متر و معیار خوشبختی

 
از کارتون توی یک اداره مدرن راضی نیستین ؟؟؟
پس این چی ؟؟؟

هنوز هم از گرسنگی مینالید ؟؟؟
پس این چی ...؟؟؟

از خواب توی تخت خواب نرمتون خسته شدین ... ؟؟؟

پس این چی ... ؟؟؟

از پیاده روی های روزانه تون خسته شدین ... ؟؟؟
پس این چی ... ؟؟؟

هنوز قدر محبت و مراقبت های والدینتون رو نمیدونین ... ؟؟؟

پس این چی ... ؟؟؟

راحتی و آسایش باعث میشه وقت مطالعه خوابتون ببره ... ؟؟؟
پس این چی ... ؟؟؟

آیا آرامش و لذت یک حمام گرم رو دارین و باز هم از زندگی مینالین ... ؟؟؟
پس اینا چی ... ؟؟؟

هنوز هم از اینکه دستاتون وقتی ظرفای خودتون رو میشورین آسیب ببینه نگران هستین ... ؟؟؟
پس دستای کوچیک این چی ... ؟؟؟

کفش های مارک میخواین ؟؟؟
پس این چی ... ؟؟؟

از بازی های تکراری خسته شدین ... ؟؟؟
پس این چی ... ؟؟؟

و ... کار دیگه ای برای انجام دادن ندارین ؟؟؟!!!

 

پس اینا چی ... ؟؟؟

همیشه به یاد داشته باش : 
وقتی از وضعیت زندگیت شکایت میکنی ، مردمانی هستن که برای داشتن زندگی مثل زندگی تو و بودن به جای تو هر کاری حاضرن بکنن ... 
همچنین وقتی از وضع غذات شکایت میکنی ، انسان هایی هستن که از نداشتن تکه نانی میمیرند ... 
پس ... 
از آنچه هستی شادمان باش و به خاطر آنچه داری شکرگذار ...

ادامه مطلب
[ یک شنبه 8 آذر 1394  ] [ 1:54 PM ] [ حسین رضایی ]
[ نظرات0 ]

زندگی جیره مختصری ...

[ یک شنبه 8 آذر 1394  ] [ 1:54 PM ] [ حسین رضایی ]
[ نظرات0 ]

تقدیم به همه ی مادران (زیباترین و با معنی ترین داستانی که تاکنون خوانده ام)

رئیس قبیله مجبور شد که تعدادی از جنگاوران ورزیده و شجاع خود را برای انجام ماموریت گسیل کند.

جوانان شروع به کار کردند،آنان ابتدا به آهستگی توانستند از چندین صخره کوتاه بالا رفته تا به اولین ردّ پای باقیمانده از دشمن برسند. آن را دنبال کردند امّا تلاششان بی نتیجه بود و اثر پا در میان سنگ ها نا پدید شده بود.

آن جنگاوران فقط توانستند چند صد متری از کوه بالا بروند. احساس یاس و نا امیدی تمام آن مردان را در بر گرفته بود و در حالی که مشغول بستن بارو بنه ی خود بودند مشاهده کردند که مادر همان کودک با چالاکی از کوه پایین می آید.

حیرت و تعجب گروه وقتی دو چندان شد که دیدند آن زن کودک خردسالش را بر پشت خود بسته  و از فراز صخره ها به سرعت به سمت پایین حرکت می کند.

رهبر گروه به استقبال آن زن شجاع رفته و از وی پرسیدند: چگونه از عهده ی کاری چنان دشوار و غیر ممکن بر آمدی در حالی که قویترین مردان دهکده از عهده این امر بر نیامدند؟

آن زن شانه هایش را بالا انداخت و گفت: چون این طفل فرزند شما نبود.

تفاوت مهمی وجود دارد بین کاری که با هدف رفع تکلیف انجام می دهیم و کاری که همراه با عشق و عطش و علاقه است.

شاید همه ی ما نتوانیم کارهای بزرگ انجام دهیم ولی همه ی ما می توانیم کارهای کوچک را با عشقی بزرگ انجام دهیم و به نتایج فوق العاده برسیم.

 

بی شک در پس هر دستاورد عظیمی تپش های شوق انگیز یک قلب به ظاهر کوچک نهفته است.


ادامه مطلب
[ یک شنبه 8 آذر 1394  ] [ 1:54 PM ] [ حسین رضایی ]
[ نظرات0 ]

با خشونت هرگز ( لطفا فقط معلم ها بخوانند!!! )

دفتر مشق حسن گم شده بود. این طرف آنطرف نیمکتش را می‌گشت تو کجایی بچه؟؟؟

بله آقا، اینجا همچنان می‌لرزید

پاک تنبل شده ای بچه بد “به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند، ما نوشتیم آقا

بازکن دستت را

خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم او تقلا می‌کرد چون نگاهش کردم ناله سختی کرد

گوشه‌ی صورت او قرمز شد هق‌هقی کرد و سپس ساکت شد

همچنان می‌گریید

مثل شخصی آرام، بی‌خروش و ناله

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد زیر یک میز، کنار دیوار، دفتری پیدا کرد

گفت: آقا ایناهاش، دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود

غرق در شرم و خجالت گشتم

جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود سرخی گونه او، به کبودی گروید

صبح فردا دیدم که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر سوی من می‌آیند

خجل و دل نگران، منتظر ماندم من، تا که حرفی بزنند؛ شکوه‌ای یا گله‌ای، یا که دعوا شاید

سخت در اندیشه‌ی آنان بودم، پدرش بعدِ سلام، گفت: لطفی بکنید، و حسن را بسپارید به ما

گفتمش، چی شده آقا رحمان؟؟؟

گفت: این خنگ خدا وقتی از مدرسه برمی‌گشته به زمین افتاده بچه‌ی سر به هوا، یا که دعوا کرده قصه‌ای ساخته است، زیر ابرو وکنار چشمش، متورم شده است درد سختی دارد، می‌بریمش دکتر با اجازه آقا

چشمم افتاد به چشم کودک

غرق اندوه و تاثر گشتم، منِ شرمنده، معلم بودم

لیک آن کودک خرد و کوچک این چنین درس بزرگی می‌داد بی‌کتاب و دفتر

من چه کوچک بودم، او چه اندازه بزرگ

به پدر نیز نگفت آنچه من از سر خشم، به سرش آوردم، عیب کار ازخود من بود و نمی‌دانستم من از آن روز معلم شده‌ام

او به من یاد بداد درس زیبایی را

که به هنگامه‌ی خشم، نه به دل تصمیمی، نه به لب دستوری، نه کنم تنبیهی،

یا چرا اصلا من، عصبانی باشم، با محبت شاید، گره‌ای بگشایم.

با خشونت هرگز با خشونت هرگز با خشونت هرگز...


ادامه مطلب
[ یک شنبه 8 آذر 1394  ] [ 1:54 PM ] [ حسین رضایی ]
[ نظرات0 ]

شرح در متن وتصویر

و چقــــــدر دیر می فهمیم که
زندگـــی
همین روزهاییست که منتظر گذشتنش هستیم...


ادامه مطلب
[ یک شنبه 8 آذر 1394  ] [ 1:54 PM ] [ حسین رضایی ]
[ نظرات0 ]

زندگی

[ یک شنبه 8 آذر 1394  ] [ 1:52 PM ] [ حسین رضایی ]
[ نظرات0 ]

کرامت پروردگار

یادت باشد :

بر آنچه که از دست داده ای غمگین مباش ؛

از کرامت پروردگار به دور است که آنچه را به تو بخشیده باز پس گیرد ،

 

مگر آنکه جایگزین بهتری در نظر داشته باشد ...


ادامه مطلب
[ یک شنبه 8 آذر 1394  ] [ 1:52 PM ] [ حسین رضایی ]
[ نظرات0 ]

برای بچه های آخر

یه غمی هست که فقط بچه های آخر درکش میکنن،

اونم، کم و کمتر شدن آدم های سر سفره اس ...

 


ادامه مطلب
[ یک شنبه 8 آذر 1394  ] [ 1:52 PM ] [ حسین رضایی ]
[ نظرات0 ]

بالاترین سرعت

بالاترین سرعت تو دنیا، سرعت نور نیست !!!

 

سرعت رنگ عوض کردن آدم هاست ...


ادامه مطلب
[ یک شنبه 8 آذر 1394  ] [ 1:52 PM ] [ حسین رضایی ]
[ نظرات0 ]

ایمان،اطمینان،امید

روزی اهالی یک دهکده تصمیم گرفتند برای بارش رحمت الهی دعا کنند.آن روز فقط یک پسر بچه با چتر آمده بود و این یعنی ایمان.

زمانی که شما کودک یک ساله ای را به هوا پرتاب می کنید،می خندد چرا که می داند شما او را خواهید گرفت و این یعنی اطمینان.

 

هر شب که به رختخواب می رویم نمی دانیم صبح برمی خیزیم یا ... اما ساعت را برای زمان مشخصی کوک می کنیم و این یعنی امید.


ادامه مطلب
[ یک شنبه 8 آذر 1394  ] [ 1:52 PM ] [ حسین رضایی ]
[ نظرات0 ]