یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو
مرگ اومد پیشش …

 


 

 


مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت …

طرف یه کم آشفته شد و گفت :
داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد …

مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست.
طبق لیست من الان نوبت توئه …

اون مرد گفت : حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره
بعد جونمو بگیر …

 

http://s3.picofile.com/file/8199062084/2.jpg

 


مرگ قبول کرد و اون مرد رفت شربت بیاره …
توی شربت 2 تا قرص خواب خیلی قوی ریخت …
مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت …
مرد وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد و نوشت آخر لیست
و منتظر شد تا مرگ بیدار شه …
مرگ وقتی بیدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت!
بخاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گرفتن میکنم!
نتيجه اخلاقي :مرگ گول نميخورد!