من كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلي مَوْلاهُ ، اللهمَّ والِ مَنْ والاهُ و عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْمَنْ نَصَرَهُ و اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ ، هر که را من مولاي اويم پس علي مولاي اوست ،خداوندا دوست بدار آن را كه سرپرستي او را بپذيرد و دشمن بدار هر آن كه او را دشمن دارد و ياری كن يار او را؛ و تنها گذار آن را كه او را تنها بگذارد
آخرین مطالب خورشید ولایت
8:47 AM
ندای قربان
ندا آمد که، ابراهیم، بشتاب
رسیده فرصت تعبیر آن خواب
به شوق جذبه عشق خداوند
برآ، از آب و رنگ مهر فرزند
اگر این شعله در پا تا سرت هست
کنون، یک امتحان دیگرت هست
مهیا شو طناب و تیغ بردار
رسالت را به دست عشق بسپار
صدا کن حلق اسماعیل خود را
به قربانگه ببر هابیل خود را…
منای دوست قربانی پسندد
 
 
تو را آن سان که می دانی، پسندد
خلیل ما! رضای ما در این است
عبودیت به تسلیم و یقین است
ببین بر قد و بالای جوانت
مگر، نیکو برآید امتحانت
نفس در سینه افتاد از شماره
ملائک اشک ریزان در نظاره
پدر می بُرد فرزندش به مقتل
که امر دوست را سازد مسجّل
پدر آمیزه ای از اشک و لبخند
پسر تسلیم فرمان خداوند
منا بود و ذبیح و شوق تسلیم
ندا پیچید … در جانِ براهیم
خلیلا! عید قربانت مبارک
قبول امر و فرمانت مبارک
پذیرفتیم این قربانی ات را
پسندیدیم سرگردانی ات را
بر این ذبح عظیمت آفرین باد
شکوه عشق و تسلیمت چنین باد
خلیل الله … ای معنای توحید
کنون تیغت گلوی نفس بُبرید
 

ادامه مطلب
4:13 PM
دل تهی از غیر کن
دل سفر کن در منا و عید قربان را ببین 
 
چشمه‌های نور و شور آن بیابان را ببین
 
گوسفند نفس را با تیغ تقوی سر ببر
 
پای تا سر جان شو و رخسار جانان را ببین
 
سفره ی مهمانی خاص خدا گردیده باز
 
لاله ی لبخند و اشک شوق مهمان را ببین
 
دیو نفس از پا درافکن، سنگ بر شیطان بزن
 
هم شکست نفس را، هم مرگ شیطان را ببین
 
تیغ در دست خلیل و بند در دست ذبیح
 
حنجر تسلیم بنگر، تیغ بران را ببین
 
کارد تیز و دست محکم، حلق نازک‌تر ز گل
 
پای تا سر چشم شو، اخلاص و ایمان را ببین
 
خاک گل انداخته از اشک چشم حاجیان
 
در دل تفتیده ی صحرا، گلستان را ببین
 
گریه و اشک و دعا و توبه و تهلیل را
 
رحمت و لطف و عطا و عفو و غفران را ببین
 
آتش گرما گلستان گشته چون باغ خلیل
 
در دل صحرا صفای باغ رضوان را ببین
 
روی حق هرگز نگنجد در نگاه چشم سر
 
چشم دل بگشا جمال حی سبحان را ببین
 
خیمه ی حجاج را با پای جان یک یک بگرد
 
آتش دل، سوز سینه، چشم گریان را ببین
 
دل تهی از غیر کن تا بنگری دلدار را
 
سر بزن در خیمه‌ها شاید ببینی یار را  
 
سینه مشعر، دل حرم، میدان دید ما مناست
 
گر ببندی لب ز حرف غیر، هر حرفت دعاست
 
غم مخور گر گم شدی یا خیمه را گم کرده‌ای
 
سیر کن تا بنگری گم‌گشته ی زهرا کجاست
 
لحظه‌ای آرام منشین هر که را دیدی بپرس
 
یار سوی مکه رفته، یا به صحرای مناست؟
 
حیف یاران در منی رفتم ندیدم روی او
 
عیب از آن رخسار زیبا نیست، عیب از چشم ماست
 
حاجیان جمعند دور هم به صحرای منا
 
حاجی ما در بیابان در مسیر کربلاست
 
حاجیان کردند دل را خوش به ذبح گوسفند
 
حاجی ما ذبح طفلش پیش پیکان بلاست
 
حاجیان سر می‌تراشند از پی تقصیرشان
 
حاجی ما هم چهل منزل سرش برنیزه‌هاست
 
حاجیان دست دعاشان بر سما گردد بلند
 
حاجی ما از بدن دست علمدارش جداست
 
حاجیان را هست یک قربانی آن هم گوسفند
 
حاجی ما هم ذبیحش جمله تقدیم خداست
 
حاجیان را از هجوم زائرین بر تن فشار
 
حاجی ما سینه‌اش از سم اسبان توتیاست
 
خوش بود «میثم» همیشه سوگواری بر حسین 
 
حاجی آن باشد که اشکش هست جاری برحسین

ادامه مطلب
3:41 PM
هدیه ز یزدان آمد
ای عزیزان به شما هدیه زیـــــــــزدان آمد
 
عید فرخنـــــــده ی نورانی قربـــــــــان آمد
 
حاجیان سعی شما شد به حقیقت مقبول
 
رحمت واسعــــه ی حضــرت ســـبحان آمد
 
عید قربان به حقیقـــت...زخــــــداوند کریم
 
آفتابی به شــــــب ظلمت انســــان آمد
 
جمله دلهاچو کویری ست پر از فصل عطش
 
بر کویــــر دل ما...نعــــــــــــمت باران آمد
 
خاک میسوخت در اندوه عطش باحسرت
 
نقش در سینه ی این خاک.. گلستان آمد
 
امر شد تا که به قربانـــــــی اسماعیلش
 
آن خلیــــلی که پذیرفتـــه ز رحـــــمان امد
 
امتحان داد به خوبی بخـــــــدا ابــــراهیم
 
جای آن ذبح عظیمی که به قربــــان آمد
 
آن حسینی که زحج رفت سوی کرببــلا
 
به خدا بهر سر افـــــرازی قـــــــــرآن آمد.......

ادامه مطلب
3:30 PM
آمدی عید قربان
ای تو جان نوبهاران، خوش رسیدی، خوش رسیدی!
 
ای تو شور آبشاران، خوش رسیدی، خوش رسیدی!
 
 
ای شراب آسمانی، ای طلوع مهربانی
 
با تو شد خورشید خندان، خوش رسیدی، خوش رسیدی!
 
 
ای که نامت گشته ذکر هر دم جان و روانم
 
ای شفای درد پنهان، خوش رسیدی، خوش رسیدی!
 
 
آمدی چون ماه تازه، تیغ بر کف، خنده بر لب
 
آمدی ای عید قربان! خوش رسیدی، خوش رسیدی!
 
 
آمدی چون سیلْ جوشان ، بی‌خبر، ناگه، خروشان
 
تا کنی این خانه ویران، خوش رسیدی، خوش رسیدی
 
 
خانه‌ی عقل زبون را، عقل سرد تیره‌گون را
 
کرده‌ای با خاک یکسان، خوش رسیدی، خوش رسیدی!
 
 
شعر می‌جوشد ز من، پیوسته هر شب، هر سحرگه
 
از تو شد این چشمه جوشان، خوش رسیدی، خوش رسیدی!

ادامه مطلب
  • تعداد کل صفحات : 3 ::
  • 1
  • 2
  • 3