اللهم عجل لولیک الفرج(کانون مهدی یاوران/ویژه خواهران)

ازفکرگناه پاک بودن عشق است ازهجرتوسینه چاک بودن عشق است آن لحظه که راه می روی آقاجان زیرقدم تو خاک بودن عشق است

چون روز پنج‌شنبه نهم محّرم‌الحرام رسید؛ شمر ملعون با نامه ابن زیاد لعین در امر قتل امام علیه‌السّلام به کربلا وارد شد و آن نامه را به ابن سعد نمود. چون آن پلید از مضمون نامه آگه گردید خطاب کرد به شمر و گفت: مالک وَ یْلَکَ، خداوند تو را از آبادانی‌ها دور افکند و زشت کند چیزى را که تو آورده‌اى، سوگند به خداى چنان گمان مى‌کنم که تو بازداشتى ابن زیاد را از آن‌چه من بدو نوشتم و فاسد کردى امرى را که اصلاح آن را امید مى‌داشتم، واللّه! حسین آن کس نیست که تسلیم شود و دست بیعت به یزید دهد؛ چه جان پدرش على مرتضى در پهلوهاى او جا دارد.

شمر گفت: اکنون با امر امیر چه خواهى کرد؟ یا فرمان او بپذیر و با دشمن او طریق مبارزت گیر و اگر نه دست از عمل بازدار و امر لشکر را با من گذار. عمر سعد گفت: لا وَلا کَرامَةَ لَکَ [= نه! و بزرگی مباد برای تو!] من این کار را انجام خواهم داد. تو همچنان سرهنگ پیادگان باش و من امیر لشکرم! این بگفت و در تهیه قتال با جناب سیّدالشهّداء علیه‌السّلام شد.

شمر چون دید که ابن سعد مهیّاى قتال است، به نزدیک لشکر امام علیه‌السّلام آمد و بانگ زد که: کجایند فرزندان خواهر من عبداللّه و جعفر و عثمان و عبّاس؟ چه آن‌که مادر این چهار برادر امّ‌البنین از قبیله بنى‌کلاب بود که شمر ملعون نیز از این قبیله بوده. حضرت امام حسین علیه‌السّلام بانگ او را شنید برادران خود را امر فرمود که جواب اورا دهید اگر چه فاسق است لکن باشما قرابت وخویشى دارد. پس آن سعادتمندان با آن شقىّ گفتند: چه بود کارت؟ گفت: اى فرزندان خواهر من! شماها در امانید با برادر خود حسین رزم ندهید، از دَوْر برادر خود کناره گیرید و سر در طاعت امیرالمؤمنین یزید در آورید.

جناب عبّاس بن على علیه‌السّلام بانگ بر او زد که بریده باد دست‌هاى تو و لعنت باد بر امانى که تو از براى ما آوردى، اى دشمن خدا! امر مى‌کنى ما را که دست از برادر و مولاى خود حسین بن فاطمه علیهاالسّلام برداریم و سر در طاعت ملعونان و فرزندان مَلاعینان در آوریم؟ آیا ما را امان مى‌دهى و از براى پسر رسول خدا صلى‌اللّه علیه و آله و سلم امان نیست؟ شمر از شنیدن این کلمات خشمناک شد و به لشکرگاه خویش بازگشت. پس ابن سعد لشکر خویش را بانگ زد که: یا خَیلَ اللّهِ ارکَبى وَ بِالجنّةِ اَبشِرى؛ اى لشکریان خدا! سوار شوید و مُستَبشِر بهشت باشید!

پس جنود نامسعود او سوار گشته و رو به اصحاب حضرت سیّدالشّهداء علیه‌السّلام آوردند در حالى که حضرت سیّدالشّهداء علیه‌السّلام در پیش خیمه شمشیر خود را بر گرفته بود و سر به زانوى اندوه گذاشته و به خواب رفته بود و این واقعه در عصر روز نهم محرّم‌الحرام بود.

شیخ کلینى از حضرت صادق علیه‌السّلام روایت فرموده که آن جناب فرمود: روز تاسوعا روزى بود که حضرت امام حسین علیه‌السّلام و اصحابش را در کربلا محاصره کردند و سپاه اهل شام بر قتال آن حضرت اجتماع کردند، و ابن مرجانه و عمر سعد خوشحال شدند به سبب کثرت سپاه و بسیارى لشکر که براى آن‌ها جمع شده بودند و حضرت امام حسین علیه‌السّلام و اصحاب او را ضعیف شمردند و یقین کردند که یاورى از براى آن حضرت نخواهد آمد و اهل عراق او را مدد نخواهند کرد. پس فرمود:  پدرم فداى آن ضعیف وغریب! و بالجمله؛ چون حضرت زینب علیهاالسّلام صداى ضجّه و خروش لشکر را شنید، نزد برادر دوید و عرض کرد: برادر! مگر صداهاى لشکر را نمى‌شنوید که نزدیک شده‌اند؟ پس حضرت سر از زانو برداشت و خواهر را فرمود که اى خواهر اکنون رسول خدا صلى‌اللّه علیه و آله و سلّم را در خواب دیدم که به من فرمود: تو به سوى ما خواهى آمد. چون حضرت زینب علیهاالسّلام این خبر وحشت اثر را شنید طپانچه بر صورت زد و صدا را به واویلا بلند کرد. حضرت فرمود که اى خواهر وَیْل و عذاب از براى تو نیست. ساکت باش خدا تو را رحمت کند.

پس حضرت عبّاس علیه‌السّلام به خدمت آن حضرت آمد و عرض کرد: برادر! لشکر روى به شما آورده‌اند. حضرت برخاست و فرمود: اى برادر عباس، سوار شو جانم فداى تو باد و برو ایشان را ملاقات کن و بپرس چه شده که ایشان رو به ما آورده‌اند؟ حضرت عبّاس علیه‌السّلام با بیست سوار که از جمله زُهَیرْ و حبیب بودند به سوى ایشان شتافت و از ایشان پرسید که غرض شما از این حرکت و غوغا چیست؟ گفتند: از امیر حکم آمده که بر شما عرض کنیم که در تحت فرمان او در آئید و اطاعت او را لازم دانید و اگر نه با شما قتال و مبارزت کنیم. حضرت عبّاس علیه‌السّلام فرمود: پس تعجیل مکنید تا من برگردم و کلام شما را با برادرم عرضه دارم. ایشان توقف نمودند. جناب عبّاس علیه‌السّلام به سرعت تمام به سوى آن امام اَنام شتافت و خبر آن لشکر را بر آن حضرت عرضه داشت. حضرت فرمود: به سوى ایشان برگرد و از ایشان مهلتى بخواه که امشب را صبر کنند و کارزاز را به فردا اندازند که امشب قدرى نماز و دعا و استغفار کنم؛ چه خدا مى‌داند که من دوست مى دارم نماز و تلاوت قرآن و کثرت دعا و استغفار را. از آن سوى اصحاب عبّاس در مقابل آن لشکر توقّف نموده بودند و ایشان را موعظه مى‌نمودند تا حضرت عبّاس علیه‌السّلام برگشت و از ایشان آن شب را مهلتى طلبید.

سیّد فرموده که ابن سعد خواست مضایقه کند، عَمرو بن الحجّاج الزبیدى گفت: به خدا قسم! اگر ایشان از اهل تُرک و دَیلَم بودند و از ما چنین امرى را خواهش مى‌نمودند ما اجابت مى‌کردیم ایشان را، تا چه رسد به اهل بیت پیغمبر صلى‌اللّه علیه و آله و سلّم. و در روایت طبرى است که قیس بن اشعث گفت: اجابت کن خواهش ایشان را و مهلتشان ده. لکن به جان خودم قسم است که این جماعت فردا صبح با تو مقاتله خواهند کرد و بیعت نخواهند نمود. عمر سعد گفت: به خدا قسم اگر این را بدانم امر ایشان را به فردا نخواهم افکند. پس آن منافقان آن شب را مهلت دادند و عمر سعد، رسولى در خدمت حضرت عبّاس علیه‌السّلام روان کرد و پیام داد براى آن حضرت که یک امشب را به شما مهلت دادیم. بامدادان اگر سر به فرمان در آورید شما را به نزد پسر زیاد کوچ خواهیم داد و اگر نه دست از شما برنخواهیم داشت و فیصل امر را بر ذمّت شمشیر خواهیم گذاشت. این هنگام دو لشکر به آرامگاه خود باز شدند.

منبع: شبکه اطلاع‌رسانی حضرت امام حسین علیه‌السلام



[ چهارشنبه 22 آبان 1392  ] [ 7:08 AM ] [ 313 ghasemzadeh ]

[ نظرات1 ]