در سال 1966 بقایای یک شهر باستانی در آبهای مجاور ساحل لیما پایتخت پرو و در عمق 6000 پائی سطح اقیانوس به توسط دکتر رابرت منزیز کشف شد. دکتر منزیز به دنبال شهر گمشده دیگری می گشت و برای این منظور بعضی قسمت ها را تا عمق 19000 پائی حفر کرده بود ولی بر حسب تصادف این شهر از زیر خاک بیرون آمد. آثار باستانی اینکای قدیم گله به گله درکنار ستحل کشف می شود و باستان شناسان بر این باورند که در آینده بقایای تمدنهای حتی قدیمی تر نیز از اعماق اقیانو ها کشف خواهد شد . به هر حال دکتر منزیز کشف یک چنین شهری را در ژرفای 6000 پائی دریا پنهان شده بود ، هیجان انگیزترین اکتشاف قرن حاضر می پندارد.

یک چنین یافته هایی خواه ناخواه انسان را به یاد قاره گمشده اتلانتیس که کم کم به افسانه پیوسته است می اندازد. یک زلزله شناس یونانی به نام پرفسور انگلوس گالانوپولوس درباره این قاره گمشده نظریه خاصی ارائه می دهد . او چنین استدلال می کند که افسانه اتلانتیس از ویران شدن شهر باستانی بزرگی در جزیره تیرا واقع در دریای اژه سرچشمه گرفته است .

وی عقیده دارد که یک کوه آتشفشان با چنان شدتی آتشفشانی کرده که نزدیک به دو سوم جزیره را نابود ساخته است. 


 

گاهی از اوقات پاره ای از صحنه های بازسازی شده مربوط به زمان گذشته از چنان حالت دراماتیک برخوردارند که بی شباهت به اجرای یک نمایش هیجان انگیز بر روی صحنه تئاتر نیست.

یک سند تاریخی مربوط به سال 1642 نشان می دهد که هنوز چند ماهی از پایان نبرد مشهور (اج هیل ) در انگلستان سپری نشده بود که جمعی از درباریان چارلز دوم پادشاه انگلستان نزد وی آمدند و گزارش دادند که این نبرد هنوز ادامه دارد . آنها می گفتند که چند روز متوالی در آخر هفته سربازان شبح مانندی را دیده اند که با یکدیگر به زد و خورد مشغول بوده اند.پادشاه انگلستان از این سخن به حیرت در افتاد و به چند تن از افسران قابل اعتماد خود ماموریت داد تا در اینباره به تحقیق بپردازند. فرستادگان پادشاه دو شب متوالی شاهد نبرد اشباح بودند. صحنه هایی از نبرد (اج هیل ) که در حقیقت باید آن را نخستین جنگ داخلی انگلستان بشمار آورد، دوباره بی کم و کاست در برابر دیدگان آنها پدیدار گشته بود. آنها با ناباوری به تماشا پرداختند و حتی توانستند چند تن از رفقای خود را که در خلال نبرد به قتل رسیده بودند در نبرد تشخیص دهند!

در تاریخ 4 اوت 1951 ، ماجرای حیرت انگیز دیگری اتفاق افتاد. دو جوان انگلیسی که تعطیلات خود را در یکی از شهر های فرانسه موسوم به دیپه می گذراندند نیمه های شب بر اثر صدای بمب باران و صقوط یک هواپیمای بمب افکن بر روی ساحل از خواب پریدند ولی اثری از بمب باران مشاهده نکردند! به آنها گفته شد که 9 سال قبل ، در حدود 1000 جوان کانادائی در ای نقطه بر اثر حمله هوایی دشمن قتل عام شده بودند و عجیب اینکه تاریخ واقعی این حادثه دلخراش نیز 4 اوت بود ، پیش از سپیده دم و درست در لحظه ای که این دو جوان انگلیسی از خواب پریدند!

در نقط ای دیگر از این جهان گروهی از چوب برها و سربازانی که برای مانور به جزیره ی کوچک کوره گیدور متعلق به فیلیپین رفته بودند با چهره ای وحشت زده اظهار می داشتند که با اشباح مردان و زنانی روبرو شده اند که با تمام قوا می جنگیدند و زندگی خود را از دست می دادند. این همان جزیره ای است که در نخستین روزهای جنگ جهانی دوم گروهی از آمریکائیان و سربازان فیلیپینی در برابر حملات ژاپنی ها در آن جزیرهبه دفاع پرداخته بودند.


 

                                               یک شاهد زنده!

در سال 1960 زنی به نام لوئیز ماتیوز که از اهالی فیلادلفیای جنوبی بود، به طرز شگفت انگیزی از یک واقعه باور نکردنی جان سالم به در برد. در حقیقت او نمونه زنده ای بشمار می رود که می تواند دست کم ، پاره ای از اینگونه آتش سوزی های اسرار آمیز را که در سراسر جهان پهناور و در طول زمان رخ داده است توجیه نماید. این موضوع از این لحاظ حائز اهمیت است که خانم ماتوز نخستین کسی بشمار می رود که پس از آتش گرفتن زنده مانده و به عنوان یک شاهد زنده می تواند اطلاعاتی در اختیار دانشمندان قرار دهد . خانم ماتوز ماجرا را اینگونه تعریف کرد:

در اتاق نشیمن روی کاناپه ای دراز کشیده بودم. ناگهان توجه من به چیز عجیبی جلب شد. آنچه که دیدم یک گلوله آتشین سرخ رنگ و بزرگ بود که از پنجره بسته عبور کرد و پس از گذشتن از پرده کرکره داخل اتاق آمد. این منظره چنان غافلگیر کننده بود که ابتدا تصور کردم که یک بمب اتمی بر روی زمین افتاده است و وحشت زده چهره ام را توی کاناپه پنهان کردم.

ولی این گلوله آتشین از اتاق نشیمن گذشت و به اتاق غذاخوری رفت و از پنجره بسته آنجا خارج شد.

خانم ماتیوز افزود که همزمان با حرکت این توده آتشین ، صدای عجیبی شبیه به صدای جلزولز بعنی صدای داغ شدن روغن و یا کباب شدن گوشت تر بر روی آتش به گوش می رسید.

این زن آمریکایی که از این حوادث به شدت وحشت کرده بود بی درنگ به شوهرش که در آن لحظه سرگرم کار بود تلفن کرد و آنچه را که به چشم دیده بود برای شوهرش تعریف کرد و از او خواست تا هرچه سریع تر به خانه بیاید. شوهرش به خانه بازگشت ولی همه اش در این اندیشه بود که همسرش دچار کابوس شده است و این داستان عجیب ساخته و پرداخته خیال اوست اما همین که قدم به داخل اتاق گذاشت ناگهان فریادی از وحشت برکشید. زیرا آنچه که ر برابر دیدگانش می دید، خود دلیل روشنی بود بر اینکه سخنان همسرش واقعیت داشتهو تنها یک خواب و خیال نبوده است. آن روز صبح هنگامی که خانه را به قصد کار ترک کرده بود یک مو از سر زنش کم نشده بود ، در حالیکه اینک نیمی از موهای سر همسرش کاملا ریخته بود!

بطوریکه خانم ماتیوز می گفت هنگامیکه این گلوله آتشین از بالای سر او عبور کرد چیز عجیبی در قسمت عقب سرش احساس کرد و همینکه به آن نقطه از سرش دست زد دریافت که دسته ای از موهایش از ریشه کنده شده و آن قسمت از سرش درست مانند پوست صورتش صاف و یکدست شده است.


 

چند سال پیش ، یک مرد آمریکائی به نام راسل کرک ماجرای جالبی برای روزنامه ی لوس انجلس تایمز تعریف کرد که عینا در این روزنامه به چاپ رسید. او گفت:

در یکی از شب های سال 1949 در فاصله رسیدن ترن به ایستگاه راه آهن برای وقت گذرانی به تماشای شهر باستانی یورک پرداختم. هنگامی که شتابان به سوی ایستگاه راه آهن باز می گشتم تصادفا متوجه خیابانی کوتاه و نیمه تاریک شدم که در دو طرف آن عمارات زیبایی متعلق به قرن 17 و 18 دیده می شد. منظره ای بس دل فریب بود و بسان صحنه ای از یک افسانه بسیار قدیمی مرا به سوی خود فرا می خواند. دلم می خواست ساعت ها در این خیابان تماشایی پرسه بزنم اما چون می ترسیدم از ترن عقب بمانم درنگ نکردم  و با عجله خود را به ایستگاه راه آهن رساندم. با خود عهد کردم که دوباره سری به یورک بزنم و با خاطری آسوده به تماشای مناظر آن بپردازم.

در طول راه فکر و ذهنم همه اش متوجه خیابانی بود که به چشم دیده بودم . سرانجام به عهد خود وفا کردم و چند ماه بعد دوباره به یورک بازگشتم اما هرچه جستجو کردم اثری از این خیابان نیافتم . از آن تاریخ به بعد هر سال به یورک می روم. می توان گفت که با همه گوشه و کنار و حتی خانه های این شهر آشنا شده ام  اما تاکنون موفق نشده ام که این خیابان کوچک و زیبا را بیابم. انگار که در اصل چنین خیابانی وجود خارجی نداشته است! تنها در بخشی از این شهر با بقایای یک خیابان زیبای قدیمی روبرو شدم که کم و بیش با خیابانی که در آن شب دیده بودم شباهت داشت. کشیش شهر یورک به من گفت که آن قسمت شهر تقریبا از سال 1914 متروک و ویران شده است و بمب هایی که در جنگ جهانی دوم بر روی این ناحیه فرو ریخت ، به جز چند خانه بقیه را ویران کرده است.

کرک در پایان تعریف این ماجرا گفت:

اکنون از خود می پرسم که اگر در آن شب عجیب ازسوار شدن به قطار لندن منصرف می شدم و در آن خیابان به گشت و سیاحت می پرداختم چه حادثه ای رخ می داد؟ اگر به یکی از خانه های این خیابان زیبا می رفتم و در می زدم چه اتفاقی می افتاد؟ آیا با باز شدن در ، نیرویی مرا به درون می کشید و با بسته شدن در ، برای همیشه به بعد زمانی دیگری قدم می گذاشتم؟

  


 

در اواخر مارس 1369 دو ماهیگیر که د یکی از بنادر نیویورک سرگرم ماهیگیری بودند اظهار داشتند که یک موجود غول آسای دریایی را در آبراه عمیقی که نفتکش ها در آنجا رفت و آمد می کنند دیده اند . این دو ماهیگیر رنگ این موجود غول آسا را سیاه و خاکستری شفاف توصیف کردند و گفتند که این جانور بزرگ تر از هر موجودی بوده است که تاکنون دیده اند.

به دنبال این اظهارات ، پلیس بندر،  سراسر آن منطقه را مورد بازرسی قرار داد ولی هیچگونه اثری از این هیولای دریایی نیافت. اما به زودی از چند نقطه دیگر که در آن نزدیکی قرار داشت گزارش داده شد که افراد دیگری نیز این موجود دریایی غول آسا را دیده اند. این افراد نیز قد و قواره این جانور را بزرگتر از یکنهنگ توصیف می کردند و می گفتند که تاکنون موجودی به آن شکل و قیافه ندیده اند. این گزارش ها نشان می داد که یک موجود شگفت انگیز که ظاهری ترسناک و جثه ای به مراتب بزرگتر از یک نهنگ داشت از مخفیگاه خود خارج شده و خلیج های نیویورک سیتی را مورد کاوش قرار داده بود.

تقریبا همزمان با این واقعه در آنسوی جهان خبرنگاران آمریکایی سرگرم تهیه مطلب و گفتو شنود با 14 دانشجوی هنگ کنگی بودند که ادعا می کردند یک موجود آبزی غول آسا را به چشم دیده اند. آنها می گفتند که این موجود عجیب پوستی به رنگ سیاه و دیدگانی به رنگ سبز داشت که در فاصله 15 متری از ساحل به آنها خیره شده بود .

یکی از این دانشجویان ماجرا را این طور تعریف می کند:

ما در روی ساحل سرگرم صحبت بودیم که ناگهان صدای فریاد وحشتناکی از جانب دریا طنین انداخت. خواهرم و چند دانشجوی دختر که رو به دریا ایستاده بودند جیغی کشیدند و از شدت ترس ووحشت پا به فرار گذاشتند. من به طرف صدا برگشتم و از آنچه که دیدم بر خود لرزیدم .در فاصله 15 متری موجود سیاه رنگ و غول آسایی را دیدم که در حال بیرون آمدن از آب بود . بی درنگ فریاد زدم:

کای کوای ( یعنی شیطان دریا)!

دیگران نیز در حال دویدن آن را دیدند.

دانشجویان اندازه این موجود عظیم الجثه را 50 تا 80 پا (15 تا 24 متر) تخمین می زدند و می گفتند که صدای بلند و گوشخراشی داشت. به عقیده آنها این جانور با ماهی ، بالن یا هر جانور آبزی دیگر که تا آن زمان دیده بودند تفاوت داشت.

آیا موجود غول آسایی که این دانشجویان با آن برخوردکرده بودند ، یا آنچه که در نزدیکی نیویورک سیتی و یا دیگر نقاط دیده شده بود ارتباط دارد؟


 

یکی از نویسندگان، به نام  گری بارکر در کتابی که در باره ی بشقاب های پرنده به رشته نگارش در آورده به شرح ماجرایی می پردازد که طی آن جوانی به نام جیمز گریر از اهالی اوهایو ناگهان بر اثر نیروی مرموزی از روی مزرعه اش به هوا برخاست و ناپدید شد. به طوریکه در گزارش مربوط به این حادثه ذکر شده برادرش آلبرت که در همان نزدیکی سرگر کار بود به یاری او شتافت ولی نتوانست پای برادرش را گرفته و نگذارد او را با خود ببرند. یکی از کارگران نیز که متوجه موضوع شده بود دوان دوان خود را به صحنه حادثه رساند و کوشید که برادر اربابشرا نجات دهد اما دیگر خیلی دیر شده بود و قبل از آنکه بتواند کاری انجام بدهد گریر بخت برگشته ب سرعت برق آسایی به آسمان برده شد و لحظه ای بعد آنقدر بالا رفته بود که ه اندازه ی یک عروسک کوچک بنظر می رسید. به طوریکه این افراد بعدا اظهار داشتند پس از آنکه جیمز گریر از نظر ناپدید شد روشنایی کور کننده ای در آسمان پدیدار گردید که مانند یک شهاب با سرعت خیره کننده ای به سوی شمال شرقی حرکت کردو ردی در آسمان بر جای گذاشت!

بارکر همچنین به ماجرای شگفت انگیز دیگری می پردازدو می نویسد که همین بلا بر سر دختر جوانی از اهالی بروکلین واقع در ایالت نیویورک نازل شد. مادر او همین که کوشید زانوان دخترش را که در حدود یک متر و نیم از زمین بلند شده بود بچسبد و از صعود او جلوگیری کند ، دختر بخت برگشته به سرعت از نظر ناپدید گردید. این مادر داغ دیده بعدا اظهار داشت که انگار نیروی مغناطیسی عجیبی دخترش را به سوی بالا می کشید. او افزود که دختر بیچاره اش در آخرین لحظات فریادزنان می گفت که چیزی او را محکم گرفته و رها نمی کند.

مشابه همین رویدادها در جاهای دیگری نیز رخ داده است.

نظیر این گونه وقایع شگفت انگیز بیش و کم در گوشه و کنار این جهان پهناور اتفاق می افتد و هر سال تعدادی از افراد تحت شرایط کاملا نا شناخته و اسرار آمیز ناپدید می شوند.

درباره همه این موارد و موارد مشبه دیگر نمی توان با قاطعیت نظری ابراز داشت اما هموارهاین واقعیت دردناک و هراس انگیز وجود داشته است که اغلب ناپدید شدگان به سفری بدون بازگشت مبادرت ورزیده اند و دیگر هیچگاه به این جهان باز نگشته اند!


 

آیا ناپدید شدن ناگهانی افراد واقعیت دارد؟

سالها پیش یعنی در روز 23 مارس 1957 یک پسر بچه 8 ساله به نام تامی بومن در حالیکه در چند قدمی شش تن از اعضای خانواده خود در حرکت بود پس از گذشتن از پیچ جاده به گونه ای اسرار آمیز ناپدید شد و هیچ گونه ردپایی از خود بر جای نگذاشت.

محلی که تامی کوچولو در آنجا ناپدید شد در یک جاده جنگلی واقع در نزدیکی جنگل ملی انجلز در کالیفرنیا قرار دارد که دروازه ی شیطان نامیده می شود.

همه اعضای خانواده تامی از این واقعه تکان دهنده سخت شگفت زده شدند و بنا به اظهار پدر، خواهر، برادر، عمو و دو پسر عموی تامی که شاهدان عینی ماجرا بودند این واقعه عجیب در چند قدمی آنان رخ داد!

ساعت ها پس از ناپدید شدن این کودک خردسال بیش از چهارصد تن از کاوشگران که برای یافتن این پسر گمشده داوطلب شده بودند همراه با گروه نجات و سگ های تربیت شده پلیس با دقت تمام در آن حوالی به جستجو پرداختند.

علاوه بر این گروه از عده ای هیزم شکن و چند جنگلبان که به همه ی جوانب آن جنگل آشنایی کامل داشتند مدد گرفته شد و چند فروند هلیکوپتر در حالیکه در ارتفاع کم پرواز می کردند سراسر منطقه را زیر نظر گرفتند اما کمترین اثری از این کودک گمشده به دست نیامد.

ظواهر نشان می داد که اتفاق ناگواری هم برای این پسر نیفتاده زیرا در اینصورت دو پسر عموی کوچکش که در چند قدمی آن قدم بر می داشتند قبل از همه صدای او را می شنیدند.

بهرحال، جستجوی فشرده برای یافتن تامی بومن یک هفته آزگار ادامه یافت امت هیچ سرنخی بدست نیامد انگار نیروی مرموز و نامرئی او را از روی زمین ربوده و به آسمان برده است.

سر انجام تامی کوچک نیز به فهرست کودکانی که از تاریخ 5 اوت 1956 در همین جنگل ناپدید شده بودند افزوده گشت.