جنگ نرم

درباره وبلاگ


مدير وبلاگ : عباس قاسمی

بخوان

 

پدر صورت پسر را بوسید
گفت:
تا کی میخوای بری جبهه؟؟
پسر خندید و
گفت:
قول میدم این دفعه آخرم باشه بابا!
پدر:قول دادی ها...!
و پسر، سر قولش "جان" داد...

 

 

ادامه مطلب
نویسنده :
پنج شنبه 23 بهمن 1393  - 2:58 PM

بدون شرح

تاريخ : دوشنبه 17 آذر1393 | 13:36 | نویسنده : امیر حسین قاسمی

مادرش میگفت!

سخت تر از نبودنش ...

یادآوری آخرین لبخند پسر شهیدش بود …

 

سلامتی همه مادران شهدا صلوات ...

 

 

ادامه مطلب
نویسنده :
پنج شنبه 23 بهمن 1393  - 2:57 PM

بدون شرح

خیلی گشته بودیم، نه پلاکی، نه کارتی، چیزی همراهش نبود.

لباس فرم سپاه به تنش بود. چیزی شبیه دکمه ی پیراهن در جیبش نظرم را جلب کرد،

خوب که دقت کردم، دیدم یک نگین عقیق است که انگار جمله ای رویش حک شده.

خاک و گل ها را پاک کردم. دیگر نیازی نبود دنبال پلاکش بگردم. روی عقیق نوشته بود:

« به یاد شهدای گمنام»

 

 
ادامه مطلب
نویسنده :
پنج شنبه 23 بهمن 1393  - 2:57 PM

بدون شرح

 

هیــــــچ میـــــدآنی چــِـــــرآ بی حآصــِــــلیـــــم؟

چــــون کــِــــه اَز یـــــآدِ شــَـــهیــــدآن غآفـِلیــــــم

 
ادامه مطلب
نویسنده :
پنج شنبه 23 بهمن 1393  - 2:56 PM

بخوان

بعضـــے ها وقتــــے مـے رونــــد آن قَدر سبکبارنــــد ڪه آدم بهشان غبطه مـے خورَد ...

دَر وصیــــت نامـــه اش نوشته بـــود :

" فقط هَفـــت تا نماز غفیله ام  قضا شده ؛ لطفـــــاً برایم بخوانیــــد! "

(شهید مسعود گنجی آبادی)

ادامه مطلب
نویسنده :
پنج شنبه 23 بهمن 1393  - 2:55 PM
صفحات سایت
تعداد صفحات : 10