...:::| افسانه
افسانه هاي آسيا آسيا اين قاره ي کهنسال ، به سبب آن که از ديرباز مهد تمدن بوده و حوادث بسياري ، در طي قرن ها و دوره هاي مختلف ، بر اقوام گوناگون و هر گوشه از سرزمين پهناورش گذشته است ، هم اکنون ، در جوار بسياري ارزشهاي مادي ، مالک ميراثي بي مانند و توشه اي بس پر بها از معنويات است که از آن به « فرهنگ مردم » يا به اصطلاح جهاني امروزش « فولکلور » تعبير مي شود . وجود کشورهايي چون ايران ، هندوستان ، چين ، و ژاپن در اين قاره ي پهناور ، که هر يک سهم بزرگ و ارزنده اي در تاريخ تمدن جهان دارد ، مرتبه اي والا و اعتباري عظيم به آسيا بخشيده است . بنابراين ، درباره ي « فرهنگ مردم » چنين قاره اي سخن گفتن نيازمند به آگاهي عميق و پژوهشي وسيع و فرصتي زياد است . چون در اين صفحات محدود مجال آن نيست که حق مطلب ادا کرده، کوشيده ايم که تنها برخي از نقطه هاي مشترکي را که در قصه ها ، افسانه ها ، سرودها و حکايت هاي آسيايي به چشم مي خورد و با فولکلور جهاني ارتباط دارد به طور خلاصه بيان کنيم : فصلهاي مشترک بارزترين وجه اشتراک فولکلور کشور هاي مختلف آسيا ، که از سويي نشان برتري آن نسبت به « فولکلور » ديگر سرزمين ها نيز شمرده مي شود ، دست نخوردگي و اصالت آن است . اين امر زماني ستايش برانگيزتر است که بدانيم که بخش بزرگ و شايد تمام فرهنگ آسيا به طور شفاهي سينه به سينه از نسلي به نسل ديگر رسيده است ، بي آن که در اين انتقال کوچکترين دستبردي به اساس آن زده باشند ، يا آنکه خواسته باشند به سليقه ي خود از آن بکاهند يا بر آن بيفزايند . حال آنکه آسيب ديدن ، آشفتگي و در هم آميختن چهره ها ، شخصيت ها ، ماجراها و حتي زمان و مکان در اين دست به دست شدن ها به نظر اجتناب ناپذير مي آيد . ديگر صفت مشترک و قابل توجه در فولکلور آسيا دور بودن آن از رنگ آميزي هاي غير معقول و شخصيت سازي هاي موهوم است . چنان که ، بيشتر شخصيت هاي افسانه ها و قهرمانان قصه ها ، به جاي آن که مانند شخصيت ها و قهرمانان اساطير يونان باستان ، در آسمان ها باشند و ادعاي خدايي کنند ، هر چه ممکن است به مردم نزديک ترند و ويژگي انساني دارند . اين قهرمانان از ميان مردم برخاسته اند و تبار مردمي دارند و همان گونه نيز باقي مي مانند . ديگر اينکه کژي ، درنده خويي و خشونتي که مثلاً در داستانهاي مردم ايتاليا ، اسپانيا ، روسيه و بسياري از کشورهاي اروپايي مي بينيم از قصه هاي آسيايي به دور است ، و اگر گاهگاهي نيزموردي به چشم بخورد ، سطحي و ظاهري است که صرفاً براي نماياندن شرارت برون و بيان فساد درون شخصيت هاي شناخته شده اي ، همچون شيطان و ديو ، به کار گرفته شده اند . بايد توجه داشت که حتي در همان روزگاران باستان ، که انسان تقريباً در يک حالت سکون و بي خبري مي زيست و مراوده اي با دور دست ها نداشت ، باز هم فرهنگ مردم سرزمين هاي مختلف مصون از دگرگوني نبود و کم و بيش از خارج تأثير مي گرفت ، يا بر ديگر فرهنگ ها اثر مي گذاشت . عامل مهم براي اين دگرگوني و در هم آميختگي را تا حد زيادي مي توان بروز جنگ ها دانست . هر يورش نظامي، يورش فرهنگي را نيز به همراه داشت . هر شکست جنگي برابر با شکست بسياري از سنت ها نيز بود . فاتح فرهنگ خود را از راه رفتار و گفتار تحميل مي کرد و انتشار مي داد و مغلوب نيز به ناچار رضايت مي داد و خواه و ناخواه تسليم فرهنگ تازه مي شد . اعراب که براي نشر آيين اسلام سرزمين هايي را تسخير کردند و نيز مغولان که شهرهاي آسيا و اروپا را زير پي سپردند فرهنگ خود را تا حدودي در ميان اقوام مغلوب رواج دادند . يوناني ها که تا قلب آسيا پيش آمدند ، در بازگشت ، گذشته از علوم و فنون بسياري که از آسيايي ها آموختند ، افسانه هاي ايراني و هندي را نيز به يونان ارمغان بردندن تا به کمک آن ها افسانه هاي اساطيري خود را رونق و جلا بدهند . جهانگردان هم به سهم خود عاملي ديگر براي انتشار و در هم آميختن فولکلورهاي گوناگون بودند . بازرگانان چيني و ايراني ، کاهنان بودايي و سوداگران هندي هم در سير و سفر خويش عادات و سنت هاي ملي خود را به ديگر سرزمين ها مي بردند و به هنگام بازگشت ، غير از کالاهاي بازرگاني ، آنچه از افسانه و حکايت و سرود که شنيده بودند باز مي گفتند و بازگو کردن آن ها موجب رواجشان مي شد . در اين مورد آيين پرستش و ستايش « ميترا » ، خداوند روشنايي ايراني را مي توان گواه گرفت که از روم باستان گذشت ، حتي در برخي از کشورهاي شمال اروپا بصورت کيش « آفتاب پرستي » پا گرفت و هواخواه يافت . حيوانات حيوانات ، از اشکال گوناگون ، تصويري ديگر از نقطه هاي مشترک را در افسانه هاي مردم آسيا به دست مي دهند . با اين تفاوت که اين افسانه ها ، ضمن برخوردار بودن از يک موضوع و ريشه ي مشترک ، به تناسب راه و رسم زندگي مردم و حتي شرايط جغرافيايي موجود در هر سرزمين ، دستخوش تغيير و دگرگوني شده اند . براي مثال مرغ افسانه اي ققنوس را نام مي بريم . اين مرغ ، که به گفته ي افسانه ها هر پانصد سال يک بار به خاکستر تبديل مي شود و آن گاه از ميان خاکستر خود دوباره ظهور مي کند ، در افسانه هاي هر ملتي به نوعي رخ نموده است . يونانيها آن را فونيکس(1) ، عربها عنقا ، چينيها فنگ هوانگ(2) و ايراني ها و هندي ها سمندر گفته اند . بي شک تحقيق درباره ي ريشه و علت پيدايش يک چنين پديده اي در افکار و اعتقادات مردم مي تواند موردي جالب براي بررسي پژوهشگران باشد . افسانه ي مربوط به مرغ جاويد به گونه هاي ديگر دستمايه ي افسانه پردازان بوده است که دوباره آباد شدن شهري ويران از ميان خاکستر گذشته ها يکي از آنهاست . در افسانه هاي آسيايي از مرغي که تخم طلا مي گذارد صحبت به ميان مي آيد . از اين داستان افسانه پردازان روسي ، آلماني و اسپانيايي الهام گرفته اند و بر اساس آن قصه هايي پرداخته اند . به همن روال ، اژدها نيز از دستبرد افسانه سرايان اروپايي مصون نبوده است . با اين تفاوت که اژدها در افسانه هاي تايلندي ، چيني و اندونزيايي ، همچنان که در مينياتورهايشان نيز ديده مي شود ، منادي سعادت است و پاسدار گنج خوشبختي ، اما اژدها افسانه هاي اروپايي خونخوار است و ويرانگر و سرانجام نيز به هلاکت مي رسد . ارنست رايز(3) ، يکي از آگاهان در مسائل مرم شناسي ، معتقد است که منشا افسانه هاي مربوط به اژدها و ديگر جانوران اژدها صولت مشرق زمين است ، نه جاي ديگر . او مي گويد به احتمال فراوان و براي نخستين بار اين هيولاهاي مختلف ا افسانه هاي عربي ، بابلي ، آفريقايي و هندي سر برآورده اند . حيوانات درنده يا پرنده نيز، که آدميزادها را با شير خود پرورش داده اند ، نوعاً در افسانه هاي بسياري از ملت هاي آسيا ديده مي شوند . همتاي زال ، پدر رستم ، که بر اثر بي مهري پدر در آشيانه سيمرغ پرورش يافت ، رمولوس و رموس دو برادر از اساطير روم باستان هستند که به گفته ي افسانه ، بنيانگذار شهر باستاني رم نيز بوده اند . در قصه هاي کشور برمه خرگوش به صورت يک قهرمان باهوش و چابک ظاهر مي شود که با زيرکي از دام ها مي گريزد و با شيرين کاري هاي خود موجب سرگرمي مي شود . همين نقش را موش در افسانه هاي چيني بازي مي کند ، با اين تفاوت که او جانوري است که از ابليس نشان دارد و بنابراين ، شيرين کاري هايش نيز شيطاني و آزاردهنده است . ولي مار قصه اي مفصل تر دارد . در ميان افسانه هاي مشرق زمين به ويژه هندوستان و مصر ، افسانه هايي که مار در آنها شخصيت اصلي به حساب مي آيد بسيارند . افسانه ي کالياناگا(4) از افسانه هاي هندي است که طي آن مار به دست کريشنا (5) يکي از الهه هاي هندي ، اسير مي شود . ناگا ، به معني مار ، ويژه ي افسانه هاي مردمان بنگال و کشيمر است که در زبان آن ها به معني فنر نيز هست ، که خود کنايه اي از شکل و حرکت موجي مار است . در ميان مردم کشمير و بنگال سرودهايي مرسوم است که به هنگام عبادت براي آمرزش ارواح مارها ، چنان که گويي انسان هستند ، خوانده مي شود . مار و پرستش مار جزئي از زندگي و بخشي از کيش مردم ناحيه ي کولو (6) در هندوستان است . اما ، مار پرستي گذشته از هندوستان در برخي از کشورهاي آفريقايي نيز رواج کامل دارد و شدت اين پرستش به اندازه اي است که مارپرستان ، براي خشنودي مارها و جلب رحمت آنها ، دختران نورس را به قربانگاه مي برند و طي مراسم خاصي قرباني مي کنند . هم اکنون نيز در مالزي و نقاطي از خاور دور براي مارها پرستش گاهايي وجود دارد.در اين پرستش گاه ها مارپرستان به عبادت مي پردازند و نوعي روغن گياهي خوشبو را ، که به اعتقاد بوميان موجب رخوت و خوشايند مارهاست ، در آتشدان ها مي نهند و چون عود و عنبر مي سوزانند . انسان انسان ها نيز با خصوصيات برجسته ي خود گوشه اي ديگر از قصه ها و افسانه هاي مشرق زمين را گرفته اند . خياط باهوش ، هيزم شکن دانا ، زرگر عاقل و نظير اين شخصيت ها ، که از تبار والايي برخوردار نيستند ، در افسانه هاي ايران ، مصر ، هند و پاکستان ظاهر مي شوند ، و به کمک هوش سرشاري که دارند ، گره از بسياري از معماهاي مشکل باز مي کنند و در ميدان رقابت با بزرگ زاده ها پيروز مي شوند و عاقبت نيز به پاداش خود ، که همانا ازدواج با دختر حاکم باشد ، مي رسند . در شمال آفريقا و بعضي از کشورهاي آسيايي نوعي ديگر از قصه هاي شاد و سرگرم کننده رواج دارد . موضوع اين قصه ها بر محور شخص بزدل و ترسويي دور مي زند که ناگاه بر اثر پيشامدي به صورت قهرماني جسور و بي باک در مي آيد . پيداست که يک چنين برداشت نادرستي چه حوادث جالب و سرگرم کننده اي در قصه به دنبال دارد . دزدان جوانمرد نيز به نوبه ي خود مورد توجه افسانه پردازان مشرق زمين بوده اند . قصه ي دزد گشاده دستي که از خزانه ي ثروتمندان خسيس مي دزدد تا با بينوايان قسمت کند موارد مشابه زيادي در ميان افسانه هاي چيني ، تبتي ، هندي ، عربي و ترکي دارد . افسانه ي معروف علي بابا و چهل دزد بغداد شايد تقليدي از سطلان دزدها در افسانه هاي پنجابي باشد . نکته ي قابل توجه در حکايت ها و افسانه هاي آسيايي ، حتي آن جا که از دزدها و راهزنان صحبت به ميان مي آيد ، اين است که ، بر خلاف افسانه ي دزدان دريايي يا راهزنان اروپايي ، حتما درسي از انسان دوستي و نتيجه اي اخلاقي در خود نهفته دارند . جادوگري و خرافات آن نوع از افسانه هاي يکه سحر و افسون و جادوگري موضوع اصلي آن ها را تشکيل مي دهد نيز بخشي قابل توجه از افسانه هاي آسيا را به خود اختصاص داده اند . کم نيستند قصه هايي که جادوگر پليدي ، به کمک نيروي جادو و افسون گري ، زيبارويي را به بند مي کشد و طلسم مي کند يا با نگاه شوم خود به کودکي چشم زخم مي زند يا زيبارويي يرا به صورت حيوان مسخ مي کند . در اين باره شايد بتوان ادعا کرد که سرودها و قصه هاي مربوط به زيباي خفته ، که در ادبيات و فولکلور مغرب زمين فراوان ديده مي شود ، الهامي يا تقليدي از فولکلور مشرق زمين باشد . پريزاده ها هم ، که ره گم مي کنند و بي توجه به تفاوت جنس و نوع دل به آدميزادها مي بندند ، يا غولي از ديار جن و انس ، که قرن ها زنداني کوزه اي يا اسير چراغي بوده و سرانجام به طور تصادفي به دست انساني نجات مي يابد و بنده ي فرمانبردار او مي شود ، شکل هاي ديگري از افسانه هاي متنوع مشرق زمين هستند و از گيرايي و لطافت خاصي برخوردارند . پيدايش هستي در فولکلور ( فرهنگ نامه ) آسيا با نوع ديگري از افسانه ها رو به رو مي شويم که درباره ي پيدايش هستي و راز آفرينش از ديدگاه قصه سازي و افسانه پردازي است . در اين افسانه ها علت پيدايش هر شيء که در طبيعت ديده مي شود ، چنان پر راز و رمز بيان شده که گويي شعري لطيف و عارفانه است تا باز گفتن قصه اي و حکايتي . اگر اساطير ، از جمله اساطير يونان ، ايران و هندوستان ، دورنمايي از توجه و ارتباط ، حتي به صورت ذهني ، انسان و خدايان دارند ، قصه هاي مربوط به پيدايش هستي بيانگر توجه انسان به محيط اطراف و اشيايي است که در پيرامون خود با آن ها سر و کار دارند . قصه هاي اساطير يونان ، به ويژه پس از پيروزي هاي اسکندر مقدوني در آسيا ، بهره ي فراواني از افسانه هاي اساطيري مشرق زمين برده اند . افسانه ۱۹۰۰ فیلم افسانه ۱۹۰۰ (به انگلیسی: The Legend of 1900؛ نام اصلی به ایتالیایی: La Leggenda del Pianista sull'Oceano) فیلمی به کارگردانی جوزپه تورناتوره میباشد که در سال ۱۹۹۸ با بازیگری تیم راث ساخته شد. این فیلم بر پایه نمایشنامه تکگویی «نووچنتو» اثر الساندرو باریکو ساخته شده است. داستان یکی از کارکنان کشتی کودکی را در کشتی پیدا میکند و او را به فرزندی قبول میکند. از آنجایی که آن کودک را در آغاز سال ۱۹۰۰ پیدا میکنند اسم او را ۱۹۰۰ میگذارند. کودک بزرگ میشود اما پدر خواندهاش در حادثهای در داخل موتورخانه کشتی جانش را از دست میدهد. یک شب که همه در کشتی خواب هستند متوجه میشوند که یک نفر در حال نواختن پیانو است و او کسی نیست جز ۱۹۰۰ که کودک است و این کارش باعث تعجب همه میشود. چندی بعد وی به یک نوازنده بزرگ پیانو تبدیل میشود. به طوری که آوازه کارهایش به بیرون از کشتی هم میرسد... ۱۹۰۰ در کشتی دختری را میبیند و به نوعی عاشق او میشود، یک بار هم میخواهد از کشتی به خاطر آن دختر پیاده بشود و به دیدن او برود اما باز هم منصرف میشود. سرانجام کشتی نابود میشود و میخواهند که کشتی رو منفجر کنند و از بین ببرند، دوست قدیمی او میآید و میگوید که یک نفر در آن کشتی هست. به داخل کشتی میرود و ۱۹۰۰ را پیدا میکند صحبتهای زیادی بین ۱۹۰۰ و دوستش رد و بدل میشود و در نهایت ۱۹۰۰ در کشتی میماند و کشتی منفجر میشود و ۱۹۰۰ در همان کشتی که در آن بدنیا آمده بود و زندگی کرده بود جان خود را از دست میدهد. داستان آتلانتیس شهر افسانه ای یکی از جذاب ترین و معروف ترین افسانه ها و رموز کره خاکی وجود تمدنی با تکنولوژی فوق بشری است که حدود 11000 سال پیش در جزیره ای بزرگ به نام آتلانتیس زندگی می کردند از آتلانتیس بارها در کتب تاریخ باستان نام برده شده اما کسی که اندیشه وجود آتلانتیس را در طی سالهای متمادی از گزند فراموشی حفظ کرد فیلسوف نامی یونانی افلاطون ( 347 سال پیش از میلاد) شاگرد تیزهوش سقراط بود وی نحقیقات زیادی در رابطه با آتلانتیس انجام داد و موفق به ایجاد نقشه مدوری از محل تقریبی آتلانتیس شد وی همیشه بر این اعتقاد استوار بود که شهر افسانه ای آتلانتیس به راستی روزی وجود داشته است . افلاطون در تحقیقان خود از منابع مختلفی از جمله منابع دریانوردی باستان و داستانهای افرادی که آتلانتیس را مشاهده کرده بودند استفاده کرد البته تحقیقات افلاطون هیچ گاه مورد اعتماد قرار نگرفت تا روزی که یک دریانورد هلندی از روی نقشه های افلاطون موفق به کشف ویرانه های شهری در زیر اقیانوس شد . داستان آتلانتیس از زبان اسطوره ها داستان ساخته شدن و از بین رقتن جزیره افسانه ای آتلانتیس بسیار طولانی و بزرگ است که حتی در کنب هومر نیز نقل شده اما کلیت ماجرا از این قرار است که: " پوسیدون" فرمانروای آبها در میان بزرگترین اقیانوس تحت فرمانروایی خود جزیره ای را بنا میکند تا آن را به معشوقه خود , زنی با عمر جاوبدان به نام " کلیتو" اهدا کند در میان این جزیره یک آتشکده بزرگ و تندیسی از پوسیدون "در حال راندن ارابه ای توسط اسب های بالدار" ساخته شد گفته میشود سرزمینی که شهر آتلانتیس در آن بنا شد به حد کافی وسیع و بزرگ بود و در طی سالها مردمان زیادی در آن در آرامش و صلح زندگی میکردند زئوس فرمانروای آسمانها به عنوان هدیه ای به پوسیدون علمی بسیار پیشرفته به آن سرزمین اهدا کرد به طوری که مردم در آن دارای تمدنی فراتاریخی بودند , سالها بعد مردمی در آتلانتیس دچار وسوسه و طمع نسبت به پادشاهی پوسیدون شدند و سعی در نابودی او کردند و روزی موفق شدند " کلیتو" را که عمر جاوبدان داشت با استفاده از قدرت های اهریمنی نابود کنند "پوسیدون" نیز که با مرگ معشوقه اش بسیار عصبانی شده بود مردم آتلانتیس را مورد غضب قرار میدهد و این شهر را به همراه تمام جزیزه و ساکنانش به اعماق اقیانوس می کشاند و در اعماق بستر اقیانوس دفن می کند نظرات جدید در مورد آتلانتیس تقریبا تمامی مردم به وجود شهر آتلانتیس معتقدند اما کسی به راستی از حقیقت وجود این شهر با خبر نیست تا به حال نیز به جز چند اکتشاف دریایی مدرک مستندی در مورد این شهر در دسترس نیست , در داستانها و افسانه هایی که در مورد این شهر وجود دارد از وجود ابزار آلاتی نام برده شده است که در مقایسه با صنعت و تکنولوژی یازده هزار سال پیش و حتی تمدن امروز نیز بسیار پیشرفته به نظر میرسد مانند اینکه از وجود فضاپیماها و سوختهای پرقدرت و ... نام برده شده به همین دلیل عده ای بر این اعتقادند که آتلانتیس در واقع محل سسلامدت توده ای از موجودات فضایی است و این شهر در واقع توسط موجودات فرازمینی بنا شده است و این که شاید این شهر هنوز هم پا برجاست و در اعماق اقیانوس به زندگی خود ادامه میدهد و شاید محلی برای تحقیقات انسان شناسی موجودات فرازمینی به شمار می اید. افسانه ضحاک ضحاک . [ ض َح ْ حا ] (اِخ ) بیوراسب . بیوراسف . اژی دهاک . اژدهاک . اژدها. (فردوسی ). اژدهافش . اژدهادوش . (فردوسی )… ماردوش . پادشاه داستانی که پس از جمشید بر اریکه ٔ سلطنت نشست . صاحب مجمل التواریخ و القصص گوید: مدت پادشاهی وی هزار سال بود، بعضی از مبالغت کم روزی و نیم گویند . او را بیوراسپ خوانند و گویند بیور اسب تازی به هرّائی از زر و سیم پیش وی جنیبت کشیدندی ، و اندر اصل نام او قیس لهوب (کذا) گویند و ضحاک حمیری نیز خوانندش و پارسیان ده آک گفتندی از جهت آنک ده آفت و رسم زشت در جهان آورد از عذاب و آویختن و فعلهاء پلید، و آک را معنی زشتی و آفتست پس چون معرب کردند سخت نیکو آمد: ضحاک ، یعنی خندناک . و اژدهاک گفتند سبب آن علت که بر کتف بود، یعنی اژدهااند که مردم بیوبارند، اندر تاریخ جریر گوید بیوراسف دیگر بود، و ضحاک دیگر ، ایزدتعالی نوح را پیش وی فرستاد و از بعد طوفان بسالها ضحاک پادشاهی بگرفت . اما نسب او چنین بود: ضحاک بن [ ارو ]نداسپ ، و ارونداسف نیز گویند، و او وزیر طهمورث بود و روزه داشتن و خدای را تعبد کردن از وی خاست . ابن ربکاون بن سادسره (کذا) ابن تاج بن فروال بن سیامک بن مشی بن کیومرث ، و تاج جد او بود که عرب از نسل اواَند و بزمین بابل نشست فرزندش [ دو ] دختر [ بود یکی ] فریدون بزنی کرد و یکی بزمین کابلستان افتاد و مهراب که جد رستم بود از فرزندان این دختر است ، و از پسران ضحاک هیچ جایگاه ذکر نیافته ام . ابن البلخی گوید: این بیوراسف ضحاک است و ضحاک در لفظ عربی چنین آمده است و اصل آن ازدهاق است و شرح این حال بعد از این داده شود، و در نسب او خلاف است میان نسابه و بعضی می گویند از نسابه که اصل او از یمن بوده است و نسب او ضحاک بن علوان بن عبیدبن عویج الیمنی است و از خواهر جمشید زاده بود، و جمشید او را بنیابت خود به یمن گذاشته بود. و نسابه ٔ پارسیان نسب او چنین گفته اند: بیوراسف بن ارونداسف بن دینکان بن وبهزسنگ بن تازبن نوارک بن سیامک بن میشی بن کیومرث ، و این تاز که ازجمله ٔ اجداد اوست پدر جمله ٔ عرب است و چون پدر عرب بود اصل همه عرب با او می رود و این سبب است که عرب را تازیان خوانند یعنی فرزندان تاز، هرچه عجم اند با هوشهنگ می روند و عرب با این تاز می رود، و درهمه ٔ روایتها ضحاک خواهرزاده ٔ جمشید بوده ست و نام مادرش ورک بود خواهر جمشید. و سپس جای دیگر آرد : نسب بیوراسف درباب انساب یاد کرده آمده ست و اینک گویندضحاک اصل آن اژدهاق است و به لغة عرب الفاظ همی گردد از این جهت ضحاک گویند، و ازبهر آن او را اژدهاق گفتندی که او جادو بود و ببابل پرورش یافته بود و جادویی بآموخته و روزی خویشتن را بر صورت اژدهائی بنمودو گفته اند که به ابتدا که جادوئی می آموخت پدرش منع می کرد پس دیوی که معلم او بود گفت اگر خواهی که ترا جادویی آموزم پدر را بکش ، ضحاک پدر خویش را بتقرب دیو بکشت و سخت ظالم و بدسیرت بود و خونهاء بسیار بناحق ریختی و باژها او نهاد در همه جهان و پیوسته بفسق و فساد و شراب خوارگی مشغول بودی با زنان و مطربان ، وبر هر دو دوش دو سلعه بود، معنی سلعه گوشت فضله باشد بر اندام آدمی و هرگاه خواستی آن را بجنبانیدی همچنانک دست جنبانید و ازبهر تهویل را بمردم چنان نمودی که دو مار است اما اصلی نداشت چه دو فضله بود و گویند که آن هر دو سلعه چون روزگار بیامد بیفزود و درد خاست و پیوسته مرهمها برمی نهادند و سکون و آسایش آنگاه یافتی که مغز سر آدمی بر آن نهادندی مانند طلا و چون این ظلم و قتل جوانان بدین سبب مستمر گشت کابی ، آهنگری اصفهانی ازبهر آنک دو پسر ازآن ِ او کشته بود خروج کرد و پوست که آهنگران دارند بر سر چوبی کرد و افغان کرد و آشکارا ببانگ بلند ضحاک را دشنام داد و از ظلم او فریاد می کرد و غوغا با او بهم برخاستند و عالمیان دست با او یکی کردند و روی بسرایهای ضحاک نهاد و ضحاک بگریخت و سرای و حجره ها از وی خالی ماند، ومردمان کابی آهنگر را گفتند بپادشاهی بنشین گفت من سزاء پادشاهی نیستم اما یکی را از فرزندان جمشید طلب باید کردن و بپادشاهی نشاندن ، و افریدون از بیم ضحاک گریخته بود و پنهان شده ، مردم رفتند و او را به دست آوردند و بپادشاهی نشاندند و ضحاک را گرفت و بند کرد و کابی آهنگر را از جمله سپاهسالاران گردانید و آن پوست پاره را بجواهر بیاراست و بفال گرفت و درفش کابیان نام نهاد و علامت او بود در همه جنگها. ابوریحان بیرونی در التفهیم بمناسبت جشن مهرگان گوید: مهرگان چیست ؟ شانزدهم روز است از مهرماه و نامش مهر. و اندر این روز افریدون ظفر یافت بر بیوراسب جادو آنک معروف است به ضحاک و بکوه دماوند بازداشت … و نیز در سبب آتش کردن در جشن سده گوید: اما سبب آتش کردن وبرداشتن آن است که بیوراسب توزیع کرده بود بر مملکت خویش دو مرد هر روزی تا مغزشان بر آن دو ریش نهادندی که بر کتفهای او برآمده بود، و او را وزیری بود ارمائیل نیکدل ، نیک کردار از آن دو تن یکی را زنده یله کردی و پنهان او را بدماوند فرستادی ، چون افریدون اورا بگرفت سرزنش کرد و این ارمائیل گفت توانائی من آن بود که از دو کشته (کذا، و ظ: کشتنی ) یکی را برهانیدمی و جمله ٔ ایشان از پس کوهند. پس با وی استواران فرستاد تا بدعوی او نگرند و او کسی را پیش فرستاد و بفرمود تا هر کسی بر بام خانه ٔ خویش آتش افروختند زیراک شب بود و خواست تا بسیاری ِ ایشان پدید آید، پس آن نزدیک افریدون بموقع افتاد و او را آزاد کرد و بر تخت زرین نشاند و مسمغان نام کرد، ای مه مغان .
نويسنده: محمد نصرالهی | نظرات (0) | لينك ثابت مطلب | تاريخ : پنج شنبه 16 دی 1389 ،2:20 PM
| .:. آخرين مطالب ارسال شده .:. | ||
|
|
|
|

امروز :
| منوي اصلي وب | ||||||||||||
|
• صفحه
اصلي وب • سامانه وبلاگ راسخون • رايانامه وب • Add To Favorites • آر اس اس وب | ||||||||||||
|
نويسنده و معرفي وب |
||||||||||||
|
||||||||||||
| موضوعات وب | ||
|
ساعت وب |
||
|
|
||
| آمار وب | ||
|
تعداد پست ها :25 تعداد نظرات :
0 تاريخ آخرين بروز رساني :
چهارشنبه 22 دی 1389 تاريخ تأسيس وبلاگ :
پنج شنبه 16 دی 1389
|
||
|
لوگوي وب |
||
|
|
||
|
صفحات وب |
||
|
|
||

