مرد در گرگ و میش سحر، برای خرید نان از خانه خارج شد. چشمش به رفتگر محله افتاد که مثل همیشه در حال کار بود؛ دید امروز صورت خود را با پارچه ای پوشانده است. نزدیکتر رفت، او رفتگر همیشگی محله نبود. کنجکاو شد، سلام داد و دید رفتگر امروز، آقا مهدی است. او از دوستان شهید باکری بود.
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 13 خرداد 1394 ] [ 9:01 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
[ چهارشنبه 13 خرداد 1394 ] [ 9:01 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
محمدرضا کنار مادر نشسته است. سر را بلند کرده و آرام می گوید ، مادر من رفتنی هستم و شهید می شوم. به گونه ای هم شهید می شوم که دیدن پیکرم ناراحتت می کند. مادرجان! تو فقط بیا نگاه کن و برو. آن لحظه دوستانم تو را نظاره می کنند . مراقب باش مادر . حرفی نزنی ها.
[ چهارشنبه 13 خرداد 1394 ] [ 9:01 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
مهدی وقتی شهید شد چند روز به ولادت حضرت مهدی(ع) مانده بود و نزدیک بود ۲۱ سالش تموم بشه. سلام بر ۱۵ فروردین ۱۳۴۶ که به دنیا آمد و سلام بر ۱۰ فروردین ۶۷ و یازدهم ماه شعبان که به لقای پروردگار رفت.
[ چهارشنبه 13 خرداد 1394 ] [ 9:00 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
دقایقی نگذشته بود که هلیکوپترها را به وضوح دیدیم و مطمئن شدیم آنها مربوط به ارتش آمریکا هستند اما چون نمیخواستیم آغازکننده درگیری باشیم، و مأموریت ما حفاظت و گشتزنی در آبهای خودمان بود عکسالعملی نشان ندادیم.
[ چهارشنبه 13 خرداد 1394 ] [ 9:00 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
وقتی داوود را با عکسها رادیولوژیاش به بیمارستان موصل برده و به جراح معالج نشان دادند او با عصبانیت داد زده بود که: «مگر دیوانه شدهاید؟ غیر ممکن است که این عکسها مربوط به داوود باشد!»
[ چهارشنبه 13 خرداد 1394 ] [ 8:58 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
پدر ومادر شهید ذوالعلی از وسایل شخصی شهید که در روز حادثه همراه او بوده میگویند.آخرین ابیاتی را که او با خط خود نوشته و به همراه داشته هم اکنون به عنوان یکی از ارزشمندترین یادگارهای به جا مانده از این شهید نزد خانوادهاش قرار گرفته.
[ چهارشنبه 13 خرداد 1394 ] [ 8:57 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
[ چهارشنبه 13 خرداد 1394 ] [ 8:56 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
بر کهن تخت فولادین اصفهان یاقوت لاله نشان چند دههای است میدرخشد و بوی عطرش مشام نصف جهان را پر میکند. در این درج پرنگین گوهرانی خوابیدهاند که هرکدام درفش ایرانی را مزین به نام و حماسه خود کردهاند. شیرمردانی که به خون خویش پاسدار حرمت و حریم این آب و خاک بودهاند. شیرمردانی که هر کدام داستانی بلند از غیرت و مردانگیشان در صندوقچه قلب خانوادههایش به جا مانده است. صندوقچههایی که باید گشوده شوند تا شرح حماسه مردانی که فدای وطن شدند را همه بدانند.
[ چهارشنبه 13 خرداد 1394 ] [ 8:55 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
روزها فقط تا شعاع سه کیلومتری دور شهر، امنیت نسبی برقرار بود و برای رفتن به دورتر باید با ستون و تأمین میرفتیم. حالا عباس چهل پنجاه کیلومتر از شهر دور شده بود. آن هم تنها، تنها که نه، من هم بودم ولی مگر فرقی هم میکرد!
وقتي دو نفري توي سنگر کمين جزيره ي مجنون، بيست و چهار ساعت نگهبان شديم با چشم خودم ديدم که نماز نمي خواند! توي سنگر کمين، در کمينش بودم تا سر حرف را باز کنم.
ـ تو که براي خدا مي جنگي، حيف نيس نماز نخوني...
لبخندي زد و گفت: «يادم مي دي نماز خوندن رو!»
ـ بلد نيستي!؟
ـ نه، تا حالا نخوندم!
همان وقت داخل سنگر کمين، زير آتش خمپاره ي شصت دشمن، تا جايي که خستگي اجازه داد، نماز خواندن را يادش دادم. توي تاريک روشناي صبح، اولين نمازش را با من خواند. دو نفر نگهبان بعد با قايق پارويي که آمدند و جاي ما را گرفتند، سوار قايق شديم تا برگرديم.
پارو زديم و هور را شکافتيم. هنوز مسافتي دور نشده بوديم که خمپاره شصت توي آب هور خورد و پارو از دستش افتاد. آرام که کف قايق خواباندمش، لبخند کم رنگي زد.
با انگشت روي سينه اش صليبي کشيد و چشمش با آسمان يکي شد....
معراج مومن، مجموعه خاطرات نماز رزمندگان در هشت سال دفاع مقدس
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
آن شب هم با جديت آخرين ديدار را از محور عمليات انجام داد. همه چيز مهيا شده بود براي انجام عمليات. نگران حالش بودم حدود ساعت 3 بعد از نصف شب بود كه از منطقه برگشت.
با آمدن او بيدار شدم. اما مزاحمش نشدم. با خودم گفتم: او بايد استراحت كند تا آمادگي كامل براي عمليات فردا شب داشته باشد پس نبايد مزاحم او بشوم.
آرام و بدون سرو صدا، لباسهاي غواصي را از تن بيرون آورد. چهرهاش در آن تاريكي ديدنيتر شده بود. ميدرخشيد. هوا سرد بود. آهسته از گوشه سنگر پتويي برداشت دورش پيچيد. خيالم راحت شد كه از خط برگشته و حالا هم ميخواهد بخوابد.
چشمانم را روي هم قرار دادم اما لحظاتي نگذشته بود كه صداي العفو العفو او مرا به خود آورد. پتويي دورش پيچيده بود و نماز شب مي خواند... با آن همه خستگي. خدايا اين ديگر چگونه مردي است ؟
راوي : حاج محمود اميني برادر شهيد
معراج مومن، مجموعه خاطرات نماز رزمندگان در هشت سال دفاع مقدس
ادامه مطلب
ادامه مطلب
یکی از سران ضدانقلاب به نام «محمود آشتیانی» با عباس تماس گرفته بود که میخواهم با تو مذاکره کنم. یک جایی را هم برای مذاکره مشخص کرده بود. عباس به همراه بنده خدایی به نام «حمید» عازم محل قرار شده و آنجا از ماشین که پیاده میشوند معلوم میشد که «آشتیانی» راهنمایی فرستاده تا آنها را به محل استقرار او ببرد. همراه عباس بند دلش پاره میشود که عباس! به خدا توطئه است. اینها میخواهند بگیرند ما را. عباس میگوید: نترس برادر! با من بیا، غلط میکنند دست از پا خطا کنند. بقیه ماجرا از بیان «حمید» خواندنی است:
ادامه مطلب