اصفهان سراسر پوشیده از برف بود.
پنجاه روز یک ریز برف میبارید ، هوایی به شدت سرد و زمهریر، بر تمام شهر سایه افکنده بود.
سرما و یخبندان پدرش را هم زمینگیر کرده بود.
پدر با دیدن آن همه سرما و تنهایی پسر با عصبانیت و ناراحتی به او گفت:
الان که درس و مباحثه تعطیل است و دیگر کسی در مدرسه باقی نمانده چرا به روستا بر نمیگردی؟!
سرمای حجره کمتر از سرمای بیرون نبود، کرسی هم گرمایی نداشت؛ زغالهای مدرسه تمام شده بود.
شب از نیمه گذشته بود ، به هر شکل باید کنار پدرش دراز میکشید؛ اما مگر از شدت سرما امکان خوابیدن وجود داشت!
در همین حین ناگهان صدای در زدن بلند شد!
با خودش میگفت این وقت شب، توی این سرما چه کسی ممکن است باشد؟!
- کیستی؟
- آقا حیدرعلی مدرس! با شما کار دارم
- { این وقت شب، توی این سرما و برف، نه چراغی نه کرسی، نه غذایی، با این مهمان آشنا چه کنم؟ }
در مدرسه را باز کرد؛ اما با وجودی که چراغ در مدرسه خاموش بود، همه جا روشن و نورانی شد.
جذابیت و نورانیت چهرهناشناس به حدی بود که تا چند لحظه خیره خیره فقط به صورتش نگریست و اصلاً سوز آن شب سرد را احساس نکرد.
مقدار زیادی سکههای دو قرانی توی دستش گذاشت و گفت:
- فردا صبح هم برای شما زغال میآورند. اعتقاد شما باید بیشتر از اینها باشد، به پدرتان بگویید: اینقدر عصبانی نباش، ما بی صاحب نیستیم.
گرما و نور همه فضای مدرسه را گرفته بود، انگار از سرما هیچ خبری نبود.
ناشناس گفت: آن شمع که در تاقچه حجرهتان است، روشن کنید.
انگار از همه چیز و همه جا خبر داشت، کلامش همه نور و صداقت بود.
صبح شد، پدرش در صحن مدرسه قدم میزد که ناگهان در مدرسه را زدند، شخصی با باری از زغال سلام و احوالپرسی کرد،
مرد گفت:
- دیشب خیلی سرد بود. شما حتماً خیلی اذیت شدید
- آری! تا نیمه شب خیلی سرد بود
مرد با تعجب گفت: مگر در نیمه شب چه اتفاقی رخ داد؟
- پسرم شمعی روشن کرد و تا صبح اصلاً احساس سرما نکردیم.
- به حق چیزهای نشنیده ! ...
...
اللهم عجل لولیک الفرج
کى شود بینم که در عالم تمام
بهر نشر امر حق کردى قیام
کى شود بینم که ذکرت شد بلند
در همه آفاق آن را بشنوند
اللّهمّ عجّل لولیک الفرج
