|
با اتوبوس می برمت که حالت جا بیاد ...
|


گفت:«اتوبوس خوبه. با اتوبوس می ریم.»
می خواستیم بریم مرخصی، اصفهان.
گفتم: «با اتوبوس ؟ تو این گرما؟»
گفت:«گرما؟ پس این بسیجی ها چی کار می کنن؟ من یه دفعه با هاشون از فاو اومد شهرک، هلاک شدم. اینا چی بگن؟
با همون اتوبوس می برمت که حالت جا باید. بچه های لشکر هم می بینندمون، کاری داشتند می گن.»
ادامه مطلب
[ جمعه 19 تیر 1394 ] [ 2:40 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
برادر کاظم اخوان در نامهای خطاب به برادرش نوشت: نامه نوشتن برایم سخت است، چرا که بیش از سه دهه است از سرنوشت تو هیچ اطلاعی نداریم. نه نشانی، نه نشانهای و نه تصویری. حتما میپرسی پس چرا به تو نامه مینویسم.
[ جمعه 19 تیر 1394 ] [ 2:39 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
به گزارش فارس، از جنایت منافقین در غرب کشور آن هم بعد از پذیرش قطعنامه 598 توسط ایران، روایات و حرفهای بسیاری شنیدیم که فقط بخشی از آن همه جنایت است؛ رزمنده بسیجی «حسین دهنوی» از رزمندگان غرب کشور است که جنایت منافقین در اسلامآباد غرب را روایت میکند.
***
بعد از پذیرش قطعنامه 598 در 27 تیرماه 1367 توسط امام خمینی(ره)، بعثیها از جنوب و غرب کشور حمله گستردهای را آغاز کردند؛ گردان ما در سرپل ذهاب با نیروهای عراقی درگیر شدند؛ بعد از پیشروی عراق، منافقین در تاریخ سوم مرداد از پادگان اشرف به سمت ایران سرازیر شدند؛ 4 مرداد 1367 منافقین به اسلام آباد غرب رسیدند و پنجم مرداد درگیری با منافقین در تنگه مرصاد ـ چارزبر صورت گرفت.
در این حملات، شاهد واقعه بودیم. در آن زمان این قدر امکانات و تجهیزات نظامی نبود که بتوانیم مقابل 30 تیپ پیاده و مکانیزه منافقین مقاومت کنیم. آنها مانند رعد و برق به شهر حمله کردند. بعد از اینکه درگیر جنگ شهری شدیم، میدیدم که مردم، کوچه به کوچه از دست منافقین فرار میکردند و این گروهک هم مردم را به رگبار میبست؛ تعداد زیادی از مردم در این منطقه شهید و مجروح شدند.
در این بین ما درگیر بودیم و حتی فرصت نداشتیم که پیکرهای شهیدان و مجروحان را جمع کنیم و کار رزمی خودمان را ادامه دادیم. ما میدیدیم که منافقین برخی از مردم را روی زمین خوابانده بودند و تیرخلاص به آنها میزدند.
یکی از تلخترین صحنهها این بود که منافقین بعد از گرفتن شهر اسلام آباد غرب، به بیمارستان امام خمینی(ره) حمله کردند و تمام کارکنان، مجروحان نظامی و شخصی را کشتند و بعد پیکرهایشان را به داخل حیاط بیمارستان بردند و آتش زدند.
علاوه بر مردم اسلام آباد غرب، مردمی که در این شهر به شهادت رسیدند، از مناطق کرند غرب و سرپل ذهاب بودند که در این منطقه پناه گرفته بودند.
بعد این حملات وحشیانه، منافقین به تنگه مرصاد رسیدند و گردان مستقر تیپ انصار همدان آماده رزم با این نیروها شدند؛ عملیات تأخیری انجام شد؛ بعد هم نیروهای کمکی به منطقه رسیدند و به حول و قوه الهی، منافقین را شکست دادیم.
دو روز بعد از قتل عام مردم توسط منافقین، برای پاکسازی وارد شهر اسلام آباد غرب شدیم؛ صحنههای دردناک بسیاری دیدیم، چرا که آنها میخواستند رعب و وحشت بین مردم ایجاد کنند و افراد سرشناس را هم به شهادت میرساندند؛ نمونهای آن صحنهای بسیار دردناک بود که منافقین عمامه یک طلبه را دور گردنش آویخته بودند و او را از ساختمان سه طبقهای در میدان مرکزی اسلامآباد، اعدام کرده بودند.
هفتم مرداد پایان عملیات مرصاد بود، روز هشتم هم کار پاکسازی منطقه را انجام دادیم و سپس مردم از نقاط مختلف برای تحویل پیکرهای شهدایشان به اسلامآباد آمدند.
[ جمعه 19 تیر 1394 ] [ 2:39 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
شیرینترین لحظه حاج غلامحسین یعنی دامادی پسر ارشدش علیرضا در مسجد اتفاق افتاد و این داماد مکتبی مهمانان مجلس دامادیاش را به مسجد فراخواند و نتیجه این پیوند فاطمه بود که به گفته حاج غلامحسین، ۹ ماه بعد از شهادت علیرضا به دنیا آمد.
[ جمعه 19 تیر 1394 ] [ 2:39 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
[ جمعه 19 تیر 1394 ] [ 2:32 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
وی2 برادر به نام های موسی و عیسی داشت که دلیری های زیادی در جبهه ها خلق کردند؛با این که سن زیادی نداشت اما قیافه او چیز دیگری را نشان می داد بلند قامت و استوار و دلیر همچون نامش .
درملکشاهی که در آن ایام از نقاط بسیار محروم ودور افتاده بود مطابق با رویه مرسوم،جوانان برای کار و کسب درآمد به بندرمی رفتند؛ لذا وی برای امرار معاش وگذران زندگی خانواده خود مجبور به ترک شهر و دیارخویش شده ودرسال 1356 به همراه دیگر همشهری های خود به بندر امام خمینی(ره)(شاهپور سابق) می روند.
در زمانی که در این بندر مشغول کار بودندشناسنامه ای باهویت(اسدالله دارابی کریانی) پیدا می کند وتلاش زیاد او برای یافتن صاحب شناسنامه بی فایده بود.
لیکن به رسم امانت و به امید روزی که صاحب آن پیدا شود شناسنامه را پیش خود نگه داری می کند، اما گذشت زمان این موضوع را به باد فراموشی می سپارد و یا گویی قرار است تقدیر،این شناسنامه را با زندگی او عجین سازد.
تصویر شناسنامه پیدا شده به نام اسدالله دارابی کریانی
بعد از انقلاب و با شروع جنگ تحمیلی او نیز همچون دیگر جوانان این مرز و بوم برای دفاع از سرزمین مادری و پاسداری از اسلام و انقلاب برای نام نویسی به جبهه رفته اما به دلیل نداشتن شناسنامه از پذیرش وی خوداری می شود.
درهمین زمان است که به یاد شناسنامه ای که سالها قبل در بندر پیدا کرده بود می افتد و با آن شناسنامه به همراه برادرانش(موسی فتحی که او نیز به درجه شهید نائل می شود و عیسی فتحی که بعد ها به درجه جانبازی نائل می شود) در بسیج ثبت نام نموده و عازم جبهه های حق علیه باطل می شود.
او و2 برادرش از کسانی بودند که در همان اوایل جنگ در جبهه حضور یافتند؛پس از دلیرمردیها و رشادت های فراوان در ایام حضور خود در جبهه های حق علیه باطل سرانجام در هشتم تیرماه سال 1361هجری شمسی که به همراه دیگر همرزمانش برای شناسایی منطقه رفته بودند ،خودرو آنها با مین ضد تانک برخورد کردهوی و برادردیگرش موسی فتحی و جمعی دیگرازهمرزمانش به درجه رفیع شهادت نائل می شوند.
از راست،شهید اسدالله دارابی کریانی(رستم فتحی) و شهید موسی فتحی
پس از شهادت سنگ قبر وی با نام شناسنامه پیدا شده ی سال های دور ( اسد الله دارابی کریانی ) منقش گردیده و دیگر از رستم نامی هم باقی نمی ماند تا نقش نگین سنگ مزارش باشد.
منبع: ایلام فردا
[ جمعه 19 تیر 1394 ] [ 2:31 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
خبر گزاری دفاع مقدس: حسین لشکری، 20 اسفند 1331 در قریه ضیاء آباد از توابع استان قزوین به دنیا آمد. دوره تحصیلات ابتدایی را در زادگاهش به پایان رساند و برای ادامه تحصیل به قزوین عزیمت کرد در سال 1350 پس از اخذ دیپلم برای انجام خدمت مقدس سربازی به لشکر 77 خراسان اعزام شد همان زمان در رزمایش مشترکی که بین نیروی زمینی و هوایی انجام شد با درجه گروهبان سومی حضور داشت و در آنجا با خلبانان شرکت کننده در رزمایش آشنا شد. از آن پس شور و شوقی فراوان به حرفه خلبانی در خود احساس کرد. پس از پایان دوره سربازی در آزمون دانشکده خلبانی شرکت کرد و پس از موفقیت به استخدام نیروی هوایی در آمد.
[ جمعه 19 تیر 1394 ] [ 2:31 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
شهيد حاج حسين بصير از جانشينی گروهان، مسئوليتش را در لشکر ۲۵ کربلا شروع کرد تا به فرماندهی تيپ يکم رسيد و در عمليات کربلای ۱۰ به قائم مقامی لشکر منصوب شد و سرانجام حاج بصير منتظر در شامگاه دوم ارديبهشت سال ۱۳۶۶ در عمليات کربلای ۱۰ از قلههای ماووت عراق به اوج آسمان پر کشيد.
[ جمعه 19 تیر 1394 ] [ 2:31 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
[ جمعه 19 تیر 1394 ] [ 2:30 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
مجبور بودیم که در هوای گرم، داخل سنگر را آتش بزنیم تا بتوانیم نیم ساعت از دست پشهها راحت بخوابیم. از آن موقع پوتینها را به پا میکردیم، شلوارمان را هم روی پوتینها میآوردیم و کش رویشان میانداختیم و داخل کیسه میرفتیم.
ادامه مطلب

ادامه مطلب
ادامه مطلب


کمی که دقت کردیم دیدیم داخل این انگشت شهید انگشتری است؛ همه بچهها دور پیکر شهید جمع شدند. خاکهای روی عقیق انگشتر را که پاک کردیم، صدای ناله و فغان بچهها بلند شد؛ روی عقیق آن انگشتر حک شده بود «حسین جانم» .
ادامه مطلب



ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب


(راوی شهید بابانظر از عملیات کربلای5)
راه افتادیم . حدود بیست سی قدم فاصله گرفته بودیم که دیدم مجدداً صدایی می آید. به علی گفتم: باز مرا صدا می زند.
علی گفت: تو خیالاتی شدی
خوب گوش کردم. دیدم بیسیم چی حاجی شریفی فریاد می زند: حاجی، حاجی ...
برگشتم و پرسیدم: چرا دنبال ما آمدی؟
گفت: حاجی شهید شد.
دیگر نفهمیدم چه شد و راه را چطوری آمدم. فقط اینقدر می دانم که وقتی رسیدم، دیدم حاج شریفی را داخل پتویی پیچیده اند. این مرد واقعاً مثل خورشید می درخشید.
(نقل از کتاب بابا نظر صفحه 380)
ادامه مطلب
ادامه مطلب