درهم برهم
هر چی دلت بخواد اینچا پیدا میشه حتی دل شکسته


روزي يك مرد ثروتمند، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آنجا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند. آنها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند.
در راه بازگشت و در پايان سفر، مرد از پسرش پرسيد: «نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟»

 


ادامه مطلب

 
[ چهارشنبه 19 تیر 1392  ] [ 12:42 AM ] [ حسين خوانچه زر ] [ نظرات 0 ]

این یکی رو خیلی به دلم نشست

گفم برای شما هم بگذارم شاید خوشتون اومد cheeky

روزى بهلول از مجلس درس ابوحنيفه گذر مى كرد او را مشغول تدريس ديد و شنيد كه ابوحنيفه مى گفت حضرت صادق عليه السلام مطالبى ميگويد كه من آنها را نمى پسندم اول آنكه شيطان در آتش جهنم معذب خواهد شد در صورتيكه شيطان از آتش خلق شده و چگونه ممكن است بواسطه آتش * عذاب شود دوم آنكه خدا را نمى توان ديد و حال اينكه خداوند موجود است و چيزيكه هستى و وجود داشت چگونه ممكن است ديده نشود سوم آنكه فاعل و بجا آورنده اعمال خود بنى آدمند در صورتيكه اعمال بندگان بموجب شواهد از جانب خداست نه از ناحيه بندگان بهلول همينكه اين كلمات را شنيد كلوخى برداشت و بسوى ابوحنيفه پرت كرده و گريخت اتفاقا كلوخ بر پيشانى ابوحنيفه رسيد و پيشانيش را كوفته و آزرده نمود


ادامه مطلب

 
[ چهارشنبه 19 تیر 1392  ] [ 12:37 AM ] [ حسين خوانچه زر ] [ نظرات 0 ]

دو دوست در بيابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا كردند. يكي به ديگري سيلي زد. دوستي كه صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هيچ حرفي روي شن نوشت: « امروز بهترين دوستم مرا سيلي زد».
آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه اي رسيدند و تصميم گرفتند حمام كنند.
ناگهان دوست سيلي خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد.
او بر روي سنگ نوشت:« امروز بهترين دوستم زندگيم را نجات داد .»
دوستي كه او را سيلي زده و نجات داده بود پرسيد:« چرا وقتي سيلي ات زدم ،بر روي شن و حالا بر روي سنگ نوشتي ؟» دوستش پاسخ داد :«وقتي دوستي تو را ناراحت مي كند بايد آن را بر روي شن بنويسي تا بادهاي بخشش آن را پاك كند. ولي وقتي به تو خوبي مي كند بايد آن را روي سنگ حك كني تا هيچ بادي آن را پاك نكند.»


ادامه مطلب

 
[ چهارشنبه 19 تیر 1392  ] [ 12:34 AM ] [ حسين خوانچه زر ] [ نظرات 0 ]

اینم از اولین داستان وبلاگ

 

لوئيز رفدفن ، زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس ، و نگاهي مغموم . وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواروبار به او بدهد. به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند كار كند و شش بچه شان بي غذا ماندهاند.
جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بياعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون كند.


 


ادامه مطلب

 
[ چهارشنبه 19 تیر 1392  ] [ 12:31 AM ] [ حسين خوانچه زر ] [ نظرات 0 ]

سلام به تمامی دوستای گل و عزیزم

از این پس حسین لبخند بعد از مدت ها بازم میاد تا دوباره مزاحم همتون بشه طبق معمول

هر چی دل تنگتون میخواد میتونید تو این وبلاگ بگین و همینطور میتونید از این پس داستان های کوتاه رو هم تو این وبلاگ ببینید

.

.

.

.

.

 

فدا مدا همتون

حسین لبخند


ادامه مطلب

 
[ چهارشنبه 19 تیر 1392  ] [ 12:13 AM ] [ حسين خوانچه زر ] [ نظرات 0 ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

هر چه میخواهد دل تنگت بگو ما هم هستیم دور هم گوش میکنیم :D
آخرين مطالب
لينک دوستان
آرشيو مطالب
آمار سايت
كل بازديدها : 4010 نفر
تاريخ ايجاد وبلاگ : چهارشنبه 19 تیر 1392 
تعداد کل نظرات : 0 نظر
كل مطالب : 5 عدد
آخرين بروز رساني : شنبه 22 تیر 1392 
امکانات وب