

چشم در راهیم اما قاصدی در راه نیست
جمعه هم آمد ولی آن جمعه دلخواه نیست
ما کجا و نورباران شب دریا کجا!
قطره در خواب و خیالِ جذر و مد ماه نیست
ما کجا و بارگاه حضرت خوبان کجا!
هر گدایی، لایق هم صحبتی با شاه نیست
عشق، اینجا بین آدم ها غریب افتاده است
پایمردی کن برادر! یوسفی در چاه نیست
بارمان را آب برد و تازه فهمیدیم که
در بساط خالی ما، آه حتی آه نیست
ریشه در خاکیم و دم از آسمان ها می زنیم
بت پرستانیم و مثل ما کسی گمراه نیست
تک سوار قصه ها، یک روز می آید ولی
جز خدا از پشت پرده، هیچ کس آگاه نیست




هــر گــل ســرخی نشــان دارد ز تـــو
شــاهــدش، عطـریـست کـــه در دامــــان اوســـت ...


الیس الصبح بقریب
یا مهدی صاحب الزمان ادرکنا

یار نزدیک است
صدای قدم هایش را می شنوی؟
او سرباز کم دارد
سرباز می خواهد ...
دعایم کن مولا ...
این روزها بیشتر از هر روز
و هر ساعت دیگری به دعایت محتاجم،
محتاجم به نگاهت، به بودنت ...
خودت دستم را بگیر، فقط خودت ...

به ذهن شب زده من ظهور کن مهتاب
ز دشت تیره ظلمت عبور کن مهتاب
دلم گرفته، نگارم، ببین که تاریکم
به خاطر دل عاشق، ظهور کن مهتاب ...


چشمان ابریه مرا به دل نگیر؛
باران نمیشوم؛
من این بغضِ نشکستنی را؛
تا ابد، نذر بودنِ تو کرده ام ...


