مرد جوانی که میخواست راه معنویت را طی کند به سراغ استاد رفت.استاد خردمند گفت:تا یک سال به هر کسی که به تو حمله کند و دشنام دهد پ
ولی بده. تا دوازده ماه هر کسی به جوان حمله میکرد جوان به او پولی میداد.آخر سال باز به سراغ استاد رفت تا گام بعد را بیاموزد.
استاد گفت:به شهر برو و برایم غذا بخر.
همین که مرد رفت استاد خود را به لباس یک گدا در آورد و از راه میانبر کنار دروازه شهر رفت.وقتی مرد جوان رسید،استاد شروع کرد به توهین کردن به او.
جوان به گدا گفت:عالی است!یکسال مجبور بودم به هر کسی که به من توهین میکرد پول بدهم اما حالا میتوانم مجانی فحش بشنوم،بدون آنکه پشیزی خرج کنم.استاد وقتی صحبت جوان را شنید رو نشان داده و گفت:برای گام بعدی آماده ای چون یاد گرفتی به روی مشکلات بخندی...!
منبع:دا3تانک.میهن بلاگ.کام
ادامه مطلب
در سالی که قحطی بیداد کرده بود و مردم همه زانوی غم به بغل گرفته بودند مرد عارفی از کوچه
ای می گذشت غلامی را دید که بسیار شادمان و خوشحال است .
به او گفت چه طور در چنین وضعی می خندی و شادی می کنی ؟
جواب داد که من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی برای او کار می کنم روزی مرا می دهد پس چرا غمگین باشم در حالی که به او اعتماد دارم؟
آن مرد عارف که از عرفای بزرگ ایران بود گفت: از خودم شرم کردم که غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمی دهد و من خدایی دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزی خود هستم!
منبع:لیوای.میهن بلاگ.کام
ادامه مطلب
عارفی را دیدند مشعلی و جام آبی در دست،پرسیدند:کجا می روی ؟ گفت: میروم با آتش بهشت را بسوزانم و
و با آب جهنم را خاموش کنم،تا مردم خدا را فقط به خاطر عشق به او بپرستند،نه به خاطر عیاشی در بهشت و ترس از جهنم
منبع:اچ ار ستوریس.پرسیان بلاگ.ای ار
ادامه مطلب
- کل بازديد : 17416
- تاريخ ايجاد وبلاگ: دوشنبه 14 مرداد 1392
- تعداد کل نظرات : 1
- تعداد کل پست ها : 19
- آخرين بروز رساني : سه شنبه 13 اسفند 1392





