بخوان
هر وقت حاجی از منطقه به منزل می آمد ، بعد از اینکه با من احوال پرسی میکرد ،با همان لباس خاکی
بسیجی به نماز می ایستاد .یک روز به قصد شوخی گفتم :تو مگر چقدر پیش ما هستی که به محض
آمدن،نماز میخوانی؟نگاهی کرد و گفت :
:هر وقت تو را می بینم ،احساس میکنم باید دو رکعت نماز شکر بخوانم.

بخوان

دلنوشته نیست
دست نوشته نیست
گفته ها و نا گفته هایم نیست
خط خطی های دلم است
عجب هنریست
شهادت را می گویم
تقدیم به سردار بی سر
بخوان

بــه کــجــامــیــنــگــری... ؟
به همان بهشتی که قرار است همچون مولایت بدون سر وارد آن شوی؟
نمی دانم خداوند چه فرقی بین چشمان تو و چشمانما گذاشته است...
که عکس چشمان تو دل را دگرگون می کند؟!
که نگاه گیرای چشمانت را آسمان هم بر نمی تابد ...
و اکنون میفهمم که نه ؛فقط میدانمکه چه چیزآن چشـمها را چنان گیرایی و هیبتی میداد
و همگان را در مقابلش به زانو در می آورد...
همه را متعجّب می ساخت و همه را درگیر می کرد...
دریایی که در آن چشمها مشهوداست ،



