در جستجوی پیامبر

 چون در آنجا درختان خرما دیدم امیدوار شدم که این آن بلاد خواهد بود که برای من وصف کرده اند که

پیغمبر آخر الزمان در آنجا مبعوث خواهد شد، پس نزد آن یهودی بودم تا آنکه مردی از بنی قریظه آمد

از یهودان وادی القری مرا خرید ومرا بهسوی مدینه برد ، چون مدینه را دیدم اوصافی که ازآن  راهب

شنیده بودم  همه را یافتم، پس نزد آن یهودی ماندم تا آنکه شنیدم که حضرت رسول (صل الله) در مکه

مبعث گردیده است.

وچون من در قید بردگی گرفتار بودم، از احوال آن حضرت چیزی نمی شنیدم تا آنکه حضرت رسول(صل الله)

به مدینه هجرت نمود ودر قبا نزول اجلاس فرمود،من در باغی از باغهای آن یهودی کار می کردم ناگاه

پسر عمّ آن یهودی به باغ در آمد وگفت:خدا بکشد بنی قیله (انصار )که جمع شده اند در قبا بر سر یک

مردی که از مکه آمده است وگمان میکنند که او پیغمبر است. پس بخدا سوگند که چون نام او را شنیدم

لرزه بر من افتادبه مرتبه ای که نزدیک بود بر روی آقای خود بیفتم، پس گفتم: چه خبر است و این واین

مرد کیست که آمده است؟ پس مولای من دست خود را بلند کرد وبر میانه سینۀ من زد وگفت: تورا با

اینها چکار است؟ مشغول کار خود باش.چون شب شد قدری از طعام برگرفتم ورفتم بسوی قبا به خدمت

رسول خدا(صل الله) وگفتم که : شنیده ام تو مرد شایسته ای ونزد تو اصحابی چند هستند و چیزی از

تصدق نزد من بود برای تو آورده ام پس از آن تناول کن، پس حضرت اصحاب خود را فرمود که بخورید وخود

تناول نفرمود، مندر خاطر خود گفتم:این یک صفت است از صفاتی که راهب مرا به آن خبر داده بود؛ پس

برگشتم و حضرت وارد مدینه شد، دوباره چیزی جمع کردم و به خدمت حضرت آوردم وعرض کردم که: چون

دیدم تصدق را تناول نمی نمایی این طعام را به عنوان هدیه و کرامت برایتان آورده ام وصدقه نیست، پس

حضرت رسول تناول فرمود و اصحاب حضرت نیز تناول کردند، پس در خاطر خود گفتم: این خصلت دوم است

از آن خصلتها که راهب بیان فرموده بود؛ بار دیگر به خدمت حضرت آمدم در وقتی که آن حضرت از پی

جنازه میرفت ودو جامۀ کهنه پوشیده بود واصحاب آن حضرت در خدمتش بودند، پس برگرد آن حضرت

گردیدم که شاید مهر نبوت را ببینم در پشت آن حضرت، چون به عقب آن حضرت رفتم به فراست نبوت

یافت که من می خواهم آن علامت رامشاهده نمایم، پس ردای خود را از :تف مبارک خود دور کرد تا خاتم

نبوت رادیدم درمیان دو کتف آن حضرت به نحوی که آن راهب برای من وصف کرده بود، پس بر روی آن خاتم

افتادم ومی بوسیدم ومیگریستم پس حضرت فرمود :ای سلمان ! بگرد ونزد من آی ، پس گردیدم ودر

خدمتش نشستم پس حضرت فرمود :قصۀ خود  را نقل کن تا صحابه بشنوند؛ پس تمام قصۀ خود را از

اول تا آخر نقل کردم ،  چون فارغ شدم از قصۀ خود حضرت فرمود: ای سلمان! مکاتب گردان واز مولای

خود خود را بخر و آزاد شو.

پس رفتم به نزد مولای خود وخود را مکاتب گردانیدم که سیصد درخت خرما برای او بکارم وچهل اوقیه نقره

به او بدهم، پس اعانت کردند مرا اصحاب رسول خدا(صل الله) به نهال های خرما ، بعضی سی نهال و

بعضی بیست نهال دادند، هر کسی به قدر حال خود تاسیصد نهال تمام شد، وحضرت رسول فرمود که :

من به دست خود می کارم ، پس در آن موضعی که مقرر شده بود که باغ احداث نمایم من گودالهای

درختان راکندم وبه خدمت حضرت آمدم وگفتم که: فارغ شدم از آنها، پس حضرت به موضعشان

می گذاشت وما خاک بر آن می ریختیم وپر میکردیم تا آنکه همه تمام شد،پس سوگند می خورم بحقّ

آن خداندی که اورابه راستی فرستاده است که یکی از آن نهالها خطا نکرد وهمه سبز شد وبر من باقی

ماند آن زرها ،پس مردی از برای آن حضرت آورد از بعضی معادن مقدار بیضه از طلا، پس حضرت فرمود :

کجاست آن فارسی که خود را مکاتب گردانیده؟ چون من به خدمت آن حضرت آمدم فرمود: این طلا را بگیر

وآنچه برتوست بده، گفتم: یا رسول الله ! این شخص وفا میکند به آنجه بر من است؟ حضرت فرمود :

حق تعالی برکت خواهد داد در این مال تا آنکه هرچه بر تو لازم است ادا کنی.

پس سوگند یاد می کنم به آن خداوندی که جان سلمان در قبضۀ قدرت اوست که از آن طلا موازی چهل

اوقیه ادا کردم واز حق یهودی فارغ وآزاد شدم، وبه سبب بندگی ازمن فوت شد جنگ بدر واحد ونتوانستم

در آنها حاضر شوم ودر جنگ خندق وسایر غزوات در خدمت آن حضرت حاضر بودم.1

از لحظه ایی که ایشان آخرین راهب را وداع کرد تا دیدار با حضرت رسول روایتهای متفاوتی آمده است که

 ما به همین بسنده میکنیم اما آنچه مسلم است آن است که آن جناب در این مسیر بسیار سختی ها

را تحمل کرد تا به محبوب خود برسد و حتی در دیدار خود ادب را رعایت کرد و ازجمله کسانی بود که با

دلیل محکم ایمان آورد و تا آخر عمر ذره از آن حضرت فاصله نیفتاد تا جایی که در ایمان به مقام دهم

رسیده بود.2

 

 

...................................................................................................................................................

1.تاریخ پیامبر(ص) -ج4-ص 1643      2.سلمان فارسی-ص20 -به سند معتبر از حضرت امام جعفر

صادق(علیه سلام)منقول است که فرمود ایمان ده پایه دارد مانند نردبانی که بر او بالا روند و سلمان

درپایه دهم است و ابوذر درپایه نهم ومقداد درپایه هشتم.