در قرون وسطی، کشیشان بهشت را به مردم میفروختند و
مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت
را از آن خود میکردند. فرد دانایی که از این نادانی مردم
رنج میبرد، دست به هر عملی زد...
نظرات (0) نويسنده : علیرضا - ساعت 1:58 PM - روز شنبه 10 خرداد 1393 |
هر زمان شايعه اي روشنيديد و يا خواستيد شايعه اي را تکرار
کنيد اين فلسفه را در ذهن خود داشته باشيد:در يونـــان باستان
سقراط به دليل خرد و درايت فراوانش مورد ستايش بود. روزي
فيلسوف بزرگي که از آشنايان سقراط بود، با هيجان نزد او آمد
و گفت : سقراط ميداني راجع به يکي ازشاگردانت چه شنيده ام؟
سقراط پاسخ داد: لحظه اي صبر کن. قبل از اينکه به من چيزي
بگويي از تومي خواهم آزمون کوچکي را که نامش سه پرسش
است پاسخ دهي....
نظرات (0) نويسنده : علیرضا - ساعت 1:45 PM - روز شنبه 10 خرداد 1393 |
یه روز يه پسر انگلسيه برای تحقیر کردن ایرانیها به پسر ايرانيه
ميگه چرا خانوماتون با مردا دست نميدن يعنى اين قدر مردا تون
شهوت پرستند؟یا مرداتون دزدهستن؟ پسر ایرانی...
نظرات (0) نويسنده : علیرضا - ساعت 1:39 PM - روز شنبه 10 خرداد 1393 |
روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است.
ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود.بعد از
آن که در میــان علوفه بسیــار جستجو کــرد و آن را نیافت از گـروهی
کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعـده داد
که هر کسی آن را پیـــدا کند جایزه ای دریافت نماید.کــودکان بـه محض
این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبارهجوم آوردند...
نظرات (0) نويسنده : علیرضا - ساعت 12:14 AM - روز سه شنبه 6 خرداد 1393 |
نظرات (0) نويسنده : علیرضا - ساعت 12:06 AM - روز سه شنبه 6 خرداد 1393 |
روزي ملانصرالدین از بازار يک گوسفند خريد در راه دزدي طناب
گوسفنـد را از گــردن آن باز کرد و گوسفنـــد را بــه دوستش داد و
طناب را به گردن خود بست و چهــار دست و پـــا به دنبــال ملا را
افتاد.ملا به خانه رسيد ناگهان ديد که گوسفندش تبــــديل به جواني
شده است دزد رو به ملا کرد و گفت:...
نظرات (0) نويسنده : علیرضا - ساعت 4:42 PM - روز یک شنبه 4 خرداد 1393 |
پيغام گير حافظ :
رفته ام بيرون من از كاشانه ي خود غم مخور
تا مگر بينم رخ جانانه ي خود غم مخور
بشنوي پاسخ زحافظ گر كه بگذاري پيام
زان زمان كو بازگردم خانه ي خود غم مخور
پيغام گير سعدي :
از آواي دل انگيز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پيغام تو خواهم گفت پاسخ
فلك گر فرصتي دادي به دستم
پيغام گير فردوسي :
نمي باشم امروز اندر سراي
كه رسم ادب را بيارم به جاي
به پيغامت اي دوست گويم جواب
چو فردا بر آيد بلند آفتاب
نظرات (0) نويسنده : علیرضا - ساعت 4:25 PM - روز یک شنبه 4 خرداد 1393 |
روزي مــردي داخل چــاله اي افتاد و بسيار دردش آمد ...
يک روحـــاني او را ديد و گفت :حتما گناهي انجام داده اي
!يک دانشمند عمق چاله ورطوبت خاک آن رااندازه گرفت!
يک روزنـامه نگار در مورد دردهايش با او مصاحبه کرد!
يک يوگيست به او گفت : ايـن چاله و همچنين دردت فقط
در ذهن تو هستند در واقعيت اصلا وجود خارجی ندارند!!!
يک پزشک براي درد او دو قرص آسپرين پايين انداخت!
يک پرستار کنــار چــاله ايستــاد و بـا او گريـه کـرد!
نظرات (0) نويسنده : علیرضا - ساعت 12:18 PM - روز شنبه 3 خرداد 1393 |
زاهدي گويد: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد:
اول مرد فاسدي از کنـــــار من گذشت و من گوشه
لباســم را جمع کردم تا بـه او نخورد .او گفت اي
شيخ خدا ميداند که فـــردا حال ما چه خواهد بود!
دوم مستي ديدم که افتان و خيــزان راه ميرفت به
او گفتم قدم ثابت بردار تا نيفتي .گفت تـــو با اين
همه ادعا قدم ثابت کرده اي؟!
نظرات (1) نويسنده : علیرضا - ساعت 2:48 PM - روز جمعه 2 خرداد 1393 |
روزي مرد کوري روي پلههاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را
در کنارپايش قرار داده بود روي تابلو خوانده ميشد: من کور هستم
لطفا کمک کنيد .
روزنامه نگارخلاقي از کنار او ميگذشت نگاهي به او انداخت فقط چند
سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت
و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد،تابلوي او را برداشت ان را
برگرداند و اعلان ديگري روي ان نوشت و تابلو راکنار پاي
او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل
برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه واسکناس
شده است مرد کور از صداي قدمهاي او خبرنگار..
نظرات (0) نويسنده : علیرضا - ساعت 5:47 PM - روز چهارشنبه 31 اردیبهشت 1393 |
