دفاع مقدس

دفاع همچنان باقی است

 

 آمده بود می گفت:"مأموریت من تمام شد. زود باشین هر کاری دارین بگین.می خوام برم شهید شم." خندیدیم.گفت:"باورتون نمی شه؟همین الانش هم من قرار نبوده سالم برگردم.نمی دونم واسه ی چی این جام." باز هم خندیدیم.یک ساعت بعد دیگر نخندیدیم


ادامه مطلب

[ سه شنبه 12 مرداد 1395  ] [ 9:30 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

 

عملیات «رمضان» در پیش بود. دكتر ابوترابی مدت زیادی در منطقه ماندده بود و سردار «كاظمی» اصرار داشت كه دكتر به مرخصی برود. بالاخره دكتر كه اطاعت از دستورات فرمانده را بر خود واجب می‌دانست، قبول كرد كه برود. لباس بسیج را از تنش درآورد و آماده‌ی رفتن شد كه یكی آمد و گفت: دكتر! دم سنگر كسی می‌خواهد شما را ببیند


ادامه مطلب

[ سه شنبه 12 مرداد 1395  ] [ 9:29 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

 

«روی زمین دنبال آسمان نگردید. هر چه هست آن بالاست» این جمله‌ایست كه از كودكی به ما گفته بودند، و این را كرده بودند به قانونی بدون استثنا و تبصره. امروز من می‌خواهم یكی از استثناهای این قانون را رو كنم. گرچه زحمت پیدا كردن آن را من نكشیده‌ام. برای پیدا كردن تبصره‌های این قانون، یك عالمه خون ریخته شده است. باور كن!


ادامه مطلب

[ سه شنبه 12 مرداد 1395  ] [ 9:29 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

 

وقتی به همراه دوستم به ستاد می آمدیم ، به چیزی جززندگی دراین شهرپرخطرفکر نمی کردم حتی یک زندگی جدید با کسی که ممکن است فردا در کنارم نباش . من تصمیم خودم را گرفته بودم . به همین خاطربه دوستم گفتم ؛ راستی آن پاسداری که قرار بود به من معرفی کنی اسمش چه بود؟ کمی جا خورد و بعد از مکث کوتاهی گفت:ــ به او حسن باقری می گویند،ولی نام اصلی اش غلامحسین افشردی است


ادامه مطلب

[ سه شنبه 12 مرداد 1395  ] [ 9:28 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

 

داستان عقد ما هم شنیدنی است. آقای باقری خیلی دلش می خواست امام خطبه عقد ما را بخواند . ولی به خاطر اوج گرفتن ترورها، دفتر امام وقت ملاقات برای عقد نمی داد. قرار شد آقای هاشمی رفسنجانی که آن روزها رئیس مجلس بودند خطبه بخوانند . وقت دادند و ما هم رفتیم . اما...


ادامه مطلب

[ سه شنبه 12 مرداد 1395  ] [ 9:28 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

خاطره ای از شفای جانباز شیمیایی

صدام در جنگ به طور کلی از سه عامل تاول زا یا گاز خردل (سولفورموستارد)، عامل اعصاب یا گازهای ارگانوفسفره مثل تابون و سارین و سومان و عامل خون یا سیانور استفاده کرد

سال 63 در عملیات بدر بعد از کلی دربدری به دلیل دیر رسیدن بالاخره تونستم تو گردان تعاون لشگر سیدالشهدا به واسطه دوستی با برادر هوشیار(فرمانده گردان) یه جای خالی گیر بیاورم. تو دسته ای که به آن معرفی شدم، تقریبا همه حال و روز منو داشتند و دقیقه 90 به منطقه رسیده بودند و با کلی التماس و درخواست تونسته بودند در گردان تعاون جایی داشته باشند.

از بچه های دسته ما یعنی کسانی که الان ازشون خبر دارم تنها سه نفررا می تونم اسم ببرم: مسیح الله بروجردی (نوه ی دختری حضرت امام (ره))، سعید رمضانعلی که تقریبا همیشه با هم بودیم (در عملیات بیت المقدس در حالی که هر دو در نزدیکی هم بودیم، من به خاطر گرمازدگی به عقب منتقل شدم و سعید اسیر شد) و حسین کلهر( که در همان عملیات دو چشم خود را از دست داد)

فرصت خیلی کم بود و تا اومدیم همدیگرو بشناسیم، رسیدیم به منطقه (جزیره مجنون)، و تا رسیدیم صدام هم نامردی نکرد (شما بخوانید نامردی کرد)، یه شیمیایی زد وسط گردان و تا بیاییم از رنگ (چون بمب فسفری که معمولا برای گرای توپخانه از آن استفاده می شد، رنگ سفید دارد و غالبا در هنگام حملات شیمیایی صدام برای اینکه هم متوجه موقعیت شود و هم از عنصر غافلگیری استفاده کند از این معجون در ترکیب بمبش استفاده می کرد) یا بوی آن (بوی سیر، پیاز یا تربچه) بفهمیم چه خبره، همه یه جورایی آن را استنشاق کردیم.

صدام در جنگ به طور کلی از سه عامل تاول زا یا گاز خردل (سولفورموستارد)، عامل اعصاب یا گازهای ارگانوفسفره مثل تابون و سارین و سومان و عامل خون یا سیانور استفاده کرد.

اولین نفر که مدتی از رده خارج شد، برادر هوشیار بود که ماسکش را به راننده اش داد و با چفیه خیس بر صورتش سعی کرد از محل اصابت بمب خارج شود. چند سال پیش اتفاقی او را دیدم، سر و مر و گنده، مثل همیشه. شنیده بودم شهید شده برای همین از دیدنش خیلی خوشحال شدم و به شوخی چند بار گفتم:

شهیدان زنده اند، عجب!، چقدر دنبال یه نمونش بودم!

بعد خاطره عجیبش را برایم تعریف کرد: "گفت سه سال بعد از این اتفاق در دوکوهه، شب هنگام مشغول نماز بودم، و در سجده آخر بدنم کاملا بی حس و سر شد، طوری که سر و صدا ها رو می شنیدم، اما امکان اینکه تکانی بخورم را نداشتم، بچه ها سفره شام را انداخته بودند و منتظرم بودند تا من هم به جمعشان اضافه شوم، مدتی گذشت، چند تیکه نثارم کردند، مثل برادر هوشیار، نمازت جعفر طیار شد، ولی در نهایت نگران شدند و ...

منو دعوت کرد رفتیم دفترش در صندوق قرض الحسنه بسیجیان در خاوران.

بعد خاطره عجیبش را برایم تعریف کرد: "گفت سه سال بعد از این اتفاق در دوکوهه، شب هنگام مشغول نماز بودم، و در سجده آخر بدنم کاملا بی حس و سر شد، طوری که سر و صدا ها رو می شنیدم، اما امکان اینکه تکانی بخورم را نداشتم، بچه ها سفره شام را انداخته بودند و منتظرم بودند تا من هم به جمعشان اضافه شوم، مدتی گذشت، چند تیکه نثارم کردند، مثل برادر هوشیار، نمازت جعفر طیار شد، ولی در نهایت نگران شدند و یکی از بچه ها بالای سرم آمد و بعد از چند بار صدا زدن  با دست من را تکان داد که باعث شد تا روی زمین بغلطم. بلافاصله من را راهی تهران کردند، اما عامل اعصاب به گونه ای عمل می کرد که هر چند ساعت دچار تشنج شدید می شدم، به گونه ای که به خاطر هیکل درشتم چند نفر هم حریفم نمی شدند و به همین دلیل من را به تخت می بستند. طولی نکشید که به کما رفتم..."

در کما بودم که از بزرگی برایم وقت گرفتند تا مرا نزد او ببرند تا دعای خیرش واسطه ی سلامتی ام شود. زمان مقرر رسید و مرا بر روی ویلچر به خانه اش بردند، دوستانم از تشنج هایم گفتند به همین دلیل اطرافیان این مرد بزرگ اصرار داشتند که حتما در کنار ما بمانند، اما وی با درخواست آنها مخالفت کرد و از آنها خواست تا از اتاق بیرون بروند تا برایم دعا بخواند، من تنها زمانی را بیاد می آورم که سرم بر بالین او بود و وقتی چشم باز کردم فقط او را دیدم، و از دیدن او آنچنان دچار شوق شدم که با صدای گریه ام  دوستانم و اطرافیان به داخل اتاق آمدند، او همچنان دعا می خواند و بر سرم دست می کشید ."

به اینجای حکایتش که رسید، با هم زدیم زیر گریه، و برادر هوشیار گفت پس از آن دیگر تمام مشکلاتم  رفع شد...

خوب اینها همه مقدمه بود برای رسیدن به مطلبی که در این مقال نمی گنجد!!...

خاطره ای از شفای جانباز شیمیایی

در عکس بالا(بعد از اینکه آمپولامون رو زده بودیم، گفتیم قبل از هر اتفاق غیرمنتظره دیگر عکسی به یادگار بگیریم) کسی که فلش بالای سرش است، منم!، سمت راستم به ترتیب سعید رمضانعلی و کلهر قرار دارند، سمت چپم، به ترتیب نفر اول اسمش همچنان نوک زبانم می چرخد! و نفر بعدی را هم عمرا نمی توانم به یاد بیاورم!

پی نوشت:

یک ضرب المثل فرانسوی است که می گوید "هر حقیقتی را نباید گفت." اما من گفتم!

toute vérité n'est pas bonne à dire

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/25 11:03:49.


ادامه مطلب

[ سه شنبه 12 مرداد 1395  ] [ 9:27 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

 

سخت ترین روز زندگی من و برادرم آن بود که باید با دستان کوچکمان کلمه بابا را مشق کنیم، آخر ما که در زندگی خود هرگز پدر را ندیده و کسی را بابا صدا نکرده بودیم و مفهوم جمله "بابا آب داد" بی معنی است.


ادامه مطلب

[ سه شنبه 12 مرداد 1395  ] [ 9:27 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

 

من آمدم برای بچه ها صحبت کردم و گفتم که همه شما که سوار این قایق ها هستید بلا استثنا شهید می شوید و از آنها درخواست کردم بچه هایی که دوست ندارند یا می دانند که ماندن شان برای خانواده و انقلاب و جنگ ضروری است، الآن می توانند پیاده بشوند و برنامه به این صورت بود که داوطلبانه باشد.دیدم هیچ کس تکان نخورد، من رفتم و برگشتم بعد از یک ربع ساعت دیدم تعداد رزمندگان آماده شهادت دست نخورده


ادامه مطلب

[ سه شنبه 12 مرداد 1395  ] [ 9:26 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

 

در این کره‏ی خاکی هر مکانی در طول شبانه‏روز دارای حالت خاصی است. یعنی مناطقی دارای صبحی روشن و زیبایند. مناطقی دیگر در هنگام روز و در بلندای آفتاب جلوه‏ای خاص دارند. مناطقی نیز شب در آنها از روز زیباتر است. مثلا طلوع زیباست، زیرا امید در آن شروع می‏شود. ظهر تماشایی است زیرا هیچ نقطه تاریکی باقی نمی‏ماند. شب تحسین برانگیز است زیرا پدیده‏های آفرینش با انسان سخن می‏گویند. اما غروب...


ادامه مطلب

[ سه شنبه 12 مرداد 1395  ] [ 9:26 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

 

حتی گاهی اوقات نزدیکترین همراهان در رفتن اخلال می‏کنند. کفشها و پوتینها بهانه می‏گیرند. زمین ناهموار سنگ می‏اندازد. سردی و گرمی هوا هم بی‏تأثیر نیست. عجیب است پاها هم کوتاهی می‏کنند. ولی باید رفت. راه نیز بی‏خطر نیست. بعضی بهانه‏ها را باید نادیده گرفت. اگر در راهپیمایی خستگی نبود، همه می‏آمدند. اگر حمل تجهیزات و سلاح و پوتین سنگین و تحمل خستگی و کوفتگی آسان بود، همه رزمنده می‏شدند. پس باید طاقت آورد. برو؛ ذکر هم بگو. ایاک نستعین. خدا را بخوان


ادامه مطلب

[ سه شنبه 12 مرداد 1395  ] [ 9:25 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

.: تعداد کل صفحات :. [ <> [ 50 ] [ 51 ] [ 52 ] [ 53 ] [ 54 ] [ 55 ] [ 56 ] [ 57 ] [ 58 ] [ 59 ] [ > ]