
دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود.
موضوع درس درباره خدا بود.
استاد پـــــــــــــرسید:
« آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟»
کســـــــــــــی پاسخ نداد...
استاد دوباره پرسید:
« آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟»
دوبــــــــاره کسی پاسخ نداد...
استاد برای سومین بار پرسید:
« آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟»
برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد
استاد با قاطعیت گفت:
«با این وصف،وجود نداردخـــــــــدا »
دانشجو به هیچ وجه با استاد موافق نبود،
و اجازه خواست تا صحبت کند.
استـــــــــاد پذیرفت.
دانشجو از جایش برخاست و از همکلاسی هایش پرسید:
« آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟»
همه ســــــــــــکوت کردند...
« آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟»
همچنان کسی چیزی نگفت.
« آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟»
وفتی برای سومین بار کسی پاسخ نداد،
دانشجو چنین نتیجه گیری کرد کـــــــــــــه:
استادشان مــــــــــــغـــــــــــزندارد!!!
آن دانشجو کسی نبود جز؛
"آلبرت انیشتین"
پرنده بر شانه های انسان نشست.
انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت:
اما من درخت نیستم،تو نمیتوانی روی شانه من آشیانه بسازی!!!
پرنده گفت:من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم.
اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم.
انسان خندید؛به نظرش این بزرگترین اشتباه ممکن بود.
پرنده گفت:راستی؛چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟؟؟
انسان منظور پرنده را نفهمید و باز هم خندید...
پرنده گفت:تو نمی دانی توی آسمان چقدر جایت خالیست؟!
انسان دیگر نخندید.
انگار ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد چیزی که نمی دانست چیست!!!
شاید یک آبی دور،یک اوج دوست داشتنی...
پرنده گفت:غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است.
درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت دارد؛اما اگر تمرین نکند فراموشش می شود.
پرنده این را گفت و پر زد...
انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد.
و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آســــــــــمان بود.
و چیزی شبیه دلتنگــــــی توی دلش موج زد.
آنگاه خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت. گفت:
یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟؟؟
زمین و آسمان هر دو برای تو بود،اما تو آسمان را ندیدی!!!
راستی عزیزم؛بـــــالهـــــــایت را کجا گذاشتی؟؟؟
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد.
آنگاه سر در آغوش خــــــــــدا گذاشت و گریستــــــــــ ...


0 نظر