راننده کامیونی وارد رستوران شد . دقایقی پس از این که او شروع به غذا خوردن کرد ، سه جوان موتور سیکلت سوار هم به رستوران آمدند و یک راست به سراغ میز راننده کامیون رفتند . بعد از چند دقیقه پچ پچ کردن ، اولی سیگارش را در استکان چای راننده خاموش کرد . راننده به او چیزی نگفت .
دومی شیشه نوشابه را روی سر راننده خالی کرد و باز هم راننده سکوت کرد .
وقتی راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران را پرداخت کند ، نفر سوم به پشت او پا زد و راننده محکم به زمین خورد ، ولی باز هم ساکت ماند .
دقایقی بعد از خروج راننده از رستوران یکی از جوان ها به صاحب رستوران گفت : چه آدم بی خاصیتی بود ، نه غذا خوردن بلد بود ، نه حرف زدن و نه دعوا !
رستورانچی جواب داد : از همه بد تر رانندگی بلد نبود ، چون وقتی داشت می رفت دنده عقب ، 3 تا موتور نازنین را له کرد و رفت !!!


ادامه مطلب


تاريخ : دوشنبه 26 تیر 1396  | 11:34 AM | نویسنده : امیرحسین پاخره | نظرات 0

دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی كار می كردند كه یكی از آنها ازدواج كرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود .
شب كه می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می كردند . یك روز برادر مجرد با خودش فكر كرد و گفت:‌
 درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می كند.
بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت.
در همین حال برادری كه ازدواج كرده بود با خودش فكر كرد و گفت :‌ درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم. من سر و سامان گرفته ام ولی او هنوز ازدواج نكرده و باید آینده اش تأمین شود.
بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت.
سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند كه چرا ذخیره گندمشان همیشه با یكدیگرمساوی است. تا آن كه در یك شب تاریك دو برادر در راه انبارها به یكدیگر برخوردند. آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن كه سخنی بر لب بیاورند كیسه هایشان را زمین گذاشتند و یكدیگر را در آغوش گرفتند.


ادامه مطلب


تاريخ : دوشنبه 26 تیر 1396  | 11:33 AM | نویسنده : امیرحسین پاخره | نظرات 0

۱۲تااز بهترین لحظه
درعمرانسان:☺️

☺️۱ لحظه تحویل سال..!☺️

????۲ لحظه عاشق شدن..!????

☺️۳ لحظه ای تماس از کسی که دلتون براش تنگ شده...!☺️

????۴ لحظه دادن آخرین امتحان..!!????

☺️۵ لحظه ای که به شخصی که دوسش دارین,
نگاه کنین و ببینین اونم داشته به شما نگاه میکرده...!!☺️

????6 لحظه ای که دوستایه قدیمی و خوبت رو ببینی و بفهمی
هیچی بینتون تغییرنکرده...!!????

☺️۷ لحظه ی لمس انگشتان نوزاد متولدشده..!!☺️

????۸ لحظه ای از خواب بیدار شی و ببینی که هنوز وقت اضافه
برای خوابیدن داری..!!????

☺️۹ یه شبه قشنگ,,تو خیابون تنها قدم بزنی و خاطراته قشنگ
و خوبت رو مرور کنی...!!☺️


????۱۰ لحظه ای که تنهایی؛ یه پیام یا تماس از کسی که دوسش داری
دریافت کنی..!!????

☺️۱۱ لحظه ای که حس کنی یه نفر واقعا به تو و کارت اهمیت میده...!!☺️

????۱۲ لحظه ای که این رو میخونی و به این لحظاته خوب فکر میکنی
و لبخند به لبت میاد..!!????

و این بهترین لحظه برای منه که لبخند رو,,به لبت آوردم...???
????خنده واقعابهت میاد دوست من


ادامه مطلب


تاريخ : یک شنبه 25 تیر 1396  | 12:09 AM | نویسنده : امیرحسین پاخره | نظرات 0

تا حالا به لحظه تحویل بهار 1450 فکر کردید!!!

همه بلند میشن، روی همدیگر رو می بوسن ، شادی می کنن و اون وسط یک مهربون از جمع جدا میشه و با یک دستش قاب عکسی را می بوسه و روش دست می کشه و میگه روحت شاد مامان بزرگ، روحت شاد پدر بزرگ !
میدونید اون عکس کیه ؟

اون عکس من و شماست!!!

تبدیل شدیم به یک خاطره خوش اگر خیلی خوش شانس باشیم.


این واقعیت روزگار من و شماست . 50 سال دیگر فقط یک خاطره ایم تو یک قاب عکس خاک گرفته ، همین،
واقعا همین....

چرا حرص، چرا دل شکوندن ، چرا تظاهر، چرا چاپلوسی و دروغ ...

بیاید مهربون باشیم ، شاد باشیم ، به دوستامون بیشتر برسیم ، کینه ها رو دور بریزیم ، همین الان دلی بدست بیاوریم،

اون سال چه بخواهیم چه نخواهیم میرسه ، پس بهتره خاطره ای خوش باشیم. ......!!!!!!!!!!!


ادامه مطلب


تاريخ : یک شنبه 25 تیر 1396  | 12:04 AM | نویسنده : امیرحسین پاخره | نظرات 0

کشاورزي يک مزرعه ی بزرگ گندم داشت. زمين حاصلخيزی که گندم آن زبانزد خاص و عام بود.
هنگام برداشت محصول بود. شبی از شبها روباهی وارد گندمزار شد و بخش کوچکی از مزرعه را لگدمال کرد و به پيرمرد کمی ضرر زد.
پيرمرد کينه ی روباه را به دل گرفت. بعد از چند روز روباه را به دام انداخت و تصميم گرفت از حيوان انتقام بگيرد. مقداری پوشال را به روغن آغشته کرده، به دم روباه بست و آتش زد.
روباه شعله ور در مزرعه به اينطرف و آن طرف می دويد و کشاورز بخت برگشته هم به دنبالش.
در اين تعقيب و گريز، گندمزار به خاکستر تبديل شد...
وقتي کينه به دل گرفته و در پی انتقام هستيم، بايد بدانيم آتش اين انتقام، دامن خودمان را هم خواهد گرفت!
:بهتر است ببخشيم و بگذريم...


ادامه مطلب


تاريخ : شنبه 24 تیر 1396  | 2:36 PM | نویسنده : امیرحسین پاخره | نظرات 0

گویند روزی دزدی در راهی بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش بازگرداند.

او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟

گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم، نه دزد دین! اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال خللی می یافت، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.


ادامه مطلب


تاريخ : شنبه 24 تیر 1396  | 2:10 PM | نویسنده : امیرحسین پاخره | نظرات 0

 

یك پسر برای پیدا كردن كار از خانه به راه افتاده و به یكی از این فروشگاهای بزرگ كه همه چیز می فروشند در ایالت كالیفرنیا رفت.مدیر فروشگاه به او گفت: «یك روز فرصت داری تا به طور آزمایشی كار كرده و در پایان روز با توجه به نتیجه كار در مورد استخدام تو تصمیم می‌گیریم.»در پایان اولین روز كاری، مدیر به سراغ پسر رفت و از او پرسید كه چند مشتری داشته است؟ پسر پاسخ داد: «یك مشتری.»مدیر با تعجب گفت: «تنها یك مشتری؟ بی‌تجربه‌ترین متقاضیان در اینجا حداقل 10 تا 20 فروش در روز دارند. حالا مبلغ فروشت چقدر بوده است؟»پسر گفت: «134،999/50 دلار.»


مدیر فریاد كشید: «134،999/50 دلار؟ مگه چی فروختی؟»
پسر گفت: «اول یك قلاب ماهیگیری كوچك فروختم، بعد یك قلاب ماهیگیری بزرگ، بعد یك چوب ماهیگیری گرافیت به همراه یك چرخ ماهیگیری 4 بلبرینگه. بعد پرسیدم كجا میرید ماهیگیری؟ گفت: خلیج پشتی، من هم گفتم پس به قایق هم احتیاج دارید و یك قایق توربوی دو موتوره به او فروختم. بعد پرسیدم ماشین‌تان چیست و آیا می‌تواند این قایق را بكشد؟ كه گفت هوندا سیویك، من هم یك بلیزر دبلیو دی4 به او پیشنهاد دادم كه او هم خرید.»
مدیر با تعجب پرسید: او آمده بود كه یك قلاب ماهیگیری بخرد و تو به او قایق و بلیزر فروختی؟»
پسر به آرامی گفت: نه، او آمده بود یك بسته قرص سردرد بخرد كه من گفتم بیا برای آخر هفته‌ات یك برنامه ماهیگیری ترتیب بدهیم، شاید سردردت بهتر شد!»


ادامه مطلب


تاريخ : شنبه 24 تیر 1396  | 2:03 PM | نویسنده : امیرحسین پاخره | نظرات 0

صحبت کردن خانوما وقتى پیش دوستاشونن و شوهرشون تماس میگیره :
 
_سلام عشق همیشگیه من
خوبى عزیزم؟
جونم دلم؟؟
بله… بله اختیار دارین
 
شما هر کارى صلاح میدونین انجام بدین
 
ممنون که به منم خبر دادین
بوس بوس
باى فدات شم
 
بعدش پیامک یواشکی میفرستن : هیچ غلطى نمیکنیا…وگرنه من میدونم با تو!!! فهمیدی؟؟؟


ادامه مطلب


تاريخ : یک شنبه 18 تیر 1396  | 11:30 PM | نویسنده : امیرحسین پاخره | نظرات 0

زن گرفتم شدم ای دوست به دام زن اسیر☹️
من گرفتم تو نگیر😑


 


چه اسیری که ز دنیا شده ام یکسره سیر☹️
من گرفتم تو نگیر😑

بود یک وقت مرا با رفقا گردش و سیر☹️
یاد آن روز بخیر😑

زن مرا کرده میان قفس خانه اسیر☹️
من گرفتم تو نگیر😑

یاد آن روز که آزاد ز غمها بودم☹️
تک و تنها بودم😑


 
زن و فرزند ببستند مرا با زنجیر☹️
من گرفتم تو نگیر😑

بودم آن روز من از طایفه دُرد کشان☹️
بودم از جمع خوشان😑
 
خوشی از دست برون رفت و شدم لات و فقیر☹️
من گرفتم تو نگیر😑

ای مجرد که بود خوابگهت بستر گرم☹️
بستر راحت و نرم😑


 

زن مگیر ؛ ار نه شود خوابگهت لای حصیر☹️
من گرفتم تو نگیر😑
 
بنده زن دارم و محکوم به حبس ابدم☹️
مستحق لگدم😑

چون در این مسئله بود از خود مخلص تقصیر☹️
من گرفتم تو نگیر😑
 
من از آن روز که شوهر شده ام خر شده ام☹️
خر همسر شده ام😑

 
می دهد یونجه به من جای پنیر☹️
من گرفتم تو نگیر😑

 


ادامه مطلب


تاريخ : یک شنبه 18 تیر 1396  | 11:00 PM | نویسنده : امیرحسین پاخره | نظرات 0

مورد داشتیم دختره رفته حموم دیده آب داغ میاد

 ولی آب سرد نمیاد ،داد زده بابا اینقدر پول آب رو

 ندادی تا یک طرفه اش کردن!!!! 🙁
.
 


میگن باباش رفته بالا درخت صدا میمون در میاره😂😂😂😂😂😂


ادامه مطلب


تاريخ : یک شنبه 18 تیر 1396  | 10:58 PM | نویسنده : امیرحسین پاخره | نظرات 0

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2