پيرمردی داشت رو زمين با انگشت چيزي مي نوشت
رفتن جلو ديدن چندين متر صدها بار نوشته "حسين"
طوريکه انگشتش زخم شده!
ازش پرسيدن :حاجي چکار ميکني؟؟!!
گفت :چون ميسر نيست من را کام او...
عشق بازي ميکنم با نام او...
السلام علیک یا اباعبدالله

ادامه مطلب
تاریخ ارسال مطلب : چهارشنبه 21 آبان 1393










