چو جان انبیا بی نقش و سادست حقایق را خدا در وی نهادست
دیگر امکانات

یه کمی که بزرگ شدم و میتونستم مسائل رو بفهمم،

یه روز به مولا و سرورم امام حسن عرض کردم: آقا، چرا ما اینقدر تو این شهر غریبیم، با اینکه مردمش شما را یابن رسول خطاب می کنند.

مکثی کرد و آهی کشید و فرمود : داستانش مفصله داداش کوچولو.

مدتی گذشت، تا اینکه یه روز مرا برد گوشه ای از خونه که برام آشنا و عجیب بود. آخه هم خودش و هم بقیه اعضای خونه برای این قسمت خونه حرمت زیادی قائل بودند.

اول ازم برای کتمانش قول گرفت بعد فرمود:

جواب اون سوالت اینجاست. این قبر مادرمه! -تا اینو گفت ته دلم آتیش بپا شد- ادامه داد یه روز مردم همین شهر هیزم آوردند . . . مزذمونو دادند. . .

دیگه بغض اجازه نداد که اون بگه و من بشنوم.

من همون لحظه، همون جا  با خدا عهد بستم

این بخشی از حرفای حضرت ابالفضله شب عاشورا برای اصحاب . . .

 

 

 


ارسال شده توسط : مهدی بهاری راد
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 21 فروردین 1392 3:35 PM ] [ مهدی بهاری راد ]

درباره وبلاگ

سلام علیکم. فرمودند نفستان را به کار های خوب مشغول بدارید و الا نفس شما را به کارهایی که باب میلش هست مشغول می کند. یه روش سرکار گذاشتن نفس برای من ضعیف، نوشتن است.
آمار و بازدید ها
کل بازدید:7227
تعداد کل مطالب : 15
تعداد کل نظرات : 0
تاریخ آخرین بروزرسانی : چهارشنبه 21 فروردین 1392 
تاریخ ایجاد بلاگ : شنبه 3 دی 1390