شاهدی گفت به شمعی کامشب در و دیوارمزین کردم
یک دم از شوق نخفتم تا صبح دوختم جامه وبرتن کردم
دو سه گوهر ز گلوبندم ريخت بستم و باز بگردن کردم
کس ندانست چه سحرآميزي به پرند، از نخ و سوزن کردم
صفحهي کارگه، از سوسن و گل بخوشي چون صف گلشن کردم
تو بگرد هنر من نرسي زانکه من بذل سر و تن کردم
شمع خنديد که بس تيره شدم تا ز تاريکيت ايمن کردم
پي پيوند گهرهاي تو، بس گهر اشک بدامن کردم
گريهها کردم و چون ابر بهار خدمت آن گل و سوسن کردم
کارهائيکه شمردي بر من تو نکردي، همه را من کردم
قسمتی از شعر شمع وشاهد شاعره گرانقدر زنده یاد پروین اعتصامی
نوشته شده توسط حسين مهدوي
| نظرات 0 |
پنج شنبه 9 اردیبهشت 1389 ساعت 10:41 AM
