نفس بر آمد و کام از تو بر نمی آید *** فغان که بخت من از خواب در نمی آید
در این خیال به سَر شد زمانِ عُمر و هنوز *** بلای زلف سیاهت به سر نمی آید
مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید *** وز آن غریب بلا کش خبر نمی آید
کمینه شرط وفا ترک سر بُوَد حافظ *** برو اگر ز تو این کار بر نمی آید

کودکی که نقاشی دل همه ی ما رو کشیده


