یه کمی که بزرگ شدم و میتونستم مسائل رو بفهمم،
یه روز به مولا و سرورم امام حسن عرض کردم: آقا، چرا ما اینقدر تو این شهر غریبیم، با اینکه مردمش شما را یابن رسول خطاب می کنند.
مکثی کرد و آهی کشید و فرمود : داستانش مفصله داداش کوچولو.
مدتی گذشت، تا اینکه یه روز مرا برد گوشه ای از خونه که برام آشنا و عجیب بود. آخه هم خودش و هم بقیه اعضای خونه برای این قسمت خونه حرمت زیادی قائل بودند.
اول ازم برای کتمانش قول گرفت بعد فرمود:
جواب اون سوالت اینجاست. این قبر مادرمه! -تا اینو گفت ته دلم آتیش بپا شد- ادامه داد یه روز مردم همین شهر هیزم آوردند . . . مزذمونو دادند. . .
دیگه بغض اجازه نداد که اون بگه و من بشنوم.
من همون لحظه، همون جا با خدا عهد بستم
این بخشی از حرفای حضرت ابالفضله شب عاشورا برای اصحاب . . .