايجاد ضربان جبراني)

PAT(PSVT)

 
 
 
 

بلوك گره دهليزي-بطني A-V   Block  

شامل

  • بلوك درجه يك First degree
  • بلوك درجه دو Second degree
  • الف - نوع ونكباخ wenkebach
  • ب - نوع موبيتز تايپ دو mobitz type II
  • بلوك درجه سه (كامل) third degree ( complete)

اتيولوژي

  • التهاب بافت ميوكارد مانند تب رماتيسمي.ميوكارديت.اندوكارتيت
  • مسموميت با ديژيتال
  • انفاركتوس بخصوص در ناحيه تحتاني قلب
  • بيماريهاي مادر زادي قلب
  • اميلوئيدوز . ساركوئيدوز
  • كارديوميوپاتي ها

علائم الكتروكارديوگرافي

  • در بلوك درجه يك فاصله P-Rطولاني ميشود بيشتراز20/0 ثانيه
  • اين P-Rطولاني درتمام كمپلكس ها يكسان ميباشد
  • دربلوك نوع ونكباخ فاصله P-Rدرهركمپلكس افزايش پيدا ميكندتا يك كمپلكس QRSبلوك ميگردد
  • دربلوك نوع تايپ دو بصورت نامنظم بعدازهر چند كمپلكس يك كمپلكس QRSمحو ميشود و معمولا فاصلهP-Rدربقيه كمپلكس ها طولاني است
  • در بلوك كامل امواجP و QRS بدليل متفاوت بودن پيس ميكرشان كاملا متفاوت است
  • تعداد ضربانات دهليزي درحد نرمال و تعداد ضربانات بطني درحدود40 الي 50باردردقيقه مباشد
  • دربلوك درجه سه هيجگونه ارتباط منطقي بين P و QRS وجودندارد
  • دربلوك درجه يك ودو كمپلكس QRSطبيعي ولي در بلوك درجه سه ممكن است كمپلكسQRSپهن و غير طبيعي باشد
  • فواصل P-P R-Rدربلوك درجه سه مساوي ولي در بلوك درجه دومساوي نيست

درمان

  • دربلوك درجه يك هيجگونه درمان اورژانسي نياز نيست وفقط بايد كنترل ريتم صورت گيردو علت ضمينه ايي ايجاد ان بررسي گردد
  • دربلوك نوع ونكباخ نيز معمولا درما ن خاصي صورت نمگيرد و فقط كنترل ريتم واماده بودن دارو و پيس ميكر توصييه ميگردد
  • دربلوك نوع تايپ دو بعلت كاهش ضربانات بطني ودرنهايت كاهش برون ده قلبي درمان اورژانسي ميباشد وبايد از داروهاي مقلد سمپا تيك استفاده شود و وسايل گذاشتن پيس ميكر اماده باشد
  • دربلوك كامل (درجه سه)درمان اورژانسي است وبايداز داروهايي مانند ايزوپروتونول .متا پروتونول. اسمولول.امينوفيلين.ادرنالين استفاده نمود و در اولين فرصت براي بيمار پيس ميكرمصنوعي گذاشت

 

 
 

انقباضات زودرس بطني       PVC

اتيولوژي

  • ايديوپاتيك كه معمولا منشاء ان غير قلبي است مانند استرس .ترس.هيجان. مواد وغذاهاي محرك مثل كافيين.نيكوتين
  • انفاركتوس قلبي
  • نارسايي قلبي
  • هيپوكسي
  • كارديوميوپاتي
  • هيپرتروفي بطني
  • مسموميت باديژيتال

علائم الكتروكارديوگرافي

  • عدم وجود موج P
  • پهن وغيرطبيعي بودن كمپلكس QRS
  • مكث جبراني compensatory pause (CP)
  • جهت موج T و STبرخلاف كمپلكسًQRSميباشد
  • بسته به اينكه كانون نابجا دربطن راست باشد يا چپ شكل PVCفرق ميكند

PVC هاي كه احتياج به درمان اورژانسي دارند

  • 1. PVCهاي مولتي فوكال
  • 2. PVCهاي كه بيشترازشش بار در دقيقه باشد بخصوص بي ژميني. تري ژميني.
  • 3. PVCهاي كه نزديك موجT باشد
  • 4. PVCهاي بعدازانفاركتوس قلبي

درمان

  • تزريق ليدوكائين به ميزان 50الي100ميلي بصورت اهسته وريدي
  • انفوزيون ليدوكائين بين 1الي4ميلي دردقيقه
  • تزريق پروكائين اميد به ميزان 1ال 2ميلي گرم به اعزاء هر كيلوگرم وزن بيمار
  • بررسي و اصلاح علت زمينه اي ايجاد ان
  • اصلاح الكتروليتها بخصوص سديم و پتاسيم
  • اصلاح هيپوكسي و اسيدوز متابوليك

انقباضات زودرس بطني       PVC

تاكي كاردي بطني VT             

اتيولوژي

  • درساعات اوليه بعداز انفاركتوس
  • هيپوكسي شديد
  • مسموميت دارويي و تداخل داروي
  • ضربات شديد به قفسه سينه
  • تمام عواملي كه ايجاد PVCميكند ميتواند ايجادVTكند
  • برق گرفتگي
  • انواع شوكها

علائم الكتروكارديوگرافي

  • هرگاه سه PVCپشت سرهم تكرار شود اصطلاحا Ran VT ميگويند
  • كمپلكس هاي QRS پهن و غير طبيعي است
  • تعداد ضربان بين 150الي200بار دردقيقه است
  • فواصلR-R معمولا يكسان ومنظم ميباشد
  • موجP و Tرويت نميشود
  • درصورت عدم درمان منجر به VFميگردد

درمان

  • تزريق ليدوكائين 50الي100ميلي وريدي
  • تزريق پروكائين اميد 100الي200ميلي وريدي
  • دادن شوك به ميزان 100الي 200ژول بصورت SINC
  • انجام عمليات CPCR



 


Illustration showing the electrical impulses in a normal heart and a heart with ventricular tachycardia
The electrical impulses in a normal heart and a heart with ventricular tachycardia


فلوتر و فيبريلاسيون بطني   VF
 
اتيوتوژي
  • تمام عللي كه ايجاد تاكي كاردي بطني مي نمود متواند منجر به VF شود
  • VTدرمان نشده
  • شوك انافيلاكتيك
  • برق گرفتگي
  • پديده R&T

علائم الكترو كارديوگرافي

  • ايجاد انقباضات ناقص بطني كه بصورت زيگزا (7و8)تكرار ميگردد
  • سرعت اين ضربانات حدود 250الي 500بار در دقيقه ميباشد
  • درفلوتر اين ضربانات منظم ودر فيبريلاسيون نامنظم ميباشد
  • هيجگونه موج كاملي وجود ندارد وفقط لرزش بطنياست
  • برون ده قلبي زير20/0 ميباشد ونبض محيطي حس نمشود

درمان

  • دادن شوك به ميزان 360الي 400ژول بصورتDC SHOCK
  • انجام عمليات CPCRبصورت پيشرفته
  • تزريق داروهاي ضد اريتمي مانند ليدوكائين.پروكائين اميد.بريتيليوم.
  • تزريق اپي نفرين براي ايجاد تحريك قلبي

اسيستول بطني             A systole

اتيولوژي

  • بدنبال فلوتر و فيبريلاسيون درمان نشده
  • بدنبال بلوك و ارست طولاني گره سينوسي دهليزي
  • بدنبال ارست تنفسي
  • پارگي عضله قلب
  • صدمات شديد مغزي و قفسه سينه
  • غرق شدن دراب و خفگي

علائم الكتروكارديوگرافي

  • وجود يك خط صاف كه ممكن است هرچند لحضه اي يك بار يك موج كوچك نمايان شود
  • هيجگونه نبض مركزي لمس و صداي قلب شنيده نمشود
  • بيمار سيانوز وعلائم هيپوكسي دارد

درمان

  • انجام عمليات ‍CPCR
  • تزريق ادرنالين يك در هزاز هرپنچ دقيقه يكبار
  • تزريق كلسيم و اتروپين
  • تزريق بيكربنات درصورت هيپوكسي
  • عدم استفاده ازشوك
  • ادامه CPCR حداقل بمدت 15الي20دقيقه

 

 





 نگاشته شده توسط علی حسيني ده آبادی نظرات 0 | لينک مطلب


شنبه 1 آبان 1389  ساعت 3:07 PM

 

فطرت اجتماعی بشراز آغاز آفرینش به نوع دوستی و همدلی و مهربانی با همنوعان گرایش داشته است. این نوع دوستی و احساس پیوند و تعلق خاطر به یکدیگر ، همگام با زندگی اجتماعی بشر در خانواده، قبیله و اجتماعات بزرگتر ظهور چشمگیر یافته است.

 

 بر این اساس، آدمیان از آغاز حیات تا واپسین روزهای زندگی، خود را بی نیاز از این روابط و همدلی ها نمی بینند و سلامت جسم و جان خود را نیازمند مراقبت، پرستاری و همدلی دیگران می یابند.

 

ادیان الهی به ویژه، اسلام مؤمنان و جامعه ایمانی را در پیوند، احسان و مهرورزی نسبت به یکدیگر همانند پیکر واحدی می داند که هر فرد عضوی از آن محسوب میشود و هرگاه یکی از اعضاء دستخوش بیماری شود، قرار و آرامش از دیگر عضوها می رباید.

 

 امام صادق(ع) می فرمایند:

 

« مؤمنان در احسان و نیکی به یکدیگر و مهرورزیدن و مهربانی به هم، به سان پیکری هستند که هرگاه عضوی از آن به درد آید، اعضاء دیگر نیز به بی خوابی و تب با او همدردی می کنند.»

 

ارزش حرفه ای

 

خدمت به همنوعان در سخنان پیشوایان ما به عنوان یکی از بهترین عبادتها و ارزشهای بزرگ شمرده شده است. خداوند متعال مخلوقات و آدمیان را افراد تحت تکفل خود می خواند و محبوبترین و ارزشمندترین آنها را کسانی می داند که با مردمان، مهربانتر و دربرآوردن نیازهای آنان کوشاتر باشند.

 

امام صادق (ع) می فرمایند:

 

 « هیچ مسلمانی حاجت دیگری را روا نکند مگر اینکه خداوند به او خطاب کند: پاداش تو به عهده من است و کمتر از بهشت برایت نمی پسندم.»

 

بنابر این پرستاری، که یکی از نمونه های روشن این نوع دوستی ها، خدمت ها، برآورده ساختن نیازها و اهتمام ورزیدن به امور مسلمانان است، از ارزشمندترین وظایف الهی، انسانی، اجتماعی و از روابط متقابل و خدا دوستانه افراد جامعه است.

 

به این ترتیب پرستار مسئولیت با ارزشی است که محبوبیت اجتماعی والهی را به همراه دارد و پرستار متعهد یکی از ارزنده ترین افراد جامعه محسوب می شود و رسالتی الهی- انسانی دارد.

 

ارزش و اهمیت پرستاری

 

پرستار با توجه به موقعیت و رسالتی که دارد و نقشی که در جامعه ایفا می کند، در نظر رهبران الهی از جایگاه بلند و پرارزشی برخوردار است.

 

پیامبر گرامی اسلام در آخرین روزهای عمر خود، در آخرین خطبه ای که در مدینه ایراد کردند، پس از دعوت همه مردم به مسجد برای شنیدن آخرین سفارشها، بر فراز منبر قرار گرفته و فرمودند:

 

«کسی که یک روز و یک شب پرستار بیمار را به عهده بگیرد، خداوند او را با ابراهیم خلیل (ع) محشور می کند، پس همچون درخشش برقی از صراط عبور می کند و کسی که در برطرف کردن نیازهای مریض تلاش و نیاز او را برآورده کند، همانند روزی که از مادر متولد شده است از گناهانش پاک میشود.»

 

این سخن از دو جهت به ارزش و اهمیت پرستاری اشاره دارد. اول اینکه آخرین سخنان پیامبر است و روشن است که پیامبر در آخرین روزهای عمر خود مهم ترین و اساسی ترین دیدگاه هایش را مطرح میکند. و جهت دیگر اینکه آثار پرارزش اخروی و معنوی و پاک شدن از گناهان است که گواهی گویا بر اهمیت ویژه پرستاری است.

 

پرستاری، کاری برتر از نماز در مسجد

 

مرازبن حکم می گوید:

 

با محمد بن مصادف، همسفر بودم. چون به مدینه داخل شدیم،من بیمار شدم و همراه و همسفر من، مرا تنها می نهاد و به مسجد می رفت ، امام صادق (ع) از این موضوع مطلع شد و به دنبال محمد فرستاد و به او فرمود: نشستن تو نزد همسفر بیمارت و مراقبت از او ارزشمند تر از نماز خواندنت در مسجد است.

 

پرستار بعنوان فردی نیکو کار

 

امام صادق (ع) می فرمایند: یکی از عواملی که موجب شد حضرت یوسف را فردی نیکوکار بدانند این بود که در زندان به امر بیماران و پرستاری از آنان اهتمام می ورزید و از آنان مراقبت می کرد.

 

آری دوستان و همکاران محترم مطالب فوق را از این جهت نوشتم که بدانید لباس سفید پرستاری مقدس است. و رفتاری ناشایست که درخور چنین لباس مقدسی نباشد عذاب و عقوبت سنگینی در بر دارد و بلعکس احترام به این شغل و لباس مقدس پاداشهای بزرگی در پی دارد. همگی میدانیم در قبال زحماتی که در شیفتهای پی در پی و طاقت فرسا انجام میدهم پاداشهای مادی نمیتواند آنرا جبران کند ولی دوستان کار پرستار سراسر عبادت است من همیشه میگویم بهترین پاداش من همان دعای خیر بیمار است در حق همگی ما و خانواده ما میکند. دوستان پرستار بودن هم توفیق و لیاقت می خواهد پس بخاطر این توفیق و لیاقتی که خداوند به ما عطا نموده باید شاکر باشیم. مبادا بخاطر مسائل مادی ازش معنوی حرفه خود را آلوده سازیم. و ناسپاسی کنیم . مطمئن باشید اگر شاکر باشید و توکل بخدا کنید و فقط برای رضای او خدمت کنید، برکت و خیری در همین حقوق ناچیز می نهد که همه نیازهای خود را برطرف میکنید هیچ، بزرگترین برکت زندگی که سلامتی خود و خانواده است را عطا میکند و این بالاترین پاداشهاست.  پس بیایید همگی بروی هرچه درد و بیماریست لبخند بزنیم و امیدی دوباره در بیمارانی که پرستاری آنها بما محول شده است هدیه دهیم.

 

                                                                                   هرکجا هستید موفق و مؤید باشید

 



 نگاشته شده توسط علی حسيني ده آبادی نظرات 0 | لينک مطلب



Powered By Rasekhoon.net