اگر مردم می دانستند که استقبال این سید چقدر ثواب دارد

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com

اگر مردم می دانستند که استقبال این سید چقدر ثواب دارد هیچ کس در خانه نمی ماند

نمایش عکس در اندازه واقعی
حجت الاسلام فقیهی اصفهانی از اساتید حوزه علمیه قم در گفته‌هایی که رجانیوز آورده، به شرح دیدگاه آیت‌الله بهجت در ارتباط با جایگاه رهبر معظم انقلاب پرداخته است. در این مطلب این گونه آمده:
 یکی از رفقا ما به نام آقای رجالی، که خیلی رفت و آمد داشت از قدیم با حضرت آیت الله بهجت و درس ایشان را خیلی شرکت می کرد و خیلی آدم با صفا و سالم و خوبی است، ایشان چند مورد از ایشان را برای ما نقل می کرد.

یکی اینکه می گفت، آیت الله بهجت، به این راحتی هر کسی را راه نمی دادند برای ملاقات، آن هم برای ملاقات های طولانی و این حرف ها.ولی آیت الله خامنه ای مرتب خدمت آیت الله بهجت می رسیدند و این ها یک رابطه صمیمی داشتند. زیاد و به طور مخفیانه آقا می آمدند قم و می رفتند خدمت آیت الله بهجت.یکی از زمان هایی که ایشان می گفت زمان ملاقات این دو بزرگوار بوده است ، سحر بود دو ساعت مانده به اذان صبح. ایشان می گفت که آیت الله خامنه ای گاهی سحر می آمدند. در آن موقعیت حساس می آمدند خدمت آیت الله بهجت و می رفتند . خوب این نشانه علاقه شدید آیت الله بهجت به مقام معظم رهبری است که در این موقع شب و سحر آقا را می خواستند و با هم بودند و صحبت می کردند.بعد باز ایشان می گفتند چند سال پیش که آیت الله خامنه ای یک هفته ای تشریف آوردند قم، جمعیت زیادی برای استقبال آمده بودند در خیابان ها.آیت الله بهجت هم آمدند جزء جمعیت استقبال کنندگان. حالا یک مرجعی در سن حدود نود سال! ایشان هم آمدند در جمع استقبال کنندگان آیت الله خامنه ای. ایشان می گفت که یک شخصی به ایشان گفت که حاج آقا شما با این سن و سال آمدید وسط این جمعیت استقبال کنندگان؟آیت الله بهجت فرمودند: "اگر مردم می دانستند که استقبال این سید چقدر ثواب دارد هیچ کس در خانه نمی نشست".این تعبیر خیلی زیباست که اگر مردم می دانستند استقبال این سید چقدر ثواب دارد هیچ کس تو خانه نمی نشست.

حاج آقا صدیقی هم که خوب تو مراسم آیت الله بهجت نقل کردند که چقدر آقا برای سلامتی آیت الله خامنه ای نذر میکردند و گوسفند نذر می کردند و کارهایی انجام می دادند. خوب این باز نشانه شدت علاقه بود به آقا. بعد چیزی که نقل کردند این که شش ماه قبل از فوت آیت الله بهجت ایشان فرموده بودند که: "آقا را بگویید بیایند اینجا با ایشان کار دارم".آقا را خواسته بودند و آیت الله خامنه ای آمده بودن این جا قم . صحبت هایی با هم داشتند از جمله آیت الله بهجت فرموده بودند: "خطری به سمت شما دارد می آید و من این خطر را احساس می کنم و من آن چه باید برای شما انجام بدهم ، برای سلامتی شما انجام داده ام (حالا نذر باشد یا هر چیز دیگر) ".و فرموده بودند: "خودتان هم هر کاری می توانید انجام بدهید ".
البته کاملش را حاج آقای صدیقی روی منبر نگفتند.
ولی بعدها یکی از دفتری های آیت الله بهجت  که اطلاع داشتند و کامل تر گفتند.
گفتند چند روزی گذشت و باز دوباره حضرت آیت الله بهجت گفتند که: "آیت الله خامنه ای را بگویید یک نفر بفرستند من با ایشان کار دارم". حاج آقا محمدی گلپایگانی را آیت الله خامنه ای فرستادند پیش آیت الله بهجت.آیت الله بهجت دومرتبه تأکید کردند: "که من برای سلامتی شما هرکاری می توانستم انجام دادم. خودتان هم یک کاری انجام بدهید". برای بار دوم بعد از چند روز این تأکید را آیت الله بهجت داشتند که به واسطه آقای محمدی گلپایگانی به آقا خبرش رسید و خود آیت الله خامنه ای هم هرکاری باید انجام بدهند انجام داده بودند.آقا زاده آیت الله بهجت نیز می گفت که یک موقعی آیت الله خامنه‌ای تشریف آوردند قم، بعد آیت الله بهجت فرمودند: "همه از اطاق بروند بیرون. حالا هر کس می آمد ملاقات آیت الله بهجت، پسر آقا و بعضی های دیگر هم حضور داشتند.بعد می گفت: یک موقعی آیت الله خامنه‌ای که آمدند، آیت الله بهجت فرمودند: " هیچ کسی نماند، همه بروند بیرون من با آقا حرف خصوصی دارم" و بعد تا مدتی با هم بودند و به طور خصوصی و ما همه رفته بودیم بیرون از اطاق، این قدر با هم صمیمی بودند.

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com



نوشته شده در تاريخ یک شنبه 2 آبان 1389  ساعت 8:36 AM | نظرات (1)

حاج حميد باقري جامانده ای از قافله شهیدان

اشک هایت را از غصه روزهای گذشته، می آویزی و لبخندت را چراغ امید روزهای نیامده می کنی. دنبال پناهی می گردی برای دلتنگی هایت، در این روزگار قحطی آغوش.

باران های فصلی چشم هایت، زخم های خاک زیرپایت را تسلی می دهد.نمی دانی سرهای جهانیان، چقدر محتاج شانه های مردانه ی توست؛هرچند تو خود از تمام ابرها دلتنگ تری. کاش همه ی جهان می توانست به بی ریایی گریه های تو باشد.

يادي از جانباز سرافراز حاج حميد باقري جامانده ای از قافله شهیدان

تمام این سرزمینِ سرافراز، تمام خاک این وطن، شقایق زار است. در هر کجا که هستی، هر گوشه این خاک که قدم برمی داری، با چشم های مترصد، نگاه کن که مبادا روی خون لاله ها پا بگذاری!

این دیار سربلند، فصل های سرخ و خونینی را پشت سر گذاشته است. روزگاری این پهناور دلیر، انارستان بود. انارهای عاشق، با سینه های خونین، در همه جا رسته بودند. خزان که نه، اما موسمی رسید که انارها همه بر خاک افتادند و خونشان در تمام ایران زمین جریان گرفت. و از آن همه خون بی باک، مرز تا مرز، شقایق رویید و سرفرازی و سربلندی رواج گرفت.

برای سلامتی و موفقیت این جانباز سرافراز که از مدیران موفق نظام هستند دعا میکنیم



نوشته شده در تاريخ یک شنبه 2 آبان 1389  ساعت 8:11 AM | نظرات (1)

ماجراي ديدار "آقا" با خانواده شهيدي از نكا -مازندران

http://www.leader.ir/media/album/original/2730_960.jpg

حجت الاسلام رحیمیان خاطره ای از دیدار رهبر انقلاب با خانواده یک شهید نقل کرده اند که بسیار خواندنی و عبرت آموز است.متن خاطره رحیمیان بدین شرح است.

 

در سال 1378 در مراسم ختم يکي از مديران بنياد شهيد که متاسفانه بر اثر تصادف فوت کرده بود در مسجد ساري، شخص ناشناسي آمد و يک کاغذ کوچک به دست من داد و رفت.

 

کاغذ را باز کردم ديدم نوشته است که همسر شهيد کريمي در فلان روستاي شهرستان نکا، دو فرزند داشته است (يک پسر و يک دختر). پسر سرطان گرفته و از وقتي که سرطان او آشکار شده، بيشتر از چهار ماه طول نکشيده و فوت کرده است (يک پسر 19 ساله بسيار نوراني و خوش‌چهره). تقريبا همزمان يعني دو ماه بعد از شروع سرطان پسر، متوجه شده‌اند دختر هم که 18 ساله بود، سرطان حنجره گرفته است و نوشته بود که مادر در وضعيت بدي است و دختر هم در حالت احتضار است.

 

با اينکه مي‌خواستيم شب به تهران برگرديم، منصرف شديم و با چند تن از مسئولان استان به منزل آنها در يکي از روستاهاي شهرستان نکا رفتيم.

 

شوهر اين زن حدود 18 سال پيش شهيد شده بود. در آن زمان دخترش نوزاد و پسر يک ساله بوده است. اين زن بچه‌ها را مثل دسته گل بزرگ کرده بود. پسر،آنچنان که توصيف مي‌کردند و عکسش هم آنجا بود، مثل يک قطعه نور بود.

 

مادر، دست‌تنها، هم نقش مادر را براي فرزندان ايفا کرده بود و هم نقش پدر را. پسر 19 ساله که تازه ديپلم گرفته بود بعد از 4 ماه سرطان تازه ده روز پيش فوت کرده و دختر هم از دو ماه قبل، سرطان حنجره گرفته بود.

 

دختر در گوشه اتاق رنگ پريده و باوضعيت بسيار نحيف در کنار مادري که بعد از 18 سال فقدان شوهر و سرپرست زندگي خود و غم از دست دادن جوان رعنا و دلبندش در طي چند روز گذشته، حالا شاهد و ناظر از دست رفتن دختر 18 ساله‌اش در بستر بيماري بود. صحنه‌اي غير قابل تصور و واقعا فضاي غم‌آلود و بسيار متاثر کننده‌اي بود. من يک ساعت صحبت کردم که شايد دختر و مادر يک کلمه حرف بزنند يا کمي چهره آنها باز شود، ولي اصلا تاثيري نداشت.

 

http://www.leader.ir/media/album/original/3200_557.jpg

گفتم، «اگر الان مايل باشيد همين فردا شما را با هزينه خودمان به کربلا بفرستيم. » ماه شوال بود. گفتم، «حج نزديک است. اگر اجازه بدهيد براي حج امسال هر دو نفرتان را به مکه بفرستيم. » هيچ واکنشي نشان ندادند. . وقتي مکه و کربلا را جواب ندادند، مشهد را گفتيم که باز هم جوابي نشنيديم. بعد گفتيم: «هر کاري داشته باشيد ما در خدمت شما هستيم، ان‌شا‌ءالله که مشکلي نيست، مساله مهمي نيست. ان‌شاءالله خوب مي‌شويد. (نخواستيم اعتراف کنيم که سرطان بيماري مهلکي است. ) ولي اگر لازم باشد يا پزشکها تشخيص بدهند به هر جاي دنيا که باشد شما را اعزام و هزينه‌اش را هم پرداخت مي‌کنيم. » هرچه گفتيم، نه دختر ونه مادر يک کلمه حرف نزدند. ساعت 12 شب شده بود. بايد بلند مي‌شديم و رفع زحمت مي‌کرديم. جمع زيادي همراه ما بودند (استاندار و مسئولين استان)، گفتيم: «بالاخره بايد مرخص شويم. يک چيزي بگوييد تا ما برويم. » بعد از التماس کردن ما، احساس کرديم دختر مي‌خواهد سخني بگويد. تمام حاضران سراپا گوش شدند تا بشنوند که او در اين حالت چه مي‌گويد و چه مي‌خواهد. جمله کوتاه، اما عجيب او بعد از يک ساعت صحبت کردن ديگران و پيشنهاد حج و زيارت عتبات عاليات و اعزام به خارج براي درمان، فضاي مکدر و تاريک غم‌هاي سنگين را شکافت و دلها را لرزاند و به چشمهايي که تا آن لحظه به خاطر رعايت حال خانواده از باريدن اشک امساک کرده بودند رخصت داد تا در شگفتي جلوه حق و بهار عشق به ولايت با گريه شوق، دلهاي غمزده را سبکبال و سبکبار کنند. دختر با صداي نحيفي گفت: «من فقط يک آرزو دارم، آرزويم اين است که قبل از مردن، قبل از اينکه از دنيا بروم، چشمم به جمال آقايم، رهبرم و نايب امام زمانم روشن شود

 

به محض بازگشت به تهران موضوع را با دفتر مطرح کردم. قرار شد هر وقت به تهران آمدند ملاقات انجام شود. چند روز بعد خانواده شهيد به همراه دامادشان که يک معلم متدين است به همراه راننده‌اي از بنياد شهيد ساري به تهران آمدند.

 

همگي آنها را به دفتر بردم. آن روز فقط برنامه نماز ظهربود. در صف نماز آماده نشستيم. اذان شدو رهبر فرزانه انقلاب وارد شدند.

 

معظم‌له مطلع بودند و با ايشان احوالپرسي گرمي کردند و به نماز ايستادند.

 

همسر و فرزند شهيد به حاجت خود رسيده بودند. نماز جماعت هم فراتر از انتظارشان بود. بعد از نماز،مقام معظم رهبري برخلاف معمول در کنار سجاده رو به خانواده نشستند و آنها از صف عقب در کنار خود فراخواندند، با يکايک آنها صحبت و با تفقد و مهرباني از همه چيز سوال کردند. امواج محبت فضا را پر کرده بود. معلوم نبود مراد کيست و مريد کدام است. هر دو طرف مريد بودند و مراد، عشق متقابل آنها بود که مثنوي وحدت را مي‌سرود و ظلمات «کثرت» در نور وحدت محو شده بود، زنگار افسردگي رسوب يافته در آشيانه قلبشان با برق شادي وصال زدوده مي‌شد و غبار غم‌هاي ديرين با وضوي عشق در چشمه‌سار زلال ولايت از چهره آنان پاک مي‌گرديد. ترنم باران لطافت و لطف از سخنان دلنشين علي‌گونه رهبر، همراه با بارش اشک شوق همسر و دخترک يتيم شهيد، زيباترين بهار بهشتي را در بوستان گلهاي محمدي به نمايش گذاشته بود.

 

در آيينه اين صحنه دلربا، صدها و هزارها خاطره زيبا و دلنشيني که در مدت ربع قرن در محضر آفتاب انقلاب، خميني عزيز از عشق متقابل امام و امت از نزديک مشاهده کرده بودم، بار ديگر در ذهنم زنده گرديد و يکجا در برابر عظمت و شکوه دل‌انگيز انسان‌دوستي و محبت بي‌پايان امامان حق در طول تاريخ و عشق متقابل انسانهاي پاک سرشت نسبت به آنها که بار ديگر در پرتو امامت و ولايت الهيه در عصر حاضر متجلي مي‌يافتم، با تمام وجود احساس و باور کردم.

 
 
 
 

اين گفت و شنود صميمانه، به طور بي‌سابقه و کم‌نظيري به طول انجاميد. رهبر معظم انقلاب چند جلد قرآن خواستند، براي هر يک وحتي راننده که برادر دو شهيد بود و حضرت آقا در طي گفت وگوي خود به آن پي برده بودند، متني را در صفحه اول قرآن که مشتمل بر ابراز ارادت و محبت به خانواده شهيد و شهيد بود، با کمال آرامش و زيبايي مرقوم و امضا کردند.

 

درهمان حال که مشغول نوشتن بودند اين نکته را بيان کردند که «در طول نزديک به 20 سال، چه در زمان رياست جمهوري و چه بعد از آن مرتب سعي کرده‌ام به منازل شهدا بروم و يک جلد کلام‌الله مجيد نيز به آنها اهدا کنم، همواره مقيد بوده‌ام که در پايان جمله‌اي که در کنار قرآن نوشته‌ام، آخرين کلمه نام شهيد باشد تا نام و امضايم در کنار نام شهيد قرار گيرد، با اين اميد که حداقل به برکت مجاورت کتبي و لفظي با نام شهيد، خداوند مرا با آنها نزديک و محشور فرمايد. »

 

سپس قرآن را همراه با هديه‌اي ديگر به يکايک آنها اهدا فرمودند و برخاستند. فکر کرديم جلسه تمام شد و هنگام خداحافظي فرارسيده است، اما...

آقا روي سجاده رو به قبله ايستادند و فرزند و مادرش نيز کنار ايشان ايستادند. فضاي معنوي و روحاني به نقطه اوج رسيد، آنچنان که درک و تصور آن در انديشه و خيال نمي‌گنجيد. رهبر با بستن چشمان خود از عالم طبيعت، چشم دل را يکسر به سوي خدا گشودند و خانواده شهيد با همه وجود، چشم به چهره نوراني بنده صالح خدا دوختند. رهبر با زمزمه ملکوتي دعايش و دختر و همسر شهيد با گريه و اشک بي‌امانشان، زماني طولاني را سر کردند و کوتاه سخن اينکه وصف آن حالت و ترسيم آن منظره با هيچ بيان و زباني ميسور نيست، فقط مي‌توانم بگويم هر که آنجا بود و من سنگدل آنچنان گريستند و گريستم که کمتر به ياد دارم.

اربعين



نوشته شده در تاريخ یک شنبه 2 آبان 1389  ساعت 8:07 AM | نظرات (1)