از يك استاد سخنور دعوت به عمل آمد كه  در جمع مديران ارشد يك سازمان ايراد سخن نمايد .

محور سخنراني  در خصوص مسائل انگيزشي و چگونگي ارتقاء سطح روحيه  كاركنان دور ميزد.

استاد شروع به سخن نمود و پس از مدتي كه  توجه حضار كاملا به گفته هايش جلب شده بود ، چنين گفت :

آري دوستان ، من بهترين سالهاي زندگي را در آغوش زني گذراندم كه همسرم نبود !!!

ناگهان سكوت شوك برانگيزي جمع حضار را فرا گرفت !

استاد وقتي تعجب آنان را ديد ، پس از كمي مكث ادامه داد : آن زن ،  مادرم بود !

حاضران شروع به خنديدن كردند و استاد سخنان خود را ادامه داد ...

داستان و حکایت کوتاه و خنده دار طنز زیبای ادبی

تقريبا يك هفته از آن قضيه سپري گشت تا اينكه يكي از مديران ارشد همان سازمان به همراه همسرش به يك ميهماني نيمه رسمي دعوت شد . آن مدير از جمله افراد پركار و تلاشگر سازمان بود كه هميشه خدا سرش شلوغ بود ...

او خواست كه خودي نشان داده  و در جمع دوستان و آشنايان با بازگو كردن همان لطيفه ، محفل را بيشتر گرم  كند . لذا با صداي بلند گفت : آري ، من بهترين سال هاي زندگي خود را در آغوش زني گذرانده ام كه همسرم نبود !

همانطوري كه انتظار مي رفت سكوت توام با شك همه را فرا گرفت و طبيعتا همسرش نيز در اوج خشم و حسادت بسر مي برد .


ادامه مطلب


تاريخ : یک شنبه 1 مرداد 1396  | 11:40 PM | نویسنده : مهناز افشار نیا | نظرات 0

 شب موهايش را باز کرده بود و نگين های رويش ، سوسو کنان خودنمايی ميکردند . با بشکنی صدای جيرجيرکها ، ويز ويز پشه ها ، برخورد برگها ، خزيدن شب شکار ها ، او اوی جغد ، ترکیدن هیزم توی آتش ، آبشار آن طرف جنگل ، باد و خلاصه هر چيزی که عامل توليد صدا در فضا بود را قطع کردم .

صبح که بانو به هوس تمشک راهی آن سوی جنگل شده بود ، با همه ی کائنات هماهنگ کردم که امشب بايد سکوت محض باشد . اينک ، تنها موسيقیِ نفسهای او و صدای باريدن سکوت است که شنيده ميشود . ماه را درست بالای سرمان گذاشته ام تا بتابد و روشن کند .اولش خجالت ميکشيد و نمی آمد . اما بالاخره راضی شد که از آن بالا صورتمان را نقره پاشی کند . ميخواهم تا لحظه ای که نور گريبان ظلمت را مي‏شکافد و سر بر می ‏آورد ، بيدار باشم که مبادا بترسد!

داستان کوتاه آدم ها عاشق می شوند

 خنکی هوا پوستم را نوازش ميکند . يک ساعتی ميشود که سرش را روی بازويم گذاشته و آرام به خواب رفته است . با برخورد نفسهای گرم و عميقش به سينه ام آتش ميگيرم و تا خدا شعله ميکشم . از آسمان رو برميگردانم و صورتش را نگاه ميکنم . زير نور نقره ای ماه ، زيباتر از هميشه ديده ميشود . هنوز هم نفسهايش بوی سيب ميدهد . به آرامی انگشتانم را روی لبهايش ميکشم . مطمئنم که لبهای سرخش هم طعم سيب دارد . لبهايش را جمع ميکند . لبخند ميزنم و انگشتانم را ميان موهايش ميبرم ، نرم و لطيف است و براق... چشمهایم را میبندم و گذشته را مرور میکنم .

 


ادامه مطلب


تاريخ : یک شنبه 1 مرداد 1396  | 11:27 PM | نویسنده : مهناز افشار نیا | نظرات 0

 اتفاقا" هفت ساله بوده ، سالی که خندیدن با قهقهه را یاد گرفته و با یار دبستانی اش هم می دویده و هم می خندیده . و اتفاقا" زیبا هم بوده و قطعا چون دخترک بوده معصوم هم بوده است. واای چه موهبتی، دخترک زیبای معصوم با قهقه های بلند. چه قدر خوشبخت بوده که همه را باهم برده است و ما چه قدر بدبختیم که این همه پلیدی را به ما به ارمغان آورده اند تا انسان را آن قدر بیمار کنند که به مرحله ی حیوانیت برسد و آن همه موهبت را از بین ببرد.

آتنا اصلانی - قتل آتنا اسلانی - داستانک - داستان کوتاه

نویسنده منوچهر عزیزی


ادامه مطلب


تاريخ : یک شنبه 1 مرداد 1396  | 8:51 PM | نویسنده : مهناز افشار نیا | نظرات 0