شب موهايش را باز کرده بود و نگين های رويش ، سوسو کنان خودنمايی ميکردند . با بشکنی صدای جيرجيرکها ، ويز ويز پشه ها ، برخورد برگها ، خزيدن شب شکار ها ، او اوی جغد ، ترکیدن هیزم توی آتش ، آبشار آن طرف جنگل ، باد و خلاصه هر چيزی که عامل توليد صدا در فضا بود را قطع کردم .

صبح که بانو به هوس تمشک راهی آن سوی جنگل شده بود ، با همه ی کائنات هماهنگ کردم که امشب بايد سکوت محض باشد . اينک ، تنها موسيقیِ نفسهای او و صدای باريدن سکوت است که شنيده ميشود . ماه را درست بالای سرمان گذاشته ام تا بتابد و روشن کند .اولش خجالت ميکشيد و نمی آمد . اما بالاخره راضی شد که از آن بالا صورتمان را نقره پاشی کند . ميخواهم تا لحظه ای که نور گريبان ظلمت را مي‏شکافد و سر بر می ‏آورد ، بيدار باشم که مبادا بترسد!

داستان کوتاه آدم ها عاشق می شوند

 خنکی هوا پوستم را نوازش ميکند . يک ساعتی ميشود که سرش را روی بازويم گذاشته و آرام به خواب رفته است . با برخورد نفسهای گرم و عميقش به سينه ام آتش ميگيرم و تا خدا شعله ميکشم . از آسمان رو برميگردانم و صورتش را نگاه ميکنم . زير نور نقره ای ماه ، زيباتر از هميشه ديده ميشود . هنوز هم نفسهايش بوی سيب ميدهد . به آرامی انگشتانم را روی لبهايش ميکشم . مطمئنم که لبهای سرخش هم طعم سيب دارد . لبهايش را جمع ميکند . لبخند ميزنم و انگشتانم را ميان موهايش ميبرم ، نرم و لطيف است و براق... چشمهایم را میبندم و گذشته را مرور میکنم .

 


ادامه مطلب


تاريخ : یک شنبه 1 مرداد 1396  | 11:27 PM | نویسنده : مهناز افشار نیا | نظرات 0