شهر هویزه را به سهام خیام هم می شناسند، دختری که ۸ مهر ۵۹ با عراقی ها درگیر شد. سهام به عراقی هایی که موقع برداشتن آب مزاحمش شدند، گفت مگر شمر هستید که نمی گذارید آب برداریم؟ آن ها هم گلوله ای به پیشانیش زدند و شهیدش کردند. مردم خشمگین شدند، راه پیمایی کردند، به عراقی ها حمله کردند و شهر را آزاد کردند. هویزه از آن روز تا دی ماه ۵۹ آزاد بود و دی ماه دوباره اشغال شد.
ادامه مطلب
[ شنبه 2 خرداد 1394 ] [ 11:40 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
در کیسه را که باز کردیم، گربهها خوشحال و چالاک بیرون پریدند، اما در یک چشم به هم زدن موشها گربهها را دنبال کردند و به دام خود انداختند! باورکردنی نبود. موشها به دور گربهها حلقه زدند و گربههای بیچاره راه فراری نداشتند.
[ شنبه 2 خرداد 1394 ] [ 11:32 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
حسين در روز دوازدهم ارديبهشت ماه سال 1341 در خانوادهاي پارسا و مستضعف از اهالي جنوب تهران به دنيا آمد و دوران تحصيل را با هوش و استعداد فراوان و حسن خلقي مثال زدني، طي كرد.
[ شنبه 2 خرداد 1394 ] [ 11:31 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
وقتی حزب دموکرات از حمله به پادگان پیرانشهر مأیوس شد، به بهانه تأسیس دفتر در نقده ۱۵۰۰ نفر مسلح به شهر حملهور شدند تا جاده منحصر به فرد پادگان را از داخل شهر به تصرف خود در بیاورد و هدف اصلی اشغال نقده و خلع سلاح کردن پادگانها بود.
[ شنبه 2 خرداد 1394 ] [ 11:28 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
شهید سیدمهدی تهامی یکی از غواصان لشکر 41 ثارالله بود که قبل از عملیات والفجر 8 در هورالعظیم به شهادت رسید و پیکر پاکش پس از 14 سال به زادگاهش برگشت.
[ شنبه 2 خرداد 1394 ] [ 11:28 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
عروسی خواهر شهید حمزه سلیم زاده نزدیک بود. حمزه به دوستانش سفارش کرده بود خبر شهادت مرا به تاخیر بیندازند تا مراسم عروسی دچار مشکل نشود .
[ شنبه 2 خرداد 1394 ] [ 11:27 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
سیدمهدی تهامیپور زمانی که در 15 سالگی میخواست به جبهه برود، پدرش چهار ماه او را در زمینههای مختلف آزمایش کرد و نمره داد.
[ شنبه 2 خرداد 1394 ] [ 11:26 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
شهید ملانوروزی، اگرچه شغل اصلیاش در بازار بود اما در مدت کوتاهی شیفته بچههای پادگان شهید مدرس شد و تصمیم داشت همکاری با آنها را فراتر از یک قرارداد و کار موقت ادامه دهد. او حالا یکی از ۳۹ شهید انفجار پادگان شهید مدرس است.
[ شنبه 2 خرداد 1394 ] [ 11:26 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
آخرین دیدار ما با غلام زعفری وقت رفتن برای عملیات والفجرده بود. ما داشتیم سوار اتوبوسها میشدیم که غلام رسید. بدو اومد سمت ما و از همان دور هم آغوش باز کرد. من رو بغل کرد. بغض گلوش رو گرفته بود. غلام زبانش لکنت داشت. لکنت زبان غلام برای عملیات محرم بود که خودش میگفت گلوله کاتیوشا نزدیکم خورد و موج انفجار گلوله من رو چندین متر پرت کرد.
[ شنبه 2 خرداد 1394 ] [ 11:25 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
جمعی از مادران شهدا که گرد سالخوردگی روی چهرههای مهربان و سختی کشیده شان نشسته، در جوار این قطعه سخت مشغول تهیه آش نذری و توزیع آن بین زائران شهدا هستند. مادر شهید شکری در مورد عکسی که خود شهید قبل از شهادت انتخاب کرد سخن میگوید.
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب