کنار نهری که به نهر علی بن ابیطالب(ع) مشهور شده بود، مسجدی قرار داشت که واحد اطلاعات در آن جا مستقر بود. در نمازخانهی مسجد، سوله زده و روی آن را با خاک پوشانده بودند؛ به این ترتیب، سنگر محکمی درون مسجد ساخته شده بود. ضمن این که استتار هم داشت و عراقیها اگر شناسایی هوایی میکردند، متوجه هیچ عارضهی اضافهای نمیشدند

ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 مرداد 1395 ] [ 10:06 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
اروند، رودخانه ای وحشی در این اوضاع، اروند، این رود وحشی فهمیده بود خبرهایی هست و خود را آماده میکرد تا از طعمههایش پذیرایی کند، اما... اولین گام برای اجرای عملیات شناسایی مواضع عراقیها در آن سوی اروند بود؛ ولی مشکلات زیادی برای این کار وجود داشت. مهمترین آن عبور از رودخانهی اروند بود. آب رودخانه دو جریان متفاوت داشت. در موقع مد، جریان آب دریا به سمت بصره بود و در موقع جزر، جریان معکوس میشد. مشکلات دیگری هم بود، مانند موانع مصنوعی از قبیل سیم خاردار و مین که عراقیها به وجود آورده بودند؛ ساحل پر گل و لای که برای حرکت نیروها سخت بود و چولان و نیزاری که به ارتفاع حداقل یک متر اجازهی حرکت به نیروها نمیداد. فرماندهان تصمیم قاطعی برای اجرای عملیات گرفته بودند. مهمترین آن آموزش نیروهای شناسایی و غواص بود. آموزشها به دو بخش عمومی و تخصصی تقسیم شد. کلیهی نیروها، آموزش عمومی را میگذراندند. رعایت اصل حفاظت و اطلاعات مهم بود؛ به همین دلیل، نیروها کلیهی فنون نظامی و روش جنگهای مختلف را میآموختند تا از نوع آموزشها، منطقهی عملیات لو نرود. آموزش تخصصی هم در محل خاصی که دارای وضعیتی مشابه منطقهی اصلی عملیات بود، انجام میشد. عناصر شناسایی، پس از گذراندن دورههای سخت و طاقت فرسای غواصی، وارد عملیات شناسایی شدند. این رزمندگان باید در شب، با عبور از عرض 600 تا 1500 متری اروند، وارد منطقهی عراقیها میشدند؛ سپس با عبور از موانع، به شناسایی میپرداختند. عراقیها به کمک رازیت - یک نوع رادار سطحی - دوربینهای دید در شب، پروژکتورهای قوی، دیدگاههای متعدد و سنگرهای چند دهنه در نزدیکترین نقاط ساحل و اسکلههای مستحکم، بر اروند اشراف داشتند. کوچکترین بیاحتیاطی نه تنها باعث اسارت یا شهادت نیروهای غواص میشد، بلکه عراقیها با دیدن چنین صحنههایی نسبت به وضعیت منطقه حساس میشدند. آموزشها به دو بخش عمومی و تخصصی تقسیم شد. کلیهی نیروها، آموزش عمومی را میگذراندند. رعایت اصل حفاظت و اطلاعات مهم بود؛ به همین دلیل، نیروها کلیهی فنون نظامی و روش جنگهای مختلف را میآموختند تا از نوع آموزشها، منطقهی عملیات لو نرود. آموزش تخصصی هم در محل خاصی که دارای وضعیتی مشابه منطقهی اصلی عملیات بود، انجام میشد مسالهی دیگر آماده سازی منطقه - اقدامات مهندسی و انتقالات - بود. هم زمان با انجام آموزشها، عدهای مشغول احداث جاده، پل، سوله، سنگر و حمل و نقل وسایل سنگین نظامی و امکانات مورد نیاز در منطقهی اروند کنار شدند. این مساله، با توجه به رعایت اصل حفاظت و اطلاعات، مشکل دیگری بود. برای جلوگیری از شلوغی منطقه، سعی شد تا دستگاههای مهندسی کمتر داخل نخلستان پرسه بزنند؛ همچنین با تذکر مسؤولین مبنی بر کاهش تردد در جادههای اصلی، یگانها مجبور شدند از حداقل افراد و دستگاهها استفاده کنند. آموزشها کمکم جان گرفت. این در حالی بود که تا انجام عملیات چند ماهی مانده بود. برای این که با جو آن روزهای اروند کنار آشنا شویم، بهتر است به یکی از گردانهای بسیج برویم. مهدی قلی رضایی یکی از رزمندگان لشکر عاشورا بود. او زمانی که فهمید بوی عملیات میآید، خودش را به مقر واحد اطلاعات رساند. در آن جا ابتدا کریم حرمتی را دید. کریم با دیدن او از خوش حالی دوید و خود را به مهدی رساند و صورتش را بوسید. بعد به سرعت نزد کریم فتحی رفت تا خبر آمدن مهدی را به او بدهد. پس از کمی صحبت، قرار شد مهدی در همان محوری که کریم حرمتی، مسؤولیتش را بر عهده داشت، کار کند. گردان سیدالشهدا (ع) و گردان علیاصغر (ع) زنجان برای آموزش غواصی در قسمتی از ساحل رودخانهی کارون مستقر شده بودند. کریم حرمتی رو به مهدی کرد و گفت: آموزش غواصی گردان سیدالشهدا (ع) بر عهدهی ماست. تو هم باید در این آموزش، مربی یکی از گروهانها باشی. اما مهدی برای آموزش در این سطح، چیز زیادی نمیدانست. این مشکل هم حل شد و مهدی در عرض چند روز، آموزش کامل غواصی با فین[1] و لوازم جانبیاش را دید. هر روز، ساعت 7 صبح، صبح گاه برگزار میشد. پس از آن، نیروها تا ساعت هشت وقت داشتند صبحانه بخورند و آماده شوند برای کار. راس ساعت 8، آموزش شروع میشد و تا ظهر بیوقفه ادامه داشت. با صدای اذان ظهر، به نیروها استراحت داده میشد. نماز در حسینیه و با حضور بسیجیان ادا میشد. پس از آن، وقت ناهار بود. بعد از ناهار، یکی دو ساعت وقت برای استراحت بود؛ اما بچهها بیشتر به بازی فوتبال میپرداختند. ساعت 3 بعدازظهر دوباره آموزشها شروع میشد. این در حالی بود که لباس غواصی نیروها هنوز خیس بود! بسیجیها، هنگام اذان مغرب، از آب خارج میشدند و نیمههای شب دوباره وارد آب میشدند. در حالی که آب اگر راکد میماند، یخ میزد! 10 ساعت آموزش و تمرین در شبانهروز، در شرایطی انجام میشد که حتی تصور آن هم خارج از ذهن بود. سوز و سرمای هوا، نامناسب بودن لباسها، شرایط نامساعد تغذیه و انواع بیماریها که پیآمد ساعتها حضور در آب بود. این وضعیت کم و بیش برای همهی لشکرها یکسان بود. میرقاسم میرحسینی، آن روزها قائم مقام لشکر 41 ثارالله بود. غواصان این لشکر هم در منطقهی چویبده، در اروند کنار، به آموزش مشغول بودند. آن روز صبح، قرار بود برخی از نیروهای خط شکن لشکر برای آموزش شنا به رودخانهی کارون بروند. علی زارعی - یکی از مسئولین لشکر - داشت از کنار کارون میگذشت که چشمانش به میرحسینی افتاد. از تعجب خشکش زد، میرحسینی در آن سرما در کارون شنا میکرد. میرحسینی آمد کنار آب. علی زارعی به او سلام کرد. جوابش را داد. بعد دست به گیاهان خشک خودروی کنار ساحل گرفت و خود را از آب بیرون کشید. تمام موهای بدنش سیخ شده بود و مثل بید میلرزید. علی زارعی با تعجب پرسید: حاجی! تو این سرما هوس شنا کردهای؟ میرحسینی در حالی که لبخند میزد، جواب داد: قرار است امروز گردانها برای شنا بیایند این جا. خواستم قبل از این که آنها تن به آب کارون بدهند، خودم هم مزهی سرما و شنا را چشیده باشم.... او راهش را کج کرد و به طرف قائم مقام لشکر رفت. نفس میرحسینی به شماره افتاده بود. علی زارعی با دیدن او بیشتر سردش شد و یقهی اورکتش را بالا کشید. میرحسینی آمد کنار آب. علی زارعی به او سلام کرد. جوابش را داد. بعد دست به گیاهان خشک خودروی کنار ساحل گرفت و خود را از آب بیرون کشید. تمام موهای بدنش سیخ شده بود و مثل بید میلرزید. علی زارعی با تعجب پرسید: حاجی! تو این سرما هوس شنا کردهای؟ میرحسینی در حالی که لبخند میزد، جواب داد: قرار است امروز گردانها برای شنا بیایند این جا. خواستم قبل از این که آنها تن به آب کارون بدهند، خودم هم مزهی سرما و شنا را چشیده باشم....[2] . با همهی این احوال، برنامههای معنوی، روحها را مقاومتر و مهیاتر از همیشه میکرد. در این اوضاع، اروند، این رود وحشی فهمیده بود خبرهایی هست و خود را آماده میکرد تا از طعمههایش پذیرایی کند، اما... نگارنده : fatehan1 در 1391/07/22 16:59:29.
[ سه شنبه 12 مرداد 1395 ] [ 10:06 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
آخرین بار که محمود به مرخصی آمده بود برایمان تعریف کرد که این مرخصی را عراقی ها به من هدیه دادند گفتم چرا عراقیها؟ گفت چون رفته بودم گشت و وقتی به تنهایی از گشت برمیگشتم به چند عراقی برخوردم محمود اسدی از شهیدان شهرستان ساوه است که در «روستای صفی آباد» چشم به جهان گشود. این شهید در زندگی، خود را شریک مشکلات دیگران میدانست. مسجد خانه دوم او بود. ظلم ظالمان و فقر درماندگان از مسائلی بود که همیشه آزارش میداد. وی تنها 20 بهار زندگی را پشت سر گذاشته بود که برای انجام خدمت به سربازی رفت و چند ماه در جبهه انجام وظیفه کرد. هر وقت به مرخصی میآمد و قصد بازگشت را داشت، میگفت: انشاءالله با رفتن ما راه کربلای حسین باز میشود اگرچه در این راه جان ناقابل خود را فدا کنیم. بار آخر که به جبهه رفت، گویا خیال بازگشت ندارد و در نهایت در کربلای «مهران» به خیل شهیدان پیوست. آخرین بار که محمود به مرخصی آمده بود برایمان تعریف کرد که این مرخصی را عراقی ها به من هدیه دادند گفتم چرا عراقیها؟ گفت چون رفته بودم گشت و وقتی به تنهایی از گشت برمیگشتم به چند عراقی که آنها هم به گشت آمده و راه را گم کرده بودند، برخوردم. فورا اسلحه را رو به آنها گرفتم و ایست دادم. در دم، تسلیم شدند و سلاحهایشان را زمین انداختند و دست روی سرش گذاشت. سلاحهایشان را برداشتم و اسیرشان کردم سپس آنها را به مقر آورده و تحویل فرمانده دادم. اگرچه در بین راه وقتی فهمیدند که من تنها هستم و میخواستند سرم را زیر آب کنند و فرار کنند اما از فرارشان جلوگیری کردم و به همین علت فرمانده جهت تشویق به من یک هفته مرخصی داد. گفتم: پسرم چرا این طور مرا نگاه می کنی؟ گفت: مادر، این بار رفتنم با شهادت توأم است و بعد شروع به شیرین زبانی و مزاح کرد و گفت این بار با سرنگونی صدام کافر به مرخصی همیشگی خواهم آمد. خندید و خداحافظی کرد. رفت و به شهادت رسید. انشاءالله که با جوانان امام حسین (ع) محشور شود هنگام خداحافظی چنان بر چهره من خیره شده بود که همان وقت دریافتم که آخرین دیدار با فرزند دلبندم است. گفتم: پسرم چرا این طور مرا نگاه می کنی؟ گفت: مادر، این بار رفتنم با شهادت توأم است و بعد شروع به شیرین زبانی و مزاح کرد و گفت این بار با سرنگونی صدام کافر به مرخصی همیشگی خواهم آمد. خندید و خداحافظی کرد. رفت و به شهادت رسید. انشاءالله که با جوانان امام حسین (ع) محشور شود. نگارنده : fatehan1 در 1391/07/22 17:00:36.
[ سه شنبه 12 مرداد 1395 ] [ 10:05 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
مادر شهید میرمجتبی اکبری می گوید: میرمجتبی، متولد سال «1347» ،مهر ماه سال شصت می شد، «سیزده ساله» کلاس اول راهنمائی درس می خواند. وقتی گفت: می خواهم به جبهه بروم، دلم لرزید، خیلی کم سن و سال بود
[ سه شنبه 12 مرداد 1395 ] [ 10:05 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
والفجر 8 مجروح شده بود برده بودنش یکی از بیمارستان های شیراز. حافظه اش را از دست داده بود. کسی را نمی شناخت حتی اسمش را فراموش کرده بود. پرستاران یکی یکی اسم ها را می گفتند بلکه عکس العمل نشان بده. به اسم ابوالفضل که می رسیدند... والفجر 8 مجروح شده بود برده بودنش یکی از بیمارستان های شیراز. حافظه اش را از دست داده بود. کسی را نمی شناخت حتی اسمش را فراموش کرده بود. پرستاران یکی یکی اسم ها را می گفتند بلکه عکس العمل نشان بده. به اسم ابوالفضل که می رسیدند شروع می کرد به سینه زدن خیال می کردند اسمش ابوالفضل است. رفته بودم یکی از بیمارستان های شیراز. گفتند: « این جا مجروحی بستری است که حافظه اش را از دست داده. فقط می دانند اسمش ابوالفضله» رفتم دیدنش تا دیدم شناختمش . عباس بود. عباس مجازی. بهشون گفتم :« این مجروح اسمش عباس است نه ابوالفضل» گفتند:« ما هر اسمی که آوردیم عکس العمل نشان نداد اما وقتی گفتیم ابوالفضل شروع کرد به سینه زدن. فکر کردیم اسمش ابوالفضل است» عباس میون دار هیئت بود. توی سینه زنی اونقدر ابوالفضل ابوالفضل می گفت که از حال می رفت. بس که با اسم ابوالفضل سینه زده بود، این کار شده بود ملکه ذهنش همه چیز رو فراموش کرده بود الا سینه زدن با شنیدن اسم ابوالفضل.... عباس میون دار هیئت بود. توی سینه زنی اونقدر ابوالفضل ابوالفضل می گفت که از حال می رفت. بس که با اسم ابوالفضل سینه زده بود، این کار شده بود ملکه ذهنش همه چیز رو فراموش کرده بود الا سینه زدن با شنیدن اسم ابوالفضل.... شهید عباس مجازی(عضو اطلاعات عملیات لشکر 25 کربلا) شهادت 17/12/1365- بعد از عملیات والفجر 8 در بیمارستان- مزار شهید: گلزار شهدای شایستگان امیرکلا بابل نگارنده : fatehan1 در 1391/07/22 17:02:20.
[ سه شنبه 12 مرداد 1395 ] [ 9:45 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
یکبار که در منزل آقای بحر العلوم سخنرانی داشتم، مسائلی پیش آمد که گفتم: خانم ها از چه میترسید از چهار ضربه شلاق، می خواهید همین گردنم را نشان تان بدهم، پشتم، ستون فقراتم را بعد خانمها شروع کردن به گریه. گفتم: من با ترسوها حرف نمی زنم. همین قدر می گویم که روحانیت شما را یکی یکی بر دار می کنند. اگر این ها(شاه) پیروز بشوند وای بحالتان است
[ سه شنبه 12 مرداد 1395 ] [ 9:45 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
رو کردم به آسمان.از ته دل فریاد زدم. چشمانم را بستم، دهانم را باز کردم و ... کفر گفتم. عربده زدم و با های های گریه، گفتم: خدایا ... اگه من رو شهیدم کنی، خیلی نامردی... خدایا، بذار من بمونم، برم توی این تهران خراب شده، یه ورق کاغذ بهم بده تا توی اون بگم توی سه راه مرگ شلمچه چی گذشت
[ سه شنبه 12 مرداد 1395 ] [ 9:45 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
سفری که با پسر شهیدم به حج رفتم بعضی از خاطرات امکان دارد که آنچنان وجه اثبات شده ای از نظر علمی نداشته باشد . اما اهل دل و آنانی که خود دل سوخته باشند میتوانند این مطلب را خوب تحلیل کنند . خاطره ای که پیش روی شماست از مادر شهید مسعود ترابی نقل شده است که پیرامون سفر این مادر شهید برای ادای مناسک حج می باشد . همان توی فرودگاه ساکم را از دستم گرفت . گفت : مادر جان ! ماموریت دارم تا آخر سفر نوکریت رو بکنم . پسرم توی همه ی سفرم به مکه با من بود . توی اتوبوس ، بغلم مینشست . کسی او را نمی دید ; فقط من او را می دیدم . طواف را با هم دور خانه ی خدا انجام دادیم . خرید هایم را او انجام داد . هیچ وقت هم از آسانسور استفاده نکردم . اما زود تر از بقیه به اتاق می رسیدم . زن های کاروان تعجب می کردند از این که من چطور با این پا چطور این همه پیه را بالا و پایین می کنم . چه می دانستند که همراهم کیست . سفر که تمام شد و پایمان به ایران رسید ، مسعودم آمد جلو بغلم کرد و گفت : مادرجان ! ماموریت من تا همین جا بود . خدا به همراهت باشه . خداحافظی کرد و دیگر ندیدمش . شهید مسعود ترابی تاریخ تولد : 20/4/1343 تاریخ شهادت : 10/6/1365 محل شهادت : حاج عمران – عملیات کربلای دو دوره ابتدایی و راهنمایی را در روستای گل سفید شهر لنگرود گذراند . به ورزش کشتی علاقه داشت و همراه با دیگر کشتی گیران گل سفید به تمرین و مسابقه می پرداخت . روحیه جوانمردی و پهلوانی را یاد گرفت و در عمل هم نشان می داد . خاتزاطی که از او نقل می شود گواه این مدعاست. توی جمع مذهبی های گل سفید بود و در پایگاه محل فعالیت های انقلابی را مجدانه پی می گرفت و انجام می داد . رشته اتومکانیک را انتخاب کرد و به تحصیلش ادامه داد ، اما جنگ شروع شد و جوان مردان را به میدان فراخواند. مسعود هم خود را به کردستان و مبارزه با ضد انقلاب رساند ، اما جندی بعد به لشگر قدس در سنندج پیوست . عمبیات کربلای دو در محور حاج عمران در پیش بود . ذکر و یاد خدا همیشه بر زبانش بود ، در عین حال ، خود را کوچکتر از آنی می پنداشت که در ردیف رزمندگان راه خدا باشد ; اما خداوند بندگان مخلصش را بهتر از هر کسی می شناسد و او را با ترکش هایی که روانه اش شد انتخاب کرد و رو ح بزرگ مسعود در این عملیات آرام گرفت . پیکر پاگش بازنگشت تا هفت سال بعد که رفتند استخوان هایش را آوردند و کنار دیگر شهدای گل سفید به خاک سپردند . نگارنده : fatehan1 در 1391/07/23 12:23:15.
[ سه شنبه 12 مرداد 1395 ] [ 9:44 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
من فرزند شهیدم خیلی دلش می خواست كه تنها فرزندش را قبل از شهادت ببیند و برای دیدن و بوییدنش لحظه شماری می كرد. اما وقتی پای ناموس و شرف ملتش از طرفی و قومی زیاده خواه و متجاوز از طرفی به میان آمد، آرزوهایش را فراموش كرد كه اگر نمی كرد و نمی كردند، امروزمان امروز نبود خیلی دلش می خواست كه تنها فرزندش را قبل از شهادت ببیند و برای دیدن و بوییدنش لحظه شماری می كرد. اما وقتی پای ناموس و شرف ملتش از طرفی و قومی زیاده خواه و متجاوز از طرفی به میان آمد، آرزوهایش را فراموش كرد كه اگر نمی كرد و نمی كردند، امروزمان امروز نبود. وقت خداحافظی كه فرا رسید، آن قدر سفارش كرد كه داشتم جای خودم را با او اشتباه می گرفتم، اما به سفارشات كلامی هم بسنده نكرد و در میانه خون و باروت، نامه ای فرستاد كه مراقبش باشم تا سربازی از سربازان امام زمان(عج) باشد. هنوز نامه اش را كامل نخوانده بودم كه اشك هایم از خبر عروجش بر صفحه كاغذ جاری شد. یكم خرداد ماه سال 1361 ، یعنی دقیقا یك سال بعد از عقدمان در محضر حضرت امام خمینی ، عروج كرد و درست دوماه بعد، نام ماندگارش در شناسنامه دختر دردانه اش به ثبت رسید. یكم خرداد ماه سال 1361 ، یعنی دقیقا یك سال بعد از عقدمان در محضر حضرت امام خمینی ، عروج كرد دردانه ای كه هنوز هم زمزمه می كند: « من فرزند شهیدم، روی پدر ندیدم » نگارنده : fatehan1 در 1391/07/25 10:46:52.
[ سه شنبه 12 مرداد 1395 ] [ 9:44 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
جشن انقلاب در اسارت پذیرایی در اسارتگاه با یک نوع شیرینی مندرآوردی که به «بیجی» معروف بود، انجام میشد. بچهها این شیرینی را در ایام خاص درست میکردند. یک شیرینیپز اصفهانی هم داشتیم که با خمیرنان، کیک خامهای درست میکرد که حرف نداشت. در سال 66 آسایشگاه 16 به اتاق شماره 9 که تعداد زیادی از بچههای رمادی در آن بودند، منتقل شدم. در این سالها جابهجاییهای زیادی اتفاق میافتاد، ولی بحمدالله دوستان زیادی داشتیم و با تعداد زیادی از آنها تا آخر اسارت، هم اتاق بودیم. یک ماه به «دهه فجر» مانده بود و بچهها در فکر برنامههای فرهنگی آن بودند. اجرای تئاتر هم یکی از برنامهها بود که من هم در این بخش مشغول آمادهسازی آن بودم. یکی از بچهها نمایشنامهای را که بسیار طولانی بود، مینوشت. تئاتر نسبتاً پربازیگری بود و افراد زیادی در آن نقش داشتند. تعدادی هم در حال نوشتن بودند. خلاصه داستان این نمایش این بود که چند نفر در نقش آلمانیها بودند و البته از این جهت مشکلی نداشتیم. بعضی از بچهها به زبانهای مختلف تسلط داشتند و میشود گفت، همه نوع زبانی در آسایشگاه وجود داشت، عربی، انگلیسی، آلمانی و فرانسوی و از این لحاظ آسایشگاه کاملاً غنی بود. دهه فجر فرا رسید و نمایش آماده شده بود. برنامههای مختلف اجرا شد و نوبت به اجرای نمایش رسید. به محض اینکه شروع کردیم، نگهبان عراقی سر رسید و اجرای نمایش با اعلام وضعیت قرمز از سوی نگهبان خودی قطع شد. دهه فجر فرا رسید و نمایش آماده شده بود. برنامههای مختلف اجرا شد و نوبت به اجرای نمایش رسید. به محض اینکه شروع کردیم، نگهبان عراقی سر رسید و اجرای نمایش با اعلام وضعیت قرمز از سوی نگهبان خودی قطع شد این وضعیت چند بار تکرار شد و پشت سر هم وضعیت قرمز و عادی اعلام شد. این طور که معلوم بود، نگهبان عراقی کاملاً در جریان برنامههای ما قرار گرفته بود و متأسفانه با اینکه بچهها یک ماه تلاش کرده بودند، نتوانستیم آن را اجرا کنیم. البته خوشمزهتر از همه برنامهها، قسمت پذیرایی آن بود که معمولاً بچهها سنگ تمام میگذاشتند. پذیرایی با یک نوع شیرینی مندرآوردی که به «بیجی» معروف بود، انجام میشد. بچهها این شیرینی را در ایام خاص درست میکردند. یک قناد اصفهانی هم داشتیم که با خمیرنان، چنان کیک خامهای درست میکرد که حرف نداشت. یک دستگاه کیکپز خیلی جالب هم با قوطی یا حلب روغن، آن هم در چند طبقه ساخته بود. این وسیله را روی چراغ نفتی قرار میداد و کمکم کیکها آماده میشد. خوردن این شیرینیها معمولاً در ایام عید، دهه فجر و صبحهای جمعه بعد از دعای ندبه واقعاً میچسبید، جای همه خالی! روای: عبدالرحمان آغازی منبع : فارس نگارنده : fatehan1 در 1391/07/25 10:48:16.


ادامه مطلب

خاطرهای از زبان مادر شهید محمود اسدی:
ادامه مطلب

ادامه مطلب

ادامه مطلب

ادامه مطلب

ادامه مطلب

ادامه مطلب

ادامه مطلب

ادامه مطلب