توتاليتاريسم
شهريار زرشناس
منبع: باشگاه انديشه
توتاليتاريسم از ريشهي لاتين «Totus» كه به معني “همه” است مشتق شده است. توتاليتاريسم در لغت به معناي “جامع” و “فراگير” است. در معناي اصطلاحي، توتاليتاريسم در دو وجه “توتاليتاريسم سياسي” و “توتاليتاريسم اجتماعي” مطرح ميشود توتاليتاريسم سياسي، عبارت از آن رژيم استبدادي متمركز و سازمانيافتهي حزبي است كه در هيأت “دولت فاشيستي” يا مدل استالينستي دولت سوسياليستي تحقق يافته است.
توتاليتاريسم عبارت از استبداد سازمانيافتهي متمركز و فراگير از ناحيهي دولت و نهادهاي بوروكراتيك آن است. توتاليتاريسم متكي به قدرت واحد فراگير و ايدئولوژي مدرن است. به همين دلايل است كه متفكران سياسي معتقدند، توتاليتاريسم جز در ساحت تمدن مدرن امكان تحقق ندارد. توتاليتاريسم در ساختار سياسي آن چهار وجه دارد:
1. استبداد متمركز و خشن و فراگير
2. دولت و بوروكراسي گسترده و حاكم
3. ايدئولوژي مدرن اومانيستياي كه مبناي مدل توتاليتاريستي قرار ميگيرد.
4. حضور فعال سياسي تودهها كه فقط در قلمرو مفهوم مدرن دموكراسي امكانپذير است.
در واقع توتاليتاريسم سياسي همچون توتاليتاريسم اجتماعي مبتني بر حاكميت عقل مدرن است و جز در يك تمدن مدرن امكان تحقق ندارد.
توتاليتاريسم به معناي استبداد فراگير غير از وجه سياسي، داراي وجه اجتماعي نيز هست. توتاليتاريسم اجتماعي داراي اين ويژگيها است.
1. ساختار متمركز سيطرهي بوروكراتيك بر تمامي شئون و وجوه جامعه
2. سيطرهي ايدئولوژي مدرن ليبرالي به صورت پنهاني و غير علني
3. شكلگيري نحوي “فرديت مجازي” و از بين رفتن “فرديت حقيقي” در جامعهي مدرن
4. سيطرهي رسانهها و موسيقي و ادبيات و فيلمهاي سطحي و بازاري جهت تحميق و همرنگ كردن
شهروندان ذيل مفهوم “توده” يا گلههاي بشري كه به طور غير مستقيم توسط رسانهها در مسير تحكيم سلطهي سرمايهداري مدرن هدايت ميشوند.
اساساً بايد به اين به اين نكتهي مهم توجه داشت كه جامعهي مدرن يك جامعهي توتاليتر است، منتها اين توتاليتاريسم در دو صورت تحقق پيدا كرده است:
1. توتاليتاريسم سياسي كه در هيأت رژيمهاي فاشيستي و استالينيستي ظاهر گرديده است؛
2. توتاليتاريسم اجتماعي كه از طريق سيطرهي گستردهي بوروكراسي و به ويژه ادبيات بازاري و فرهنگ تودهاي (Mass culture) و در هيأت حكومتهاي ليبرال خود را نشان ميدهد.
توتاليتاريسم كه ذاتيِ مدرنيته است، ريشه در مفهوم استيلاجو و سلطهگر “عقل مدرن و سوژهي دكارتي” دارد و در يك تمدن ديني به هيچ روي امكان تحقق ندارد. زيرا توتاليتاريسم سياسي و اجتماعي هر دو، صورتهايي از سيطرهي قدرتمدارانهي مدرنيته هستند و منفك از آن معنا نميشوند. اساساً در تمدن ديني، بشر نسبتي استيلاجويانه با خود و ديگري ندارد و مفهوم “قدرت” در تلقي مدرن آن ظاهر نميشود كه موجب تحقق توتاليتاريسم گردد. در تفكر اسلامي و جامعهي معنوي برخاسته از آن، “قدرت” در مفهوم مدرن آنكه با استيلاي نفساني نسبت دارد، وجود ندارد.


