![]() |
بخش بيست و يكم راجع به اهل زمانه و عشيره و ياران امام حسن عليه السّلام و جريانهائى كه بين آنان واقع شد
1- در كتاب معانى الاخبار از امام جعفر صادق عليه السّلام روايت ميكند كه فرمود: امام حسن عليه السّلام دوستى داشت كه لاابالى بود، مدتى نزد آن حضرت نيامده بود، يك روز كه بحضور آن حضرت مشرف شد امام به وى فرمود: حال شما چگونه است؟ گفت: يا بن رسول اللَّه! حال من بر خلاف آن چيزى است كه خودم و خدا و شيطان آن را دوست داشته باشيم. امام حسن خنديد و فرمود: اين معما را شرح بده! گفت: زيرا خداى سبحان دوست دارد من مطيع او باشم و معصيت نكنم، ولى من اين طور نيستم. شيطان دوست دارد كه من خدا را معصيت نمايم و از او اطاعت نكنم، ولى من اين طور هم نيستم. من خودم دوست دارم كه از دنيا نروم اين طور هم نخواهم بود.
ناگاه شخصى برخاست و به امام حسن گفت: يا بن رسول اللَّه براى چيست كه ما مرگ را دوست نداريم!؟ فرمود: براى اينكه شما آخرت خود را خراب و دنياى خويشتن را آباد نمودهايد. بدين علت است كه دوست نداريد از مكان معمور و آباد بمكان خراب منتقل شويد.





