فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
خاطرات و دلنوشته های من

بنام خدا

حجاب میراث ارزشمند من

خسته و کلافه از گرمای هوا، وارد خانه شد. چادرش را دم در رها کرد و مقنعه اش را در مسیر اتاق از سرش کشید؛ مانتواش را با حرص درآورد و روی تخت رها کرد.
روز خوبی نداشت، گرما از یک طرف امانش را بریده بود و خستگی و دوندگی بی نتیجه از یک طرف. لبه تخت نشست و دستانش را روی صورت گر گرفته اش گذاشت و چند نفس عمیق کشید؛ هنوز با آرامش فاصله داشت. زیر لب غر زد: خدایا! آخه این انصافه؟ تو این گرما... با چادر... با اینهمه سختی... اون وقت دیگران... اه... اصلاً چرا من باید دختر باشم؟!