شیخ رجبعلی خیاط:
در نیمه ی شبی سرد و زمستانی در حالی که برف به شدت می بارید
و تمام کوچه و خیابان ها را سفید پوش کرده بود از ابتدای کوچه دیدم
که در انتهای کوچه کسی سر به دیوار گذاشته و روی سرش برف
نشسته است!!!
باخود گفتم شاید معتادی دوره گرد است که سنگ کوب کرده!
اما وقتی جلو رفتم دیدم او یک جوان است....
او را تکانی دادم؛ بلافاصله نگاهم کرد و گفت چه می کنی؟
گفتم: جوان مثله اینکه متوجه نیستی روی سرت برف نشسته! ظاهرا
مدت هاست که اینجایی! خدای ناکرده مریض می شوی!
اینجا چه می کنی؟
جوان که گویی سخنان مرا نشنیده بود با سرش اشاره ای به روبرو
کرد....
وقتی سرم را برگرداندم دیدم که او زل زده به پنجره خانه ای....!
فهمیدم عاشق شده! همانجا نشستم و با تمام وجود گریستم!!!
جوان باتعجب از من پرسید: چه شد؟ آیا تو هم عاشق شدی؟! از تو که
گذشته دیگه....
گفتم: قبل از اینکه تو را ببینم فکر می کردم عاشقم! [عاشق مهدی
فاطمه]
ولی الآن که تو را دیدم [چگونه برای رسیدن به عشقت از خود بی خود
شدی] فهمیدم من عاشق نیستم....
مگر عاشق می تواند لحظه ای به یاد معشوقش نباشد؟!
