نزدیک اذان بود.آفتاب دیگر داشت غروب می کرد.هلی کوپتر را وسط بیابان نشاند زمین و خاموش کرد.گفتم« احمد،هلی کوپتر باید قبل از تاریک شدن هوا برگرده پایگاه.پرواز شبانه ی بدون اجازه،ممنوعه.»
همان طوری که داشت وضو می گرفت گفت« اونی که باید ازش اجازه بگیریم کَس دیگه س.»
وضوش که تمام شد،همان کنار هلی کوپتر ایستاد به نماز.هنوز رکوع نرفته تمام صورتش پر از اشک شد.دیگر صبر نکردم.رفتم پشت سرش قامت بستم...
منبع:کتاب هوانیروز-مجموعه روزگاران
نزدیک اذان بود.آفتاب دیگر داشت غروب می کرد.هلی کوپتر را وسط بیابان نشاند زمین و خاموش کرد.گفتم« احمد،هلی کوپتر باید قبل از تاریک شدن هوا برگرده پایگاه.پرواز شبانه ی بدون اجازه،ممنوعه.»
همان طوری که داشت وضو می گرفت گفت« اونی که باید ازش اجازه بگیریم کَس دیگه س.»
وضوش که تمام شد،همان کنار هلی کوپتر ایستاد به نماز.هنوز رکوع نرفته تمام صورتش پر از اشک شد.دیگر صبر نکردم.رفتم پشت سرش قامت بستم...
منبع:کتاب هوانیروز-مجموعه روزگاران

