غدیر
ایمیل مدیریت
نویسنده وبلاگ

 

از میدان شهدا، تا باب الجواد یک ربعی راه بود.

اما به هر حال می ارزید، که بیایم کنار تابلوهای اذن دخول باب الجواد بایستم، زانو بزنم، بارها و بارها اذن دخول بخوانم و بگویم:

آقا به جان جوادت راهم بده!
        


 

 



 
         عادت داشتم همیشه، از مسجد گوهرشاد وارد شوم.

می رفتم از آن گوشه که وقتی وارد حیات مسجد گوهرشاد می شوی، یکهو گنبد می پرد در آغوشت(!)

همانجاها روی سنگها، می نشستم و می گفتم سلام! مدام سلام می کردم...

سلام! تا عاقبت جواب تک تک شان را با تمام جانم می یافتم.

 

 

وارد شدن به رواق رو به ضریحت جرئت می خواست. خضوع می خواست و خاکساری!

همان چیزی که فقط صدبار اذن دخول خواندن به آدم یاد می داد! البته من هر بار جسارت کردم و وارد شدم، چه کنم که همه امیدم آنجا بود.

می آمدم و زل می زدم به ضریحت. خیره خیره نگاه می کردم و می گذاشتم که بندهای دلم، یک به یک بیایند و خودشان را به بست های ضریحت گره بزنند.

به خدا که هنوز پاره های قلبم را همانجا، جا گذاشته ام!

 
        

 


 

 

         زیارت نامه خواندن عالی بود. اما فکر می کردم که گاهی دوست داری بیایم برایت تعریف بکنم.

از زندگی ام بگویم و سفره ی غم و شادی ام را برایت پهن کنم.

چه تلخ بود که از هر جا شروع کردم، به گناهانم می کشید و زخم هایی که به دل فرزندت زدم.

زخم هایی به کهنگی تاریخ یک آیین!

اینها شاید رنج آور بود اما به خدا، آرامش را در جایی جز گوشه گوشه ی حرمت نیافتم.

 


 


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 20 دی 1391  ] [ 5:58 PM ] [ ghadir حسینی ]
نظرات 0

به نام خدا


یادش به خیر اون روزها . .. هر سال شب یلدا که می شد لباس زمستونی می پوشیدیم ، می رفتیم تو حیاط می نشستیم روی تختی که آخر تابستون جمع شده بود و تا تابستون بعد فقط یک شب یلدا پهن می شد . پدر بزرگ هم که خیلی سرمایی بود یک پتوی گرم دور خودش می پیچید و می شد گل مجلس . همه نوه نتیجه ها از ریز و درشت به حرفهاش گوش می دادیم . انگار از ته دل همه ما حرف می زد. یه جورهایی به دلمون می نشست.


من  اون روزها خیلی کوچیک بودم اما با همون سن کم می فهمیدم که شب یلدای خونه ما با شب یلدای خونه های دیگه خیلی فرق داره . نه انار سرخی بود ، نه آجیل رنگارنگی ، نه هندونه  شیرین و نه باقلوا!


یه سینی چایی خوش رنگ و آب، تو استکان های کمر باریک لب طلایی که توی اون شب سرد خیلی می چسبید و حرف های شیرین پدر بزرگ که جای قند کنار چایی رو پر می کرد!
هنوز همه جمله هاش رو یادم هست که می گفت:
حواستون رو به سرخی هندونه و سرخ تر بودن انارو سفره قلمکار و فال حافظ نسپارید.... آخه شب یلدای ما مثل بقیه شبهای یلدا معلوم نیست کی سحر میشه! معلوم نیست کی پر نور میشه . توی این همه تاریکی غوطه ور شدیم و لحظه هامون رو میگذرونیم .


یه چیزهایی از حرفهاش می فهمیدم ، بقیه اش را هم گوش می کردم ، می دیدم که توی چشمهای بابا و عمو اشک جمع شده بود . مادر بزرگ هم داشت زیر لب دعا می خوند . ساکت می نشستم و سرم رو می انداختم پایین و به حرف های پدر بزرگ خوب گوش می دادم . توی ذهنم فکر می کردم که منظورشون چیه ؟! مگه این شب چه قدرقراره طول بکشه؟!  نگران بودم که نکنه تا و قتی من بزرگ می شم هنوز تاریک باشه و شب یلدا تموم نشده باشه !


پدر بزرگ می گفت: تاریکی دنیا داره مثل شب یلدا طولانی میشه ! حواسمون باشه خوابمون نبره و یادمون بره که منتظر صبحیم تا زندگی کنیم و بندگی... . توی سرم شده بود پر از علامت سوال که ازمون خواست همه با هم دعای فرج بخونیم . وقتی دعا تموم شد مادر برزگ قرآن های کوچیکی رو که با مادرم از کنار حرم امام رضا علیه السلام خریده بودند رو با یک بسته شکلات خوشمزه میگذاشت توی دستهای کوچولومون که رو به آسمون بود.


حالا که از اون روزها فقط عطر خاطراتش برام مونده می فهمم که چه یلدای طولانی داریم . می فهمم که پدر بزرگ چی می گفت . کاش زودتر صبح از راه برسه و خورشید طلوع کنه و از تاریکی نجاتمون بده

به قول پدر بزرگ که اون شبها زمزمه لبهاش این شعربود:

یک ثانیه از عمر دراز شب یلدا              باعث شده تا صبح به یادش بنشینیم
ده قرن زِ عمر پسر فاطمه بگذشت          یک شب نشد از داغ فراقش بنشینیم

اللهم عجل لولیک الفرج


ادامه مطلب

[ جمعه 1 دی 1391  ] [ 3:42 PM ] [ ghadir حسینی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By RASEKHOON :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
كل بازديدها : 11005 نفر
كل مطالب : 16 عدد
تعداد کل نظرات: 0 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: شنبه 11 آذر 1391 
آخرین بروز رسانی : شنبه 19 مرداد 1392 
امکانات وب